تبليغاتX
.

 یکی از کارگردانان و بازیگران مجموعه‌های طنز سیمای ایران است. از جمله مجموعه‌هایی که وی کارگردانی و بازیگری آنها را برعهده داشته می‌توان از شب‌های برره، پاورچین، و نقطه‌چین نام برد. مهران مدیری داماد بازیگر معروف منوچهر نوذری می‌باشد و دو فرزند به نام های شهرزاد و فرهاد دارد او در دبيرستان دلگشا درس خواند در دوران تحصيل شاگرد خيلي خوبي بود سه برادر دارد . برادر بزرگتر در ايران است و سالهاست در ادبيات و موسيقي فعاليت ميکند. دو برادر ديگر مدت بيست سال است که در سوئد زندگي ميکنند. هميشه نمرات زيست شناسي و ادبيات مهران عالي بود حتي گاهي اوقات معلم ادبياتش کلاس را در اختيار مهران مي گذاشت و ميرفت. اما در رياضيات هميشه کم هوش بود و هنوز هم علت رياضيات را در جهان نمي داند.

مهران مديري سال 1340 در ميدان بروجردي سر آسياب دولاب به دنيا آمد . او با فقر چندان هم غريب نيست البته در زمان نوجواني او اکثر خانواده ها چنين زندگي داشتند . او در کودکي هيچ وقت آرزوي خاصي نداشت يعني آدم دم دمي بود . مثلا دوست داشت زيست شناس شود و هنوز هم دوست دارد . او از بچگي با کتاب هاي برادرش که زيست شناسي خوانده بود ور ميرفت . شايد يکي از طولاني ترين آرزوهاي او کارهاي تحقيقي در باره زندگي حيوانات بود و هنوز هم علاقه مند است . فيلم هاي مورد علاقه او فيلم هاي مستند هستند .

مديري چيزي را که نمي داند آرزوست يا نه فيلم سازي است آن هم در نوع جدي تا طنز چرا که به کار جدي بيشتر از طنز علاقه دارد و اصلا اتفاقي هم وارد کار طنز شده است. اتفاقي علي عمراني پيشنهاد همکاري در ساعت خوش را به او داد و به اين ترتيب کار طنز شروع شد . آنهايي که مهران مديري را در سال 62 در تئاتر هملت با آن چهره غمگين و دراماتيک ديدند اين فکر حتي از دورترين نقطه ذهن شان هم نمي گذشت که اين جوان روزي يکي از بزرگ ترين کمدينهای ايران شود و البته قبل اين کار هم دو کار تئاتر طنز انجام داده بود يکي از آنها پانسيون نام داشت. و در سال 1366 در تالار مولوي تهران اجرا شد. مهران از زمان انقلاب تا سال 1371، 18 يا 19 کار به غير از يکي که به عنوان آهنگ ساز همکاري کرده بقيه اش بازي گر بوده ، مثل نمايش هملت و سيمرغ با دکتر صادقي ، کيسه بوکس کار علي موذني و...

او در راديو هم کار کرده چند کار تلويزيوني هم بعد از نمايش ها داشته يکي با خانم ثريا قاسمي و چند کار مذهبي با مجتبي ياسيني .

مهران مديري در سال 1365 وارد دانشگاه مي شود و نصفه رها مي کند و به خدمت سربازي مي رود زمان سربازي اش به جبهه هم رفته و در مرصاد و حلبچه جنگيده است . اصلا بازيگري براي او تعريف ديگري داشت ولي وقتي نوروز 72 ضبط شد ديد که جزئياتي در کار طنز وجود دارد که جالب است و در همين کارها بود که پيشنهاد هاي بعدي شروع شد و قضيه ادامه پيدا کرد. ناگفته نماند که مديري سراغ خيلي چيزها رفته و شايد هم استعدادش را نداشته مثل نقاشي. البته اگر فرصتي پيش بيايد دوست دارد در مورد کارهايي که فکر مي کند حتي يک درصد هم مي تواند انجام دهد تجربه کند. او حس و حال خواندن را دوست دارد و وقتي که مي خواند خودش خيلي لذت مي برد . برادرش هم پيانيست است و هميشه در خانه پدري آنها موسيقي کلاسيک شنيده ميشد. شنيدن صداي زياد موسيقي باعث شد مديري با يک بار تمرين در استوديو اجري اصلي براي ضبط کاست خود را انجام دهد.

خيلي ها معتقدند که مهران مديري صورت تلخي دارد به عقيده خودش خيلي وقت ها ين موضوع درست است و در طول روز غمگيني اش به شادي هيش مي چربد.

سرانجام بعد از مدتي بيکاري مديري جنگ 77 را ارائه داد او سعي کرد فاصله را با بيننده کم کند و از روبه رو با او صحبت کند.

از نظر خود مديري خيلي از قسمت هاي ساعت خوش ضعيف است و خيلي از لحظاتش جاودانه و او بعضي از صحنه هاي 77 را دوست دارد و خيلي از آنها را هم نمي پسندد . او به شدت مايل است که به سمت کارگرداني سينما برود . علاقه او به سينمايي است که به روابط انساني مي پردازد به طراحي آدم ها به عشق به احترام و به خيلي چيزهاي ديگر

+ نوشته شده توسط a در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 9:30 |
شبهای برره" عنوان مجموعه طنز تلويزيونی است که حدود يک ماه است هر شب از
شبکه ۳ سيمای جمهوری اسلامی ايران پخش می شود. اين مجموعه دنباله دار به ماجراهای
اهالی روستای خيالی "برره" می پردازد.

"برره" روستای فرضی است که آداب و رسوم خاص خود را دارد و
اهالی آن با گويش خاصی صحبت می کنند. مهران مديری کارگردان اين برنامه، پيش از اين
برره ای ها را در مجموعه پاورچين به مخاطبان خود معرفی کرده بود.

در مجموعه پاورچين مخاطبان تلويزيون با شخصيتهايی آشنا
شدند که متعلق به قوم و طايفه ای فرضی به نام "برره ای ها" بودند.

 

در مجموعه شبهای برره مخاطب در واقع شاهد زندگی و
روابط پدران همان برره ای هايی است که در مجموعه پاورچين با آنها آشنا شده
است. به اين ترتيب زمان رويدادهای اين مجموعه در پنجاه سال قبل می گذرد و ماجرا با
ورود يک روزنامه نگار متواری (سيامک انصاری) به برره اتفاق می افتد.

 


 

خلق قومی فرضی با خرافه ها، تابوها (باورهای قومی)، آداب و
رسوم و گويش خاص خود، از بارزترين ويژگی های اين مجموعه است که آن را از ساير
مجموعه های طنز تلويزيونی در ايران مجزا می کند.

تاثيرگذاری اين مجموعه به حدی است که برخی واژه های آنها در
ميان مردم به صورت تکيه کلام در آمده وحتی از رفتار و آداب و رسوم آنها به شيوه ای
طنز آميز تقليد می کنند.

به عنوان نمونه برره ای ها به شعر گفتن می گويند شعر در کردن،
به اظهار عشق کردن می گويند از خود عشق در کردن و يا اينکه پاچه خواری در اين گويش
به معنی زبان بازی و تملق گويی است.

تنها غذای محبوب برره ای ها نخود است که آن را به شيوه خاصی
می خورند. يکی از سرگرمی های آنها غيبت کردن و مسخره کردن ديگران است که در جمع
خانواده برگزار می شود و با خوردن نخود به عنوان تنقلات همراه است.

موضوعی که ماجرای سرتاسری شب های برره را پيش می برد
روابط عاشقانه (يا به قول برره ای ها عشقولانه) است. اما در هر قسمت با ايجاد يک
ماجرای فرعی زمينه برای طرح موضوع های مختلف مهيا می شود.

منفعت طلبی، باج خواهی، دو رويی، آدم فروشی، تعصب، اعتياد،
روشنفکر ستيزی، زن ستيزی ( و البته نقطه مقابل آن زن ذليلی ) و… موضوع هايی است
که اين مجموعه تاکنون به آن پرداخته است.

"رو مسخرگی پيشه کن و مطربی آموز
تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی"
*

 

در يک ماه اخير مجموعه تلويزيونی شبهای برره يکی از
بحث برانگيزترين موضوعات روز در ايران بوده است. انتقاد و اعتراض عده ای از مسئولان
و منتقدان به پخش اين برنامه و تاييد و حمايت عده ای ديگر زمينه توجه طيف وسيعی از
مطبوعات داخلی و سايت های خبری را به اين برنامه فراهم کرده است.

دانشجويان دانشگاه ياسوج، دکتر عماد افروغ رئيس کمسيون فرهنگی
مجلس، محمد تقی فهيم رئيس انجمن منتقدان و نويسندگان ايران، محمد گبرلو منتقد فيلم
و از نويسندگان روزنامه رسالت از جمله معترضان به پخش مجموعه شبهای برره
بوده اند.

از سويی ديگر فاطمه کيا نماينده مردم تهران، حسن محمودی منتقد
و مسئول صفحه تئاتر و تلويزيون روزنامه شرق از جمله کسانی بودند که از اين برنامه
حمايت کرده اند.

آسيب ديدن يک دانش آموز در پاکدشت به دليل تقليد همکلاسی هايش
از شيوه دعوای برره ای ها از جمله اتفاقاتی بود که چندی پيش زمينه ساز اعتراض عده
ای به پخش اين برنامه شد.

بدآموزی اين برنامه بويژه برای کودکان و نوجوانان و همچنين
توهين و تمسخر به گويش و فرهنگ ايرانيان به خصوص روستائيان از مهمترين دلايلی است
که معترضان به اين برنامه به آن اشاره کرده اند.

عده ای نيز توليد اين برنامه را دستاويزی برای کسب درآمد
ميلياردی تلويزيون از طريق آگهی های تبليغاتی ای که در بين اين برنامه پرمخاطب پخش
می شود دانسته اند.

از سويی ديگر مدافعان اين برنامه معتقدند که شبهای برره
دارای پيامهای اخلاقی، فرهنگی و…. بوده و با نگاهی نقادانه آينه مشکلات و معضلات
موجود در جامعه است.

سازندگان اين برنامه نيز چندی پيش جوابيه ای به انتقادات و
اتهامات وارده به خود و سازمان صدا و سيما داده اند.

 برنامه های خبری راديو و تلويزيون نيز هر از گاهی اخبار مسائل حاشيه ای، هزينه توليد ،

ورود بازيگر تازه ای به اين مجموعه را به اطلاع مخاطبان رسانده و يا توضيحی در جهت تفهيم

 پيام های اخلاقی و فرهنگی آن می دهند.

به عنوان نمونه مهران مديری در مصاحبه کوتاهی که در ۱۰آبان از
اخبار شبانگاهی شبکه سه پخش شد، هزينه توليد اين برنامه را بين 125 تا 140 هزار


تومان برای هر دقيقه اعلام کرد و افزود به زودی رضا شفيعی جم و حسن شکوهی به جمع
بازيگران اين مجموعه خواهند پيوست.

پخش اين قبيل اخبار به ويژه از شبکه سراسری خبر در تلويزيون
ايران اتفاقی بی سابقه است.

واقعيت اين است که توليد مجموعه های طنز در ايران به ويژه اگر
جنبه انتقادی داشته باشند، همواره با مشکلاتی روبرو بوده است. صنف ها، قشرها و قوم
های گوناگون ايرانی معمولا در برابر هرگونه انتقادی از خود واکنش های اعتراض آميزی
نشان می دهند. تا جاييکه حتی سازندگان شبهای برره نيز با در نظر گرفتن مکانی
فرضی برای طرح قصه های خود از گزند اين قبيل واکنش ها در امان نمانده اند.

حساسيت نسبت به محتوای يک برنامه گاه به قدری اذهان مسئولان و
حتی منتقدان هنری را تحت تاثير قرار می دهد که اغلب از بررسی کارشناسانه ضعفها و
قوتهای ساختاری آن غافل می مانند.

از سويی ديگر واکنشهای جنجال برانگيز و اعتراض آميز معمولا
نظر مخاطبان بيشتری را به برنامه ای که مورد اعتراض قرار گرفته جلب می کند. در واقع
تلاش برای ايجاد ممنوعيت و سانسور اغلب برخلاف کارکرد خود عمل کرده و به ابزاری
برای تبليغ يک اثر تبديل می شود.

فارغ از اخبار و نظرات مخالف و موافقی که تا کنون در حاشيه
سريال شبهای برره بوده است، بايد گفت که اين مجموعه از ايده جذابی برای ساخت
يک سريال طنز تلويزيونی برخوردار است. اگرچه تا کنون از پتانسيل موجود در طرح اوليه
خود به خوبی استفاده نکرده است.

آدمهای اين مجموعه اغلب يک بعدی هستند و واکنشها و عملکردشان
قابل پِيش بينی است. بازی بازيگران نيز متاثر از آن يکنواخت و متکی بر رفتارها و
تکيه کلامهای کليشه ای و تکراری است. البته اين اشکال متناسب با توانايی بازيگران
در ايفای نقششان در سرتاسر مجموعه يکسان نيست.

ايجاد خنده در بيشتر لحظات متکی بر کلام و گويش خاص برره ای
ها و رفتارهای توام با لودگی است. ديالوگها گاهی در توضيح همان اعمالی است که آدمها
انجام می دهند. حتی پيام های اخلاقی برخی قسمتها از زبان بازيگران در ديالوگهايی
صريح و مستقيم بيان می شود.

به دليل همزمانی توليد و پخش اين برنامه به نظر می رسد برخی
از اين ديالوگها در پاسخ به عده ای است که اين مجموعه را متهم به بدآموزی کرده اند.
مهران مديری پيش از اين نيز در مجموعه های قبلی اش از اين شيوه برای پاسخ گفتن به
منتقدان برنامه اش استفاده کرده است.

در مجموع با توجه به سابقه ای که انواع طنز، هزل و هجو در
ادبيات کهن ايرانی دارد به نظر می رسد ايرانيان قادر به نکته سنجی و درک کنايه ها و
طنازی های شوخ طبعانه بوده اند.

در نظر گرفتن قدرت تشخيص و شعور مخاطب می تواند در شيوه
برخورد و نقد اين قبيل برنامه ها از يک سو و ارتقاء کيفيت توليدات طنز تلويزيونی از
سويی ديگر موثر باشد.

شناسنامه

سرپرست نویسندگان : پیمان قاسم خانی
نویسندگان : سروش صحت، محمد رضا آریان، محراب قاسم خانی، خشایار الوند، امیر
مهدی ژوله.
کارگردان : مهران مديری
بازيگران : محمد شيری، سیامک انصاری، محمدرضا هدایتی، فلامک جنیدی، شقایق
دهقان، سعید پیردوست، ساعد هدایتی،علی کاظمی، علی اصغر حیدری، فاطمه هاشمی، بهنوش
بختیاری و مهران مديری
تصویر برداری : بابک بذر افشان
موسیقی : بهرام دهقان (خواننده تیتراژ: مهران مديری)
مدیر چهره پردازی : حمید میهن دوست
مدیر تولید : حسن شکوهی
مجری طرح : محسن چگینی

+ نوشته شده توسط a در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 9:27 |

مهران مدیری، نام کار جدید خود را که «راه‌آهن جابرآباد» نام داشت، به «شب‌های برره» تغییر داد.

به نوشته «جام‌جم»، دکور روستای برره، در باغی به مساحت 37 هزار متر واقع در سعادت‌آباد طراحی شده و طراحی دکور را محراب قاسمخانی و امین صدرایی طباطبایی عهده‌دار هستند. داستان «شب‌های برره» در 50 سال پیش اتفاق می‌افتد و شخصیت‌ها در این مقطع از زمان زندگی می‌کنند.

مدیری در «شب‌های برره» به نوعی تاریخ «برره» را بازگو می‌کند. در این مجموعه که در 90 قسمت تولید و پخش خواهد شد، سعید پیردوست نقش خان بالابرره، محمد شیری نقش خان پایین‌برره و مهران مدیری نقش پسر خان پایین برره را که «شیر فرهاد» نام دارد، بازی خواهند کرد.

از دیگر شخصیت‌های «شب‌های برره» می‌توان به سیامک انصاری (کیانوش استقرارزاده)، ساعد هدایتی (پاچه‌خوار اعظم)، محمدرضا هدایتی (ژاندارم برره)، علی کاظمی (شاعر برره)، علی‌اصغر حیدری (دکتر برره)، شقایق دهقان (دختر خان پایین برره)، فلامک جنیدی (مادر شیرفرهاد)، فاطمه‌ها‌شمی (شاخ شمشاد زن خان بالا) و بهنوش بختیاری (دختر خان بالا) اشاره کرد.

متن «شب‌های برره» را سروش صحت، محمدرضا آریان، محراب قاسمخانی، خشایار الوند و امیر مهدی ژوله به سرپرستی پیمان قاسمخانی می‌نویسند. از دیگر عوامل سازنده این مجموعه می‌توان از مدیر تصویربرداری: بابک بذرافشان، موسیقی: بهرام طالقانی، مدیر چهره‌پردازی؛ حمید میهن‌دوست، مدیر تولید: حسن شکوهی و مجری طرح: محسن چگینی، نام برد.

+ نوشته شده توسط a در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 9:23 |
مجموعه‌ی کمدی شب‌های برره اگرچه کاری‌ست در ادامه‌ی کارهای مهران مدیری اما این مجموعه باعث به‌وجود آمدن پدیده‌ای بی‌نظیر در کمدی ایرانی شده است. این کمدی که نوع تکامل یافته‌تر کارهای قبلی مهران مدیری است کمدی نو و ظریفی را به‌وجود آورده که بنظر می‌رسد برای جامعه‌ی روشنفکری ایران کمی جلوتر از زمان باشد. چنین ادعایی ممکن است برای مخالفان دوآتیشه‌ی این برنامه مسخره باشد اما فارغ از تمام تحلیل‌ها منتظر داوری زمان می‌مانیم تا ببینیم ادعای ما درست است یا آن‌ها؟!
و اما چند ویژگی مثبت مجموعه‌ی شب‌های برره که بنظر من ناگفته باقی مانده و روشن کردن آن‌ها به درک بهتر و مفید‌تر این مجموعه کمک بسیاری می‌کند:

 

http://img.villagephotos.com/p/2008-5/1309453/82.jpg

بازی:
در برره همه‌چیز در عین‌حالی که وجود دارد و حقیقی‌ست اما در نهایت فقط یک «بازی» ست. کاراکترها به‌عنوان مثال واقعن بیمار می‌شوند اما این فقط سطح ماجراست و لایه‌ی زیر آن که البته با رعایت فاصله‌گذاری به لایه‌ی رویی این کمدی بدل می‌شود، فقط یک «بازی» است و بس! اتفاقاتی که در شب‌های برره می‌افتد در دنیای حقیقی وجود ندارد و حکم مسخره‌ترین بازی‌های بچگانه را دارد! مثلن دو نفر در برره با هم دعوا می‌کنند! چنین دعوایی آن‌هم به این‌صورت مضحک در دنیای واقعی ما نمی‌تواند اتفاق بیفتد اما چون «برره»‌ای در واقعیت وجود ندارد آن مضحک بودنِ دعوا جزو حقایق برره می‌شود! این‌که همه‌چیز در برره شکل و ریخت «بازی» به خود می‌گیرد ابتدا از قواعد فانتزی خاص این مجموعه می‌آید و سپس در معنایی ریشه دارد که البته چندان هم پنهان نیست و در واقع آن را فریاد می‌کشد! و آن این است ‌که: «زندگی یک بازی مسخره است!» یا در معنای بومی‌تر و جزئی‌تر آن: «زندگی ما ایرانی‌ها بیشتر از یک بازی مسخره نیست!»
‌شاید بخاطر نفهمیدن همین نکته‌ی ظریف باشد که بسیاری از مخالفان این مجموعه، آن را مسخره‌بازی می‌دانند و می‌گویند شب‌های برره اصلن چیزی ندارد!


آیا برره واقعن وجود دارد؟!:
بنظر من بله! برره در درون بیشتر ما و شهرها و روستاهای ما وجود دارد اما این «وجود» با آن «وجود»ی که ما آن را بعنوان «واقعیت اجتماعی» قبول داریم و برای آن چارچوب‌های سفت و سختی تعیین می‌کنیم تفاوت دارد. این واقعیت درونی با کمک فانتزی و هجو و اغراق در برره خود را به‌عنوان واقعیت بیرونی نشان می‌دهد! «برره» حاصل‌جمع تناقض‌های مضحک انسان ایرانی‌ست و بخاطر همین در هر جایی از ایران می‌تواند باشد.


فانتزی: 

http://i1.tinypic.com/oivqc5.jpg



شب‌های برره یک کمدیِ فانتزی‌ست. بسیار دیده می‌شود افراد مختلف (از عامه‌ی مردم گرفته تا روشنفکرها) برای اثبات سطحی بودن این برنامه، آن را با مجموعه‌ی طنز آقای عطاران یعنی «متهم گریخت» مقایسه می‌کنند. در حالی‌که این کجا و آن کجا؟ شب‌های برره با قواعد فانتزی و کارتونی سر و کار دارد و متهم گریخت با قواعد رئالیسم و گاهی رئالیسم جادویی! من بین این دو رویکرد هیچ برتری‌ای نمی‌بینم تا بخواهم با صِرفِ روبرو کردن این دو مجموعه آن‌ها را ارزش‌گذاری کنم. تنها چیزی که در نقد تطبیقی این دو مجموعه اهمیت زیادی دارد این است که در پرداخت هنری این دو رویکرد در این دو اثر (شب‌های برره و متهم گریخت) دقیق شویم. در حقیقت باید ببینیم هریک از این دو رویکرد چه اهدافی دارند و این دو اثر در این اهداف چقدر موفق بوده‌اند؟ شب‌های برره در قواعد فانتزی چقدر موفق بوده؟ متهم گریخت در رئالیسم و رئالیسم جادویی چقدر موفق بوده؟ که البته این بررسی موضوع این مقاله نیست و مقاله‌ای دیگر و وقتی دیگر را می‌طلبد.
فانتزی اصل و اساس کمدی شب‌های برره است. از شخصیت‌ها گرفته تا طراحی صحنه و داستان‌ها و نوع بازیگری. بی‌توجه بودن مخاطب به فانتزی (همانطور که می‌دانیم رئالیسم اجتماعی آن هم در سطحی‌ترین و شعاری‌ترین حالتش در جامعه‌ی ما بیشترین هوادار را دارد!) و یا بدفهمیدن آن باعث می‌شود از کل مجموعه برداشت نادرستی داشته باشد.


تنوع:

http://www.inroozha.com/khabar/barare.jpg



برره همه‌چیز دارد! تاریخ دارد و تاریخ‌نویس! جشن دارد و عزا! غولی دارد که بچه‌ی زن دوم (بخوانید نامشروع!) مشهورترین شخصیت پایین برره است! زمین کشاورزی دارد و کافه!...
تنوع نقد «شب‌های برره» به حدی‌ست که به جرأت می‌توان گفت در ایران سابقه ندارد! این مجموعه به‌طرز زیرکانه‌ای هم روابط شخصی و خانوادگی را به نقد می‌کشد هم سیاسی و اجتماعی و اقتصادی را! این تنوع در مجموعه‌ی به‌یاد‌ماندنی «دایی‌جان ناپلئون» هم البته بصورتی دیگر و کمتر وجود دارد.
برره همه‌چیز یک کشور را دارد! و ارتباط برقرار کردن تمام این عناصر بصورت کمدی شاهکاری‌ست که نویسندگان این مجموعه بیشتر اوقات انجام می‌دهند. شب‌های برره به ما نشان می‌دهد برای نقد سیاسی الزامن نباید پرداختی سیاسی و بیش‌از حد اجتماعی را به اثر تحمیل کرد. بگوری در وجه شخصی و محدود خود یک شاعر سطحی است که مرتبن از شعرهای این و آن می‌دزد و در وجه اجتماعی و سیاسی‌اش مدح‌گو و تاریخ‌نویسی نان‌به‌نرخ‌روز‌خور است!


فاصله‌گذاری:

شاید این ویژگی را باید زیر همان عنوان «بازی» می‌نوشتم چون بازی شب‌های برره قرار نیست به ما بقبولاند که این بازیگران همان هستند که آن را بازی می‌کنند و این نقش‌ها واقعی هستند و اتفاقاتی که می‌افتد را باید باور کرد. در همه‌جای شب‌های برره فاصله‌ای هست بین آنچه برره‌ای‌ها انجام می‌دهند و آنچه در باور ما بعنوان واقعیت وجود دارد. وجود این فاصله بخصوص در نحوه‌ی بازی بازیگران این مجموعه یک بار دراماتیکی هجوآلود را به مجموعه تزریق می‌کند که هم بسیار می‌خنداند و سرگرم می‌کند و هم یک آگاهی روشن‌گرایانه‌ای را بدنبال خود می‌آورد. آگاهی‌ای که فیلم‌ها و مجموعه‌های تلویزیونی سطح پایین از آن محروم‌اند و مخاطب خود را فریب می‌دهند و به خواب فرو می‌برند. البته از این مورد اخیر در جامعه کمتر نشانی از فهم دیده‌ام! (البته شاید هم من اشتباه می‌کنم!)


حضور روشنفکر منتقد:

در کارهای قبلی گروه مهران مدیری آدم‌های او تقریبن همه یکدست بودند و همه باهم هرکدام به‌شکلی در تزویر و ریا و چاپلوسی و پول‌دوستی غوطه می‌خوردند. اما در «شب‌های برره» با حضور کیانوش به‌عنوان نمادی از روشنفکر آگاه و پاک، کمدی گروه مهران مدیری هم یک پله بالاتر رفت هم به رنگ‌آمیزی جدیدی دست پیدا کرد. کیانوش یک روزنامه‌نگار است و اگر با اغماض از شخصیت شیرفرهاد بگذریم او تنها کاراکتر شخصیت در مجموعه‌ی شب‌های برره است. بازی زیبا و زیرپوستی سیامک انصاری در نقش کیانوش این وجه یگانه از این مجموعه را زیباتر می‌کند. کاراکترهای تیپیک برره با کارهای احمقانه‌ی خود کیانوش را در چنان کنج عزلتی نگه داشته‌اند که واقعن وحشتناک است. نقد و اعتراض به تنهایی روشنفکران حقیقی جامعه‌ی ایرانی هدف اصلی وجود این شخصیت است. تنها فرد آگاه و سطح بالای برره کیانوش است که با تک و تنها بودنش و نیز نفوذناپذیر بودن برره‌ای‌ها به تنهایی و زجر وحشتناکی دچار شده است.
جالب است که شخصیت کیانوش به‌جای این‌که احساس همدردی روشنفکران را بر بیانگیزد باعث اعتراض عده‌ای روشنفکر و روزنامه‌نگار شده است!

+ نوشته شده توسط a در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 9:18 |

                 

او در دبيرستان دلگشا درس خواند در دوران تحصيل شاگرد خيلي خوبي بود سه برادر دارد . برادر بزرگتر در ايران است و سالهاست در ادبيات و موسيقي فعاليت ميکند. دو برادر ديگر مدت بيست سال است که در سوئد زندگي ميکنند. هميشه نمرات زيست شناسي و ادبيات مهران عالي بود حتي گاهي اوقات معلم ادبياتش کلاس را در اختيار مهران مي گذاشت و ميرفت. اما در رياضيات هميشه کم هوش بود و هنوز هم علت رياضيات را در جهان نمي داند.

مهران مديري سال 1340 در ميدان بروجردي سر آسياب دولاب به دنيا آمد . او با فقر چندان هم غريب نيست البته در زمان نوجواني او اکثر خانواده ها چنين زندگي داشتند . او در کودکي هيچ وقت آرزوي خاصي نداشت يعني آدم دم دمي بود . مثلا دوست داشت زيست شناس شود و هنوز هم دوست دارد . او از بچگي با کتاب هاي برادرش که زيست شناسي خوانده بود ور ميرفت . شايد يکي از طولاني ترين آرزوهاي او کارهاي تحقيقي در باره زندگي حيوانات بود و هنوز هم علاقه مند است . فيلم هاي مورد علاقه او فيلم هاي مستند هستند .

مديري چيزي را که نمي داند آرزوست يا نه فيلم سازي است آن هم در نوع جدي تا طنز چرا که به کار جدي بيشتر از طنز علاقه دارد و اصلا اتفاقي هم وارد کار طنز شده است. اتفاقي علي عمراني پيشنهاد همکاري در نوروز 72 را به او داد و به اين ترتيب کار طنز شروع شد . آنهايي که مهران مديري را در سال 62 در تئاتر هملت با آن چهره غمگين و دراماتيک ديدند اين فکر حتي از دورترين نقطه ذهن شان هم نمي گذشت که اين جوان روزي يکي از بزرگ ترين کمدينهای ايران شود و البته قبل اين کار هم دو کار تئاتر طنز انجام داده بود يکي از آنها پانسيون نام داشت. و در سال 1366 در تالار مولوي تهران اجرا شد. مهران از زمان انقلاب تا سال 1371، 18 يا 19 کار  به غير از يکي که به عنوان آهنگ ساز همکاري کرده بقيه اش بازي گر بوده ، مثل نمايش هملت و سيمرغ با دکتر صادقي ، کيسه بوکس کار علي موذني و...

او در راديو هم کار کرده چند کار تلويزيوني هم بعد از نمايش ها داشته يکي با  خانم ثريا قاسمي و چند کار مذهبي با مجتبي ياسيني .

مهران مديري در سال 1365 وارد دانشگاه مي شود و نصفه رها مي کند و به خدمت سربازي مي رود زمان سربازي اش به جبهه هم رفته و در مرصاد و حلبچه جنگيده است . اصلا بازيگري براي او تعريف ديگري داشت ولي وقتي نوروز 72 ضبط شد ديد که جزئياتي در کار طنز وجود دارد که جالب است و در همين کارها بود که پيشنهاد هاي بعدي شروع شد و قضيه ادامه پيدا کرد. ناگفته نماند که مديري سراغ خيلي چيزها رفته و شايد هم استعدادش را نداشته مثل نقاشي. البته اگر فرصتي پيش بيايد دوست دارد در مورد کارهايي که فکر مي کند حتي يک درصد هم مي تواند انجام دهد تجربه کند. او حس و حال خواندن را دوست دارد و وقتي که مي خواند خودش خيلي لذت مي برد . برادرش هم پيانيست است و هميشه در خانه پدري آنها موسيقي کلاسيک شنيده ميشد. شنيدن صداي زياد موسيقي باعث شد مديري با يک بار تمرين در استوديو اجري اصلي براي ضبط کاست خود را انجام دهد.

خيلي ها معتقدند که مهران مديري صورت تلخي دارد به عقيده خودش خيلي وقت ها ين موضوع درست است و در طول روز غمگيني اش به شادي هيش مي چربد.

سرانجام بعد از مدتي بيکاري مديري جنگ 77 را ارائه داد او سعي کرد فاصله را با بيننده کم کند و از روبه رو با او صحبت کند.

از نظر خود مديري خيلي از قسمت هاي ساعت خوش ضعيف است و خيلي از لحظاتش جاودانه و او بعضي از صحنه هاي 77 را دوست دارد و خيلي از آنها را هم نمي پسندد . او به شدت مايل است که به سمت کارگرداني سينما برود . علاقه او به سينمايي است که به روابط انساني مي پردازد به طراحي آدم ها به عشق به احترام و به خيلي چيزهاي ديگر .

مديري هميشه از مقوله ي زياد عصباني ميشود ينکه آدمي به کاري که به او مربوط نمي شود دخالت کندو خارج از حيطه خودش قدم بگذارد .هرکس آن کاري را که "بايد" انجام دهد و "نبايد" انجام دهد . به تعبير برنارد شاو 80 درصد آدم ها انرژيشان صرف کارهايي ميشود که به آنها مربوط نيست. دومين مقوله هم که خيلي شخصي است اين است که راجع به يک مساله مهم و جدي که او را ناراحت کرده حرف بزند و ببيند که طرفش باور نکرده و لبخند مي زند يعني پوزخند بزند که واقعا مديري را ديوانه مي کند .

او در خلوت خود مشغول سکوت ميشود و مهمتر از همه موسيقي است مويسقي کلاسيک با صداي بلند. مهران مديري دو فرزند دارد. از نظر او وقتي گرفتار شهرت ميشوي ديگر زندگي شخصي نداري ، آزاد نيستي ، محدود ميشوي و همراهانت را هم محدود مي کني . او مي گويد شهرت سرطان است

+ نوشته شده توسط a در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت 17:40 |

مجموعه طنز «شب‏های برره» ساخته مهران مدیری از سوی مخاطب عام و همچنین منتقدین برنامه‏های تلویزیون با انتقادهای بسیاری مواجه شد.

مجموعه طنز «شب‏های برره» ساخته مهران مدیری با توجه به فضا و شخصیت‏پردازی و دیاروگ‏ها و نحوه گویش متفاوتی که دارد تقریبا از همان قسمت های اولیه پخش، از سوی مخاطب عام و همچنین منتقدین برنامه‏های تلویزیون با انتقادهای بسیاری مواجه شد. این انتقادها تا آنجا پیش رفت که شایعه قطع برنامه هم شنیده شد.  

 


در مقابل سازندگان مجموعه طنز «شب‏های برره» طی یادداشتی مفصل با اعتقاد بر این که این مجموعه روتین، طنزی هدفمند و مبرا از هرگونه بدآموزی است، در جواب انتقادها و پیشنهادهایی که از طریق روابط عمومی شبکه سوم سیما جمع‏آوری شده است به تشریح اهداف برنامه پرداخته‏اند. متن کامل پاسخ دست‏اندرکاران «شب‏های برره» به نگرانی‏های موافقان و مخالفان پخش این مجموعه طنز جهت تنویر افکار عمومی در پی می‏آید:
این روزها مطالب مختلفی در مطبوعات و درباره مجموعه طنز تلویزیونی «شب‏های برره» به چاپ رسیده که در بعضی از این مطالب انتقاداتی از این برنامه شده است، عده‏ای از بینندگان شریف سیما نیز طی تماس‏های تلفنی با روابط عمومی سازمان صدا و سیما و شبکه سوم نظرات خود را درباره این برنامه اعلام کرده‏اند.
بررسی مجموعه نظراتی که درباره این برنامه ابراز شده نشان می‏دهد که منتقدان این مجموعه 2 دسته‏اند. عده‏ای دلسوزانه و از روی حسن نیت و به قصد اصلاح و خیرخواهانه نسبت به وجود برخی کاستی‏ها و ضعف‏ها و احیانا بدآموزی‏های این برنامه ابراز نگرانی کرده‏اند و عده‏ای دیگر به نظر می‏رسد که حدود انصاف را در نوردیده در مسیر تخریب رسانه سیما و دست‏اندرکاران این برنامه گام برداشته‏اند و نقادی‏های آنها متاسفانه علمی و کارشناسانه نمی‏باشد، اما روی سخن ما با جماعت اول است و برای رفت نگرانی ایشان باید به نکاتی اشاره کنیم که به عنوان اشکالات برنامه انعکاس یافته است. البته شاید با کمی دقت بیشتر در برنامه‏های پخش شده از این مجموعه دغدغه‏ خاطری برای آنها باقی نمی‏ماند.

1 - بیان تمثیلی که در این مجموعه به کار رفته تا حدی در این که بیننده به بعضی از ظرایف و نکات مورد نظر گروه سازنده (اقلا در قسمت‏هایی که تاکنون پخش شده) پی نبرد بی‏تاثیر نبوده است که امیدواریم در ادامه مجموعه بتوان این نقیصه را جبران کرد.
2 - اگر می‏خواستیم با نگاهی ایجابی و رفتا صیحیح انسانی و اجتماعی را تبلیغ و ترویج کنیم و به عبارتی بیننده را نصیحت کنیم قطعا به دام شعارزدگی می‏افتادیم و با تبلیغ مستقیم که مطبوع طبع بیننده هوشیار و فهیم طنز تلویزیونی نیست، از مقصود خود باز می‏مانیم.
پس بر آن شدیم تا با رویکردی سلبی به هجو عادات و اخلاق ناپسند فردی و اجتماعی و نقد روابط سوء و ناهنجاری‏های جامعه بپردازیم تا از این راه رسالت خود را در تولید محصولاتی پیام‏دار و متناسب با اهداف رسانه ملی انجام دهیم. اگرچه هنوز در ابتدای راه هستیم و قسمت‏هایی از برنامه که تاکنون تولیدو پخش شده‏اند حدود یک پنجم کل مجموعه را شامل می‏شوند، اما به پشتوانه تفکر و تحقیق و بحث‏های کارشناسانه و حمایت ها و هدایت‏های مادی و معنوی سازمان صدا و سیما و مدیران شبکه و به اتکای همکاری و همراهی گروهی منسجم و کارآزموده توانسته‏ایم حجم قابل توجهی از مفاهیم ارزشمند و آموزه‏های اخلاقی مورد نیاز جامعه را در این مجموعه مطرح کنیم که در ذیل فهرست‏وار به آنها اشاره می‏کنیم.
* تقبیح چاپلوسی و تملق‏گویی که متاسفانه در جامعه ما رواج یافته است از طریق خلق شخصیت «جان نثار» که جز پاچه‏خواری هنر دیگری ندارد و موجب بیزاری بیننده از این عادت زشت می‏شود.
* تقبیح غیبت و بدگویی که متاسفانه نقل بعضی از مجالس و محافل ما شده و از طریق نشبیه آن به مراسم «خودچی خوران» کوشیده‏ایم تا تنفر بیننده را نسبت به این گناه و عمل ناپسند برانگیزیم.
* نهی از دو رویی و دو گانگی در رفتار و در روابط اجتماعی که استفاده از «افعال معکوس» تمثیل این معنا است.
* نفی سودجویی و منفعت طلبی و کسب درآمدهای حرام و نامشروع که انگیزه عمل به ارتشاء و اختلاس است و اشاره به زشتی این معنا که «همه چیز قابل معامله با پول است.»
* تاکید بر لزوم کنار گذاشتن آداب و رسوم غلط و دست و پاگیری که هیچ تناسبی با موازین شرعی و سنت‏های اسلامی ندارد از جمله سختگیری‏های بی‏مورد در ازدواج.
* نفی برخی باورهای غلط مثل بسته شدن عقد دختر عمه و پسرعمو در آسمان که متاسفانه هنوز هم در برخی از مناطق کشور رواج دارد.
* طرح مشکلات ناشی از ازدواج تحمیلی به عنوان یک رفتار غیراسلامی.
* ذم تحمل ناپذیری و پرخاشگری و توسل به زور در تعاملات اجتماعی از طریق نمایش دعواهای بی‏مورد و کسانی که با کوچکترین مخالفتی با یکدیگر دست به یقیه می‏شوند.
3 - در انتخاب جغرافیای برره، دعواها، لباس‏ها و گویش‏ این مردم نهایت سعی خود را کرده‏ایم که با هیچ یک از مناطق ایران شبیه نباشد تا مبادا شائبه توهین به قوم خاص، زبان و لهجه خاص، با بخشی از سرزمین پهناور ایران را به وجود بیاورد. حتی دقت کرده‏ایم تا بحث شهری و روستایی مطرح نشود و این که در بعضی از انتقادات به تمسخر روستاییان متهم شده‏ایم و در برخی دیگر به توهین به شهری‏ نشان می‏‏دهد که واقعا قصد تحقیر و توهین به هیچ یک از این اقشار را نداشته‏ایم و به مقصود و منظور خود از ایجاد ناکجاآبادی انتزاعی نزدیک شده‏ایم. البته در این میان به موفقیت دیگری نیز نائل آمده‏ایم که همان ایجاد اشمئزاز و تنفر در بیننده نسبت به رفتارهای غلط برره‏ای‏ها است که در اعتراض اهالی مناطق مختلفی از کشور به تشابهات اتفاقی ناشی از برخی اسم‏ها دیده می‏شود.
4 - از وارد شدن لطمه به زبان فارسی به عنوان یکی از عیب‏های برنامه سخن به میان آمده است که باید بپرسیم آیا لهیجه‏های مختلفی که در ایران وجود دارد تاکنون لطمه‏ای به این زبان زده اند؟ اگر جواب منفی است پس لهجه بازیگران این مجموعه نیز صدمه ای به این زبان وارد نخواهد کرد. ضمن این که تاثیر اصطلاحات و تکیه کلام‏های مجموعه‏های طنز تلویزیونی معمولا مقطعی است و به همان سرعتی که در بین بینندگان جا می‏افتد و شایع می‏شود به همان سرعت نیز از خاطره‏ها محو می‏گردد، اما نکته مهمی که در این باره می‏توان گفت، این است که زبان فارسی به دلیل غنای فرهنگی و غلبه ذاتی خود در طول تاریخ که تنها تحت تاثیر لهجه‏ها و حتی زبان‏های دیگر قرار نگرفته بلکه بر بسیاری از این زبان‏ها تاثیرگذار بوده است. در کشور همسایه‏مان افغانستان با وجودی که اکثریت با پشتون‏ها است، اما مردم افغانستان یا فارسی زبان‏اند و یا دو زبانه و حتی پشتون‏هایی این کشور نیز فارسی بلدند و این نشان از نفوذ زبان فارسی دارد. در برخی از ایرادات به این برنامه از هزینه میلیاردی کار سخن رفته است که برای رفع هرگونه سوءتفاهم در اینباره باید گفت: هزینه ساخت این برنامه دقیقه‏ای 116 هزار تومان است که با احتساب نود برنامه 20 دقیقه‏ای رقم کل هزینه ساخت برنامه نصب آنچه در مطبوعات آمده هم نمی‏شود که با توجه به سختی کار و تعدد بازیگران و مخارج سنگین دکور و اجازه مکان فیلمبرداری که باغی به مساحت حدود 40 هزار متر است، شاید ارزانترین سریال‏های تلویزیونی است.
اما ادخال سرور در قلب مومن و ایجاد ابتهاج خاطر و نشاندن تبسم بر لبان بیننده اولین هدفی است که دست‏اندرکاران این مجموعه دنبال می‏کنند که اگر هیچ یک از نکاتی که ذکر شد نیز در این بنرامه وجود نداشت همین ایجاد نشاط و شادی و سرور در مخاطب به عنان دلیل تولید و پخش این مجموعه کفایت می‏گردد

+ نوشته شده توسط a در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت 9:0 |

 http://www.ircn.ir:8080/reportageportlets-0.1/images/1343576/1310779.jpg

بهرام بيضايي متولد پنجم دي ماه سال 1317 در تهران و داراي تحصيلات ناتمام در رشته ادبيات دانشگاه از تهران مي باشد.
فعاليت نوشتاري را از سال 1338 با نوشتن نقد، تحقيق و مطالب پراكنده درباره تئاتر و سينما در نشريات علم و زندگي، هنر و سينما، گاهنامه ي آرش، مجله موسيقي، كيهان ماه، ماهنامه ي ستاره ي سينما، ويژه ي سينما و تئاتر، كتاب چراغ و ... آغاز كرد كه تا سال 1361 ادامه داشت. تحقيقات ارائه شده توسط وي پس از گذشت نزديك به چهل سال، هنوز از معدود آثار چاپ شده در زمينه هاي مذكور به شمار مي آيند. وي در كنار اين تحقيقات، از همان سال ها نمايشنامه نويسي را شروع كرد، كه بسياري از آنها طي سال هاي بعد علاوه بر كارگرداني توسط خودش، توسط ديگران به روي صحنه برده شد.

+ نوشته شده توسط a در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 13:24 |

 

مرگ يزدگرد؛ اثری از بهرام بيضايی

(آسيابي نيمه تاريك. روي زمين جسدي است افتاده؛ بر چهره اش چهركي زرين. بالاي سر آن موبد در كار زمزمه است؛ اوراد مي خواند و بخور مي سوزاند. چهره ي وحشت زده ي آسيابان كه بي حركت ايستاده. زن چون شبحي برمي خيزد و دختر جيغ مي كشد.)

آسيابان: نه، اي بزرگواران، اي سرداران بلند جايگاه كه پا تا سر زره پوشيددادگري ! آنچه شما اينك مي كنيد نه است و نه چيزي ديگرنخوانده اينجا . آنچه شما اينك مي كنيد يكسده بيداد است. گرچه خون آن مهمان ريخت، اما گناهش ايچ بر من نيسترزم جامه . مرگ آن است كه او خود مي خواست. نه، اي بزرگان پوشيده، آنچه شما با ما مي كنيد آن نيست كه ما سزاواريم.

(سركرده دو كف دست را به هم مي كوبد. سرباز زانو مي زند.)

سردار: اين راي ماست اي مرد، اي آسيابان؛ كه پنجه هايت تا آرنج خونين است! تو كشته خواهي شد، بي درنگ! اما نه به اين آساني؛ تو به دار آويخته مي شوي ـ هفت بندت جدا، استخوانت كوبيده، و كالبدت در آتش! همسرت به تنور افكنده مي شود؛ و دخترت را پوست از كاه پر خواهد شد. چوب نبشته اي اين جنايت دهشتناك را بر دروازه ها خواهند آويخت، و نام آسيابان تا دنياست پليد خواهد ماند.

موبد: (در كار خود) . . . تاريده باد تيرگي تيره گون تاريكي از تاريخانه ي تن. از تيرگي آزاد شود نور، بي دود باشد آتش، بي خاموشي باشد روشني. تاريده باد تيرگي تيره گون تاريكي از تاريخانه ي تن . . .

سرباز: چوب از كجا ببريم؟ اين دور و بر طناب به اندازه هست؟

زن: بي شرم مردمان كه شماييد. ما را مي كشيد يا غارت مي كنيد؟

سركرده: تيرهاي سايبان را بكش؛ براي افراشتن دار نيك است. و اما طناب ـ

زن: آري شتاب كن، شتاب كن؛ مبادا كه ما جان به در بريم! مبادا كه داستان گريز خفت بار پادشاه از دهان ما گفته شود؛ و در گيهان بپراكند، و مردمان را بر آن شاه دلاور خنده گيرد. آري، زودتر باش!

سرباز: دستور باشد همينجا شمشيرم را چپ و راست به كار بيندازم. كار سه بار چرخاندن در هواست؛ دو رفت و يك آمد ـ

سردار: راستي، فقط دو رفت و يك آمد؟ راه ديگري هم هست؟

سرباز: دار ساختن دراز مي انجامد اي سردار. فرمان باشد همينجا بياويزمشان؛ دار مي خواد براي چه؟

سردار: (گربيان او را مي گيرد و به زانو در مي آورد) اي مرد ساده دل به كجا چهاراسبه مي تازي؟ ما همه سرداران و سركردگاني نژاده ايم نه غارتيان و چپاولگران؛ و اين دادگستري است نه شبيخون. ما آنان را نمي كشيم كه كشته باشيم؛ آنان مي ميرند به پادافره ريختن خون پادشاه دريادل, سردار سرداران، داراي دارايان، شاه شاهان، يزدگردشاه پسر يزدگردشاه و او خود از پسران يزدگرد نخستين! (او را مي راند) اين جوي سرخ كه بر زمين روان مي بيني از آن مردي است كه در چهارصد و شصت و شش رگ خود خون شاهي داشت؛ و فرمان مزدا اهورا، او را برتر از آدميان پايگاه داده بود! اينك كه دشمن گلوگاه ما را مي فشرد چه دستياري بهتر از اين با دشمن كه سر از تن جدا كنند؟ همه مي دانند كه مردم تن است و پادشاه سر!

دختر: (نالان به خود مي پيچد) پادشاه كشته نشده. پادشاه كشته نشده!

سركرده: (خشمگين) آيا اين پيكر او نيست؟

آسيابان: كاري نكن كه بر ما بخندند!

دختر: (سرخوش) او خواب است، و دارد ما را خواب مي بيند.

سردار: او مي رفت تا سپاهي فراهم آورد بزرگ و سرزمين را دشت به دشت از دشمن بي شمار برهاند.

سركرده: چه اميدي بر باد!

موبد: چون هزاره به سر رسد دوران ميش بشود و دوران گرگ اندر آيد؛ و ديويسنان بر كالبد افريشتگان پاي كوبند!

زن: (هراسان) نه، نه، ما او را نكشتيم! آنچه را كه شما بر ما مي بنديد هيچگاه رخ نداده!

سردار: چه دروغي شرم آور! كجاست آن كه پادشاه را به دست ايشان كشته ديد؟ (به سركرده) آيا تو آنها را چون كركساني بر لاشه ي پادشاه نديدي؟

سركرده: آري, من نخستين كسي بودم كه به اين ويرانسرا پا گذاشتم. و به ديدن آنچه مي ديدم موي بر اندامم راست شد. سنگ آسيا از چرخش ايستاده بود، يا شايد هرگز نمي چرخيد. و اين سه تن ـ آسيابان و هسرش و دخترش ـ گرد پيكر خونالود پادشاه نشسته بودند مويه كنان. پادشاه همچنان در جامه ي شاهوار خويش بود و از هميشه باشكوه تر. نوري از شكاف بر تن بي جان او كج تابيده بود، و در آن نور ذرات غبار و هاي و هوي شيون تنوره مي كشيد. آري، اين بود آنچه من ديدم، كه تا مرگ رهايم نكند. جويي از خون تا زير سنگ آسيا راه افتاده بود؛ و نشانه هاي تاريك مرگ همه جا پراكنده بود. و من واماندم كه چگونه اين سنگدلان بر كشته ي خود مي گريند.

آسيابان: ما نه بر او كه بر خود مي گريستيم.

زن: (ضجه مي زند) بر فرزند!

دختر: (گريان) برادرم!

زن: من آن جوانك را به خون جگر از خردي به برنايي آوردم. پسر من تك پسري بود خرد كه سپاهيان تواش به ميدان بردند. و ماه هنوز نو نشده از من مژدگاني خواستند، آنگاه كه پيكر خونالودش را با هشت زخم پيكان بر تن برايم باز پس آوردند.

موبد: مردمان همه سپاهيان مرگند! اي زن كوتاه كن و بگو كه آيا پسر اندك سال تو با پادشاه ما هم ارز بود؟

زن: زبانم لال اگر چنين بگويم. نه، پسر من با پادشاه همسنگ نبود؛ براي من بسي گرانمايه تر بود!

سردار: هاه، شنيديد؟ اينگونه است كه ايران زمين از پاي در مي آيد! بگو اي آسيابان پسر مرده؛ پس تو از پادشاه كينه ي پسرت را جستي!

آسيابان: آري، انبار سينه ام از كينه پر بود؛ با اينهمه من او را نكشتم؛ نه از نيكدلي، از بيم!

زن: تو گفتي هر پادشاه را همراهاني هست كه از پي مي رسند.

آسيابان: و مي بيني كه نادرست نگفتم.

زن: تو گفتي پس مبادا كه دست بر او فراز برم.

آسيابان: من بر او دست فراز نبردم.

دختر: (كنار جسد) تنها گواه ما در اينجا خفته.

موبد: ديگر تاب دروغانم نيست. در آن پليدترين هنگام كه هزاره به سر آيد، چون مردمان بسيارتر از بسيار شوند؛ و دروغ از هر پنج سخن چهار باشد. تو خون سايه ي مزدا اهورا را در آسياي خود به گردش درآوردي. پس جامت از خون تو پر خواهد شد؛ و استخوان هاي تو سگ هاي بياباني را سور خواهد داد. اين سخني است بي برگشت! و ما سوگند خورده ايم كه خانمان تو برباد خواهد رفت!

آسيابان: و باد اينك خود در راه است. اكنون در ميان اين توفان آنان طناب دار مرا مي بافند. و نفرين بر لب، چوبه ي دار مرا بر سر پاي مي كنند. شمشيرهاي آنان تشنه است و به خون من سيراب خواهد شد. آنان از خشم خود در برابر من سپري ساخته اند كه گفته هاي مرا چون نيزه هاي شكسته به سوي من باز مي گرداند. آه، پسر چاره كجاست؟ شما اي سروران كه جامه از خشم پوشيده ايد؛ بدانيد كه من كيفر بينوايي را پس مي دهم، نه گناه ديگر را!

موبد: تو كناه آزمندي ات را پس مي دهي. ديوي كه در تو برخواست نامش آز بود! بگو تو بر چهار آينه ي پادشاه خيره شدي يا بر زانوبند يا شكم بند يا ساق بند؟ ما نيك مي دانيم كه هر كهتر آرزوي برگذشتن از مهترش را دارد؛ و آن دونده ي وامانده چه مي خواهد جز پيش افتادن از آن كه پيشتر است؛ و باخته آرزويش چه جز بردن؟ پياده دشمن سوار است؛ و گدا خوني پادشاه!

آسيابان: با اينهمه من او را نكشتم؛ نه از بي نيازي، از بيم.

زن: تو گفتي هر پادشا را كساني در ركابند كه از پي او مي تازند.

آسيابان: من نادان بيم كردم.

زن: تو گفتي مبادا كه دست بر او فراز برم.

آسيابان: من دست بر او فراز نبردم.

دختر: (كنار جسد) تنها گواه ما در اينجا خفته.

(سرباز با چوب بلندي سركي مي كشد و باز مي رود.)

سرباز: در انبار چند تكه چوب تر پيدا شد؛ اين يكي سنگيني مردك را خوب تاب مي آرود.

دختر: (خود را به آغوش مادر مي اندازد) با مرگ پدر از هميشه بي كس ترم!

زن: (خود را جدا مي كند) بي كس دخترجان؟ نترس، تو هم بي درنگ مي ميري؛ و من با تو! اينك دشمنان از همه سو مي تازند؛ چون هشت گونه بادي كه از كوه و دامنه، و از جنگل و دشت، و از دريا و رود، و از ريگزار و بيابان مي رسد. در ميان اين توفان ايستاده منم! (فرياد مي كند) كشنده ي پادشاه را نه اينجا، بيرون از اينجا بيابيد! پادشاه پيش از اين به دست پادشاه كشته شده بد. آن كه اينجا آمد مردكي بود ناتوان!

سردار: بگو، اما زياده مگو!

زن: خاموش نمي توانم بود. اگر آنچه دارم اكنون بنگويم كي توان گفت؟ زير خاك؟ پادشاه اينجا كشته نشده. او پيش از آمدن به اينجا مرده بود!

سردار: (به آسيابان) اين زن را خاموش كن! ـ (به زن) و تو بر ما نام بيدادگران مگذار. آيا مردي گم شده در باد به آسياي ويرانه ي تو نيامد؟

زن: او آمد چون سايه اي؛ او به دنبال مرگ مي گرديد.

سردار: ياوه گفتن بس! ـ (به آسيابان) سخن بگو مرد، تا به تازيانه ات نكوفته ام. آيا بزرگمردي در جامه ي شاهان به اينجا نيامد؟

آسيابان: كاش چشمانم را به دست خود بر مي كندم، آنگاه كه از آستان در او را ديدم كه از تپه سرازير مي شد.

سردار: پس او به اين ويرانه آمد!

آسيابان: آري.

سردار: با پاي خود؟

آسيابان: آري او آمد. او آمد، سراسيمه بود. او ژنده پوش آمد!

سردار: اين او كه تو مي گويي شاه شاهان زمين بود!

آسيابان: ما چه مي دانستيم؟ او به اينجا چونان گدايي آمد. به جايي چنين تاريك و تنگ؛ به اينسان بيغوله اي. او چون راه نشيني هراسان آمد. چنان ترسان كه پنداشتيم رهزني است بر مردمان راه بريده و بر ايشان دستبرد سهماگين زده؛ كه اينك سوي چراغ را به فوتي هراسيده خاموش مي كند.

(دختر فوت مي كند؛ زن تند به سكنجي مي گريزد.)

زن: او خود را به سكنجي افكند و گفت كه روزنه ها را فروبنديد!

آسيابان: (به دختر) آيا تو نبودي كه دلت از جا كنده شد؟

زن: او بي گمان دزدي بود.

آسيابان: يا گدايي. ما چه مي دانستيم؟

دختر: (نالان) به من چيزي براي خوردن بدهيد!

سردار: بگو ـ اينك اي مرد؛ تا چوبه ي دار ترا برآورند ـ بگو آن شهريار با تو چه گفت؟ آيا در انديشه ي آغاز نبردي با تازيان نبود؟

دختر: (بر مي خيزد) او گفت به من چيزي براي خوردن بدهيد!

آسيابان: براي خوردن، چيزي؟ سفره اي اينجا هست.

دختر: نان خشك؟

آسيابان: فطيري براي تو مي سازيم.

دختر: گوشت! من گرسنه ام. پاره اي گوشت به من بدهيد!

زن: (شگفت زده) گوشت! شنيدي چه گفت؟

دختر: چنان پيداست كه هرگز گوشت نخورده ايد. آيا هرگز كبك و تيهو نديده ايد؟ آه، من با شما چه مي گويم؟ گوسفندي يا بزي اينجا نيست تا به سكه اي بخرم؟

آسيابان: اگر گوسفند يا بزي بود ما نيكبخت بوديم. دختر جوان ما بيمار است و دواي او شير بز گفته اند.

دختر: من گرسنه ام و تو در انديشه ي دواي دختركي؟ آه ـ من به كجا فرو افتادم. اين كجاست و شما كيانيد؟ نشنيده بودم كه بيرون از تيسفون جانوراني زندگي مي كنند كه نه ايزدي اند و نه راه مغان دارند.

آسيابان: تيسفون ـ شنيدي زن؟ آنچه من آرد مي كنم به تيسفون مي رود.

دختر: من گرسنه ام!

زن: چرا در تيسفون نماندي؟ آنجا گويا سير مي شدي.

دختر: اين نان خشك جوين را چگونه بايد خورد؟

زن: آن را به آب بزن. براي مهمان اندكي هم كشك مي افزاييم.

دختر: (گريان) آنچه او خورد، خوراك شب من بود. (ناگهان مي غرد) زبان ببند پتياره ي گيسو بريده؛ به من آب بده!

زن: (شگفت زده) او در خانه ي ما به ما فرمان مي دهد.

آسيابان: غلط نكنم اين مرد گدا نيست. گدايان دريوزه مي كنند و او مي ستاند. او چون ارباب خانه رفتار مي كند.

زن: بي گمان زور او از زري است كه در كيسه دارد. در انبان او بايد جست اي آسيابان.

آسيابان: آرا باش تا بخوابد. بيرون از اينجا همه جا توفان است.

(دختر پارچه اي به روي جسد مي كشد.)

سردار: و آنگاه كه در خواب بود شما انبان او را گشتيد.

زن: ما همداستان شديم كه او گردنه گيري است دستبرد به شهرياري زده، آنگاه كه در كيسه اش آن همه در شاهوار يافتيم.

موبد: آن همه در شاهوار بايد به شما مي آموخت كه او شهرياري سترگ است بر همهي سروران سر و بر همه ي پادشاهان شاه.

آسيابان: آيا پادشاهان مي گريزند؟ چون گدايان دريوزگي مي كنند؟ چون رهزنان مال خويش مي دزدند؟ آيا جامه دگر مي كنند؟ ما آن جامه ي شاهوار را ديديم كه پنهان كرده بود، و آن پساك زرنگار را؛ و پنداشتيم تيره روزي است راه مهتري بريده و گوهران او دزديده و جامه ي او به در كرده. آري چنين بود انديشه هاي ما.

دختر: (مي خندد) چه سوري بود، چه سوري بود؛ و من در آن مهمان بودم. (گريان) پادشاه كشته نشده ـ (نعره مي كشد) همسايگان ما را رها كرده اند. لشكر بيگانه همه جا ديده شده ـ (نالان) بگريزيد!

آسيابان: نه! ـ چگونه مي شد دانست كه او به راستي پادشاه است؟

سردار: نفرين به زير و بالاي روزگار! ما خود در پي او مي تاختيم، با اسپان تكاور؛ و او برخنگ تيز رو پيشتر از ما بود. و ما از او واپس مانديم در توفان. تيرگي كه اف بر اهريمنانش باد افسار اسپان ما را به كف داشت و هر جا كه خواست مي كشيد ـ

موبد: بر اهريمن بد سگال نفرين؛ دوبار، سه بار، سي بار، هزار بار ـ

سردار: در تيرگي اين بامداد، كه گيتي چون پر زاغي تاري و روشن بود، اسپان رهوار ما سه بار رميدند؛ و ما در پي ايشان به اين كومه درآمديم؛ و چون در گشوديم از پيكر شكافته ي پادشاه دوران، بر افق رنگ خون پاشيد.

دختر: (زير لبي مي خندد) دختران مي دانند رنگ خون يعني چه.

زن: خفه! نمي ترسي دست رويت بلند كنم؟

دختر: چرا بترسم؟ ديگر چه دارم كه از دست بدهم؟

سركرده: (غران نيزه برمي دارد) خون او در اين تاريكده چون خورشيد نيمه شب است!

موبد: (به شور آمده) زخم هاي او به فرياد دادخواهي مي كنند!

سركرده: (حمله ور) بايدشان كشت!

سردار: (جلوي او را مي گيرد) به خشم خود ميدان نده! مي خواهي همينجا به يك برق شمشير تو بميرند؟ اين براي آنان مرگي زيبا و آرزوكردني است؛ و نيز بسيار كوتاه. نه ـ من براي مرگشان انديشه ها كرده ام. مرگي ديرانجام؛ گام به گام؛ زشت؛ مرگي كه ده بار مردن است!

سركرده: (خوددار) نيايش بخوان موبد؛ نيايش بخوان!

موبد: (زانو زنان بر كنار جسد) چگونه ماه مي افزايد؟ چگونه ماه مي كاهد؟ از كيست كه مي افزايد و مي كاهد جز تو اي مزدا اهورا؟ بشود كه او براي ياري ما آيد. بشود كه براي گشايش ما آيد. بشود كه براي رامش ما آيد. بشود كه براي آمرزش ما آيد. بشود كه براي پيروزي ما آيد ـ

آسيابان: براي مرده ي ما هم نيايشي خوانده مي شود؟

موبد: بدكيش را مرده خواهم؛ بدكنش را مرده خواهم؛ ديوپرست را مرده خواهم! نكند كه ما از پي او رويم؛ نكند كه هيچگاه بدو رسيم؛ نكند ك بازيچه ي او شويم ـ

سركرده: روزگار از نامشان پاك شود! آيا هيچ نمازي نيست كه خواب مرگ را پاره كند؟

موبد: (برمي خيزد) ناشدني نگفته بهتر! تو بگو اي همگانت خوب؛ چگونه اين خواب مرگ را پاره مي شود كرد؟

سركرده: (نوميد) آري, نمي شود.

آسيابان: (ناگهان) خوابش پاره شده بود. يادت نيست؟ خوابش پاره شده بود!

سردار: (برخاسته از كنار جسد) آن كس كه شما كوردلانش بنشناختيد؟

زن: (ناگهان كنار مي كشد) انبان را رها كن!

دختر: (هراسان) ببينش كه مي غلتد!

آسيابان: خوابش پاره شده بود؛ غريوكشان برخاست و دست به زير سر برد!

زن: دست به زير سر؛ به سوي كيسه ي زر؛ و دست ديگر به دسته ي شمشير.

دختر: هاي مردك؛ چه مي گردي در آن انبان؟

آسيابان: چون دانست كه ما بر راز پاره هاي زر آگاهيم در كار خود ماند! غريد؛ من پادشاهم! به من بنگريد؛ من پادشاهم! (به زن) تو خنديدي!

دختر: او خنديد!

آسيابان: من پادشاهم!

زن: هر كس پادشاه خانه ي خود است؛ و بدينسان پادشاه اين ويرانه آن مردك بينواي آسيابان است.

آسيابان: او شمشير كشيد.

دختر: (ترسان) او شمشير كشيد!

زن: اي شاه، اگر پهلواني برو با دشمنان بجنگ؛ چرا پيش ما پهلواني مي كني؟

آسيابان: سرم!

دختر: (با هراس و شگفتي) او سرش را به دست گرفت.

آسيابان: سرم! در سرم آوايي است. گويي هزار تبيره مي كوبند. در سرم سپاهي به شماره ي ريگ هاي صحرايي است.

زن: (پوزخند زنان) اين بازي براي فريب ماست!

دختر: من نيز بر اينم. ببين كه هيچ كارش به شاهان مي ماند؟

موبد: (به زمين لگد مي كوبد) اين اوست! اين خود اوست! من آن جامه را مي شناسم؛ آن زره را كه به يكباره زرين است؛ آن ساق بند و ساعدپوش؛ آن مچ بند و شكم بند كه پاره هاي فلز زر ناب است. آري من پادشاه را مي شناسم!

آسيابان: من گفتم ترا كه خود و زره هست و اسب و سپر اگر بگريزي مرا چه جاي ايستادن كه تن برهنه ام و تهي دست؟

زن: او ترسان بود؛ او در خود نمي گنجيد؛ او وامانده بود؛ او نالان بود و غران بر اين تير سايبان سر مي كوبيد! او مي خروشيد كه دشمنان نزديكند. او خواست تا شمشير را پنهان كند، و ديهيم و جامه را؛ او خواست تا جايي پنهان شود.

آسيابان: من خروشيدم!

زن: او خروشيد!

آسيابان: من به او بد گفتم!

زن: (نگران) تو به او بد نگفتي!

آسيابان: من گفتم اي پادشاه، اي سردار، پايت شكسته باد كه به پاي خود آمدي. پاسخ اين رنج هاي ساليان من با كيست؟ من هر روز زندگيم به شما باژ داده ام. من سواران ترا سير كرده ام. اكنون كه دشمنان مي رسند تو بايد بگريزي؛ و مرا كه سال ها دست بستي دست بسته بگذاري؟ مرا كه ديگر نه دانش جنگ دارم و نه تاب نبرد؟ آري، من به او گفتم. من او را زدم!

زن: (به شور آمده) تو او را زدي!

آسيابان: يك بار، دوبار، سه بار ـ

سردار: وه كه در چهار گوشه ي اين سرزمين بلاديده كسي چنين ياوه اي نشنيده. دست تو نشكست؟ تو او را زدي، و زمين و آسمان بر جاي خود استوار ماند؟

آسيابان: من ـ او را ـ زدم!

زن: تو او را زدي ـ (آرام كنان) ـ به بازي و خوشدلي؛ آنچنانكه در نوروز شاه ساختگي را مي نشانند و مي زنند. ما هرگز باور نداشتيم كه او پادشاه است. او راست دروغزني را مي مانست كه با مردمان ريشخند مي كنند.

موبد: خاموش! آيا نمي دانيد كه روان مرده تا سه روز بر سر مردار ايستاده است؟ او اينجاست؛ ميان ما. مبادا به رنج آيد؛ مبادا برآشوبد؛ مبادا به سخن درآيد.

آسيابان: مي شنوي زن؟ روان پادشاه هنوز اينجاست.

زن: (مي دود) گريبانش را بگير. دريچه ها را ببند، مبادا بگريزد!

آسيابان: (مي دود) بزنش، بتارانش، بكوبش!

سردار: هاي، چه مي كنيد؟

آسيابان: (با چوبدستي) به درك شو اي روان؛ يا به سخن درآ و بگو كه ما راست گفته ايم.

زن: (با چوبدستي) سخن بگو اي روان؛ كدام گوشه خزيده اي؟ (مي زند)

آسيابان: كدام سويي، اين گوشه؟ بگير! (مي زند)

زن: تو پاي اين گردنكشان را به اينجا باز كرده اي؛ پس خود پاسخشان را بده!

موبد: دست برداريد! اينها همه كار افسونيان و ديوخويان است كه مي كنيد. آيا از دين به در شده ايد؟

زن: اگر روان پادشاه اينجاست پس بگذار تا نفرين مرا بشنود؛ بسوزي اي روان ـ

(آسيابان دهان او را مي گيرد.)

موبد: دور باد افسون افسوني؛ دور باد دشنام دشخوي؛ دور باد پليدي پليدان؛ راندمش به شش گوشه ي زمين؛ هزار دست او را به اين نيايش بستم!

زن: (خود را آزاد مي كند) گوش هاي خود را بگيريد تا نشنويد؛ زيرا من به دنبال بدترين ناسزاها مي گردم!

سردار: بس كن اي زن! من ديگر برنمي تابم كه به روان پادشاه ناسزا گفته شود.

سركرده: مي شنوي زن؟ اين سروران خوش ندارند كه ناسزا بشنوند.

سردار: و نيز دشنام!

زن: آيا دشنام و ناسزا هم سرمايه ي بزرگان است كه هرگاه كه بخواهند خرج كنند؟ نه، اين سنگ و كلوخي است بر زمين ريخته كه من نيز مي توانم چندتايي از آن را به سوي شما پرتاب كنم.

سردار: تو ميل گداخته را نيز بر كيفر خود افزودي!

زن: شكنجه ي ديگري يادت نمي آيد؟

سركرده: زبان تو بريده خواهد شد اي زن!

دختر: (گريان) خشمشان را پاسخ نده!

زن: (غران) چرا؟ ـ (آرام) زبان من چيزها از پادشاه شما مي داند؛ آيا به شما نگفتم كه او خوابي ديده بود؟

موبد: خواب؟

زن: آنچه مردمان با چشمان بسته مي بينند!

موبد: اين ديگر شگفت است. مي شنويد؟ شهريار ما خوابي پريشان ديده بود. در خواب، تا آنجا كه همه مي دانند، رازي هست! بگو اي زن چه رازي؟

(سرباز خندان و خشنود وارد مي شود.)

سرباز: ترا مژده باد اي بزرگترين سرداران، چراغ بخت تو روشن، كه شكارگرانت شكاري نيكو گرفته اند. جانبازان تو از تازيان يكي نيمه جان را گرفته اند، خون آلود.

سركرده: (پيش مي رود) يكي از تازيان؟

سرباز: ببينيد؛ شمشيرشان كج است؛ به سان ابروي ماه. و ردايشان از پشم سياه شتر. و اين هم شپش!

سركرده: زبانش را باز كن؛ چه مي داند؟

سردار: آنچه بايد فهميد اينست كه چه پنهان مي كند!

سركرده: چگونه مردي؟ سپاهي، تبيره زن، ستوربان؟

سرباز: مردي است گمشده!

سركرده: هر گمشده اي براي خود مردي است؛ و او چگونه است؟

سرباز: سرسخت، اما گرسنه؛ و نيز بسيار دل آشفته.

موبد: آشفته تر از خواب پادشاه؟

سردار: نان كشكينش بده و سپس به تازيانه ببند تا سخن گويد. بپرسش شماره ي تازيان چند است؛ كدام سويند؛ چه در سر دارند؛ سواره اند يا پياده؛ دور مي شوند يا نزديك؛ در كار گذشتن اند يا ماندن؟ او چرا مانده است؟ پيك است يا خبرچين يا پشاهنگ؟ بپرسش ويرانه چرا مي سازند؟ آتش چرا مي زنند؛ سياه چرا مي پوشند؛ و اين خداي كه مي گويند چرا چنين خشمگين است؟

سرباز: پاسخ نمي دهد سردار.

سركرده: (خشمگين) از خيرگي؟

سرباز: پارسي نمي داند.

سردار: با ريسمانش ببند. نگهش دار و بكوش و با چوبدستت بكوبش و او را به سخن درآر. دار آيا آماده است؟

سرباز: آنچه آماده نيست كوره است، براي سرخ كردن آهن.

دختر: (با نيم جيغي) هاه!

آسيابان: (خشنود) زغال و هيزمشان بس نيست!

سردار: (به آسيابان) بيهوده اميد مبند! ـ (به سرباز) اگر نيابي ميل سرد به چشمش بايد كرد ـ شنيدي؟ زودتر برو! دار چه شد؟ ـ به گفتن وادارش كن!

(سرباز خارج مي شود)

ـ (به زن) داستان اين خواب چيست؟

موبد: من نيز گوشم به سخنان تست اي زن؛ تو گفتي پادشاه ما خوابي ديده بود.

زن: آري، خوابي از آن گونه كه پادشاهان مي بينند.

موبد: همه مي دانند كه در خواب سروشي هست. بگو اي زن، در خواب پادشاه آيا رازي بود؟ او چرا آشفته سر از آن برخاست؟

زن: او از شما مي هراسيد.

سردار: هراس ـ از ما؟

زن: از مردماني چون شما!

سردار: زبان او سرش را بر باد مي دهد!

زن: اگر نتواند مرا برهاند همان بهتر كه به باد دهد!

آسيابان: (التماس كنان) از اين گفتن چه سود؟

زن: و چه زيان؟

سردار: خواب را بگو!

زن: نه! من لب مي بندم.

موبد: بگو اي زن؛ اين فرمان سردار اسپهبد است.

زن: او فرمان داد تا زبان من بريده شود؛ چگونه زبان بريده سخن مي گويد؟

سركرده: آن از خشم بود. بگو اي زن؛ موبدان موبد از تو درخواست مي كند. آيا بايد از تو درخواست كرد؟

زن: پس چه بايد كرد؟

دختر: مرا نترسان.

آسيابان: بد را بدتر نكن.

زن: جلو نيا!

سركرده: باشد؛ نبرده سواري چون من، با موي سپيد، از تو درخواست مي كند.

زن: تشنه ام!

موبد: آب!

زن: دور بريز! (به دختر) آتش روشن كن. چه تاريك. چيزي نمي بينم. چراغي نيست؟

موبد: او را چه شده؟

سركرده: اينهمه شوريده نبود

دختر: چرا مي گريزد؟

آسيابان: از چه خود را پنهان مي كني؟

زن: (جيغ مي زند) چر ـ ا ـ غ!

دختر: چه شده؟

زن: خواب بدي ديدم! خوابگزاران من كجا هستند؟

موبد: من اينجا هستم شهريار!

زن: در خواب ديدم كه سواره در بيابان بي كران مي روم، بر باره ي تيزپاي خود؛ و بر زمين، نه خار و علف كه شمشير تيز مي رويد.

آسيابان: همه ي زندگي ام خوابي آشفته بود. در چنين آسياي ويرانه كه از پدران پدر به من رسيد جز خواب آشفته چه بايد ديد؟

زن: بخت بد سوار بر باد مي آمد!

موبد: اينگونه خواب را در چنين دم روز ـ كه نه روشن است و نه تاريك؛ و زمان نه به سوي روز مي رود و نه به سوي شب ـ بي گمان پيغامي است.

زن: تكاوري تك، جنگي خداي تيزسنان، آن بهرام پشتيبان، آن دل دهنده به من، آن جگردار، آنكه ديدارش زهره بر دشمن مي تركاند، بر باره ي كهر مي رفت؛ و با گردش درفش راه را نشانم مي داد؛ ـ تا آن باد تيره پيدا شد! آن ديوباد خيزنده! آن لگام گسسته؛ بي مهار! و خاك در چشم من شد! چون ماليدم و گشودم، جنگي خداي تيزستان، آن بهارم پشتيبان، آن دل دهنده به من، آن جگردار، آن كه ديدارش زهره بر دشمن مي تركاند، آن او، در غبار گم شده بود. آري، من او را در باد گم كردم.

سركرده: اكنون مي توان دانست كه چرا پادشاه اينهمه مي هراسيد.

آسيابان: ما مهمان به كس نمي فروشيم!

زن: نه؟ چرا نه؟ بهترين كار است. بسيارند آنها كه سر مرا خريدارند. سرداران بسياري هستند ـ به گفتار يكدل و نيك انديش ـ كه در پنهان بر تخت يزدگردي آرزومندند. آيا تو، به زر ايشان فريفته نشده اي؟

آسيابان: نه!

زن: چرا نه؟ اي نادان، بار خود ببند. ترا كالايي بس نيكوست. پس برو و كالاي خود به بازار خريداران ببر؛ سر مرا در كيسه اي. من خود چندين نام و نشان از سرداراني براي تو مي نويسم كه خريداران سر بريده ي من اند.

دختر: او ديوانه است.

زن: ديوانه؟ هاه، آهاي، آري ديوانه! سپاه من، آن انبوه پيمان شكنان، هنگام كه به پشتگرمي ايشان به انبوه دشمن تاختم به من پشت كرد و گريخت! موي من سپيد نبود اي مرد تا آن هنگام كه بيكسي ناگاه چنين تنگ مرا در خود نفشرده بود. ترس من چنان بزرگ بود كه سپاه تازيان از هول آن شكافت، و راه بر من گشود.

آسيابان: مي شنوي؟ او از دوستان مي گريزد، نه دشمنان.

زن: كجا شد آن پندار و گفتار و كردار نيك؟ كجا شد آن سوگند سلحشوري؟ كجا شد آن درفش آهنگران؟ هر دم گويي به سنگ منجنيقم مي كوبند.

دختر: اين سخنان به راستي نشان مي دهد كه او پادشاه است!

زن: پادشاهي كه وحشت، پرچم اوست. و سپاهش تنهايي است.

آسيابان: تو نيك نكردي اي پادشاه كه خود را بر من شناساندي. در دل من رنجي است؛ مي داني ـ مرا پسري بود.

زن: (گريان) نگو!

آسيابان: او را به نام تو سرباز بردند. و چون برگشت گويي از ديار مردگان بازگشته بود.

زن: (ضجه مي زند) پسرك نارسيده ي من!

آسيابان: اينك در سرم روان آزرده ي پسر برخاسته است (چوب مي كشد) او مرا به كشتن تو پادشاه برمي انگيزد!

زن: برمي انگيزد؟ خوبست. بگذار آن روان را آزرده تر كنم اگر به راستي ترا برمي انگيزد ـ (گريان) هر چه مي خواهي بگو، اما با روان افسرده ي پسركم تندي مكن كه اينك از ميان نور كجتاب بام فرود مي آيد؟ با سري شكافته و چهره اي مفرغين.

دختر: به راستي ترس برم داشته. دهشت بر دهشت مي انبارم. كو؟ (جيغ مي كشد) برادركم؛ آنجاست. (بيزار) او ترا مي نماياند؛ با نشانه ي انگشت!

زن: (غران به آسيابان) آيا نبايد چوبدست را فرود آوري؟

دختر: او خون بالا مي آورد؛ و به راستي بر زمين چكه هاي خون چكيده. برادركم ـ (پاهاي مادر را مي گيرد) از روزن گريخت. خوني آنجا نيست؛ نور كجتاب بام پريده رنگ شد.

آسيابان: (با سستي چوبدست را فرود مي آورد) نه ـ هر پادشاه را سواراني اندر پي اند كه مي رسند.

زن: پسرم، پسرم ـ

آسيابان: ابر از سر آسياي ن مي گذرد. افغان باد مي شنوم. گويي توفان آسياي مرا دربرگرفته است.

سردار: اينان به خود مي انديشند. اين مردمان پست نژاد به پستي خود مي مانند. اينان كه جز آب و نان خود دردي ندارند. پادشاه اينجا چه ديد جز پلشتي و جز چهره ي دژم؟ اين جانوران زشتخوي چاره ناپذير را بنگر؛ كه چاره سازي دولتمندان و دلسوزي شاهان نيز ايشان را بر مردمي نمي افزايد.

زن: هاي اي درشتگوي؛ كدام چاره سازي، كدام دلسوزي؟ بزكشان را ببين. بلندتباراني چون شما از گرده ي ما تسمه ها كشيده ايد. شما و همه ي آن نوجامگان نوكيسه. شما دمار از روزگار ما درآورده ايد. فرق من و تو يك شمشير است كه تو بر كمر بسته اي.

سردار: زبانت ببرد!

زن: و تو شمشير را براي همين بسته اي!

دختر: (سرگشته در پندارهاي دور) اگر كيسه اي آرد مانده بود بر سر خود مي ريختم تا سراپا سپيد شوم. شايد ناهيد هورپيكر مرا جاي فرشته اي مي گرفت؛ يا به جاي دختر خود؛ و در چشمه اي شستشو مي داد.

زن: من چه بگويم اي مردان، شوهرم مردي پريشان است؛ آسياباني كه جز شوربختي براي خود چيزي در آسيابش آرد نكرد. مردي پشيمان از مردي؛ كه در سرماي سرد و گرماي گرم جز آه و عرق بهره اي نداشت. اين چنين است شوهر من؛ كه شما اينك به شمشيرتان نويدش مي دهيد. ما چه داريم جز بامي رو به ويراني؟ جز سنگي غرنده كه برگرد خويش مي گردد؟ همچون اين سنگ غران بود، و برگرد خويش مي گرديد، آنگاه كه آن مرد ژنده پوش مهر از لبان خود برداشت.

+ نوشته شده توسط a در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 13:10 |

 

مرگ يزدگرد؛ اثری از بهرام بيضايی

(آسيابان برمي خيزد.)

آسيابان: چرا مي خندي؟

دختر: تو هراساني! هرگز مردي را اينسان هراسان نديده بودم. تو به چپ و راست مي روي و دست بر زانو مي كوبي. چون مرغ غمخوار گاهي ناله برمي كشي؛ و در همه حال خود را از خود نيز مي دزدي. تو غمگيني!

آسيابان: خاموش! همهمه اي نمي شنوي؟ شنيده ام كه چهره هاي سنگي باستاني ايستاده در كاخ صدستون، پيشكش هايي را كه يكهزار سال در كف داشتند رها كرده و به بيابان گريخته اند. چيزي پرسيدي؟

دختر: من به تو خنديدم.

آسيابان: آه، آري، من نيز روزگاري بسيار خنديده ام.

سردار: من اين پساك زرنگار را به تو مي دهم؛ بر سر بنه و بگو پادشاه با تو چه گفت؟

زن: (بر سر آسيابان تاج مي‌نهد) او در انديشه بود ـ

زن و دختر: گره به پيشاني افكنده. با كف دست بر پيشاني مي‌كوبيد. او در انديشه بود!

آسيابان: اسبم در همين نزديكي مرا جا گذاشت. مرا فروانداخت و خود به تيرگي توفان گريخت. از تمام دخمه‌ها مردگان به راه افتاده‌اند. صاعقه در مردمان افتاده است. شنيده‌ام كه مردمان با نان و خرما دشمنان را پيشواز مي‌روند.

سردار: ببينيد، او سخنان پادشاه را مي‌گويد!

آسيابان: براي پادشاهي كه در سرزمين خويش مي‌گريزد بزرگان چه گفته‌اند؟

زن: (غربال كنان) سخن بزرگي نگفته‌اند!

آسيابان: من گريزان در سرزمين خويش خانه به خانه مي‌روم و همه جا بيگانه‌ام. سفره‌اي نيست كه مرا مهمان كند، و رختخوابي نه كه در آن دمي بياسايم. ميزبانان خود در حال گريزند. اسبان رهوار به جاي آن كه مرا به سوي پيكار برانند از آن به در بردند. شرم بر من!

زن: چه ياوه به هم مي‌بافي؟ تو ژنده‌پوش ما را بازي مده. اينهمه ناله كه تو داري براي آنست كه نپرسيم بر سر خداوندان اين زر چه آورده‌اي. ورنه تو يكي مردي چون شوهر من دست تنگ و بدرفتار. پول ناني كه خورده‌اي را به تو مي‌بخشم اگر زودتر روانه شوي.

آسيابان: با كدام اسب؟ و من كجا را دارم؟ درهاي دنيا به روي من بسته است!

زن: فقط اينجاست كه درش مثل كاروانسرا باز است. به اين مردك گفتم كلون در را دوباره بساز؛ نشنيد!

آسيابان: خورشيد و ماه به هم برآمده‌اند. در هيچ گوشه رهاييم نيست. دنيا در كمين من است. چرا مي‌نالي؟

دختر: سينه‌ام. شكمم. دردي در هر دو جا دارم.

آسيابان: از گرسنگي است دخترجان. من امروز دانستم. در تيسفون مرا از دنيا خبر نبود. بسيار ناله‌ها بود كه من نشنيدم. من به دنيا پشت كرده بودم، آري؛ و اينك دنيا به من پشت كرده است. چرا ناله مي كني؟

دختر: دردم. دردهايم.

آسيابان: آري، يك بار گفتي؛ پس چرا فراموشم شد؟ در تيسفون من درها را يك به يك به روي خود بستم، و اينجا را دري نبود ـ (مي‌ماند) ـ من آسيا را از شما به سكه‌هاي زرين مي‌خرم. اي آسيابان به من بگو چند؟

زن: (شگفت‌زده) او مي‌خواهد آسياي ويرانه را بهايي بنهيم.

آسيابان: (به زن) تو آسيابان باش و بگو من چه پاسخ دادم. جوال مرا بردار. آيا كسي نيست كه اين آسياي ويران را به من به چند پاره‌ي زر بفروشد؟

زن: (غربال بر سر) در اين شغل سودي نيست اي مرد. ما خود درمانده و ورشكسته‌ايم! سنگ آسيا فرسوده است؛ ستون‌ها شكسته؛ و حيوان باركش را پيشتر از اين خورده‌ايم.

آسيابان: آه آري شنيده‌ام كه اسبان سواران خود را زير لگد كوبيده‌اند؛ و سگ‌هاي فرمانبردار به اربابان خود دندان نشان مي‌دهند. باكيم نيست، اين سكه‌ها! چرا ناله مي كني؟

دختر: از سوز سينه‌ام. اين آسيا را هيچ بهره در دنيا نيست؛ جز زخمي كه در جان من نهاده است.

آسيابان: شما سر خود گيريد و بگريزيد.

زن: چرا سكه‌ها را از خود دور مي‌كند؟ اين روزها خداوند زر بودن دردسر است و آن‌كه زر دارد بر جان خود آسوده نيست. آيا كساني بيرون در كمين‌اند و ما پيشمرگ توييم؟

آسيابان: بشمريد!

زن: سكه‌هاي دزدي!

دختر: دزد نبايد باشد. راهزنان پولشان را بهتر از اين خرج مي‌كنند.

زن: اين ويرانسرا ترا به چه كار مي‌آيد؟ اين تيرهاي سقف در كار فرود آمدن است. همسايه‌ها يك يك گريخته‌اند. اين ويرانه را اگر نه براي آسيا براي چه كار مي‌خواهي؟

آسيابان: خودكشي!

سرداران: خودكشي؟

زن: همين را گفت!

آسيابان: خودكشي! (به دختر) چرا مي‌خندي؟

دختر: من نخنديدم.

زن: به چند درهم؟

آسيابان: هر چه دارم.

زن: تو پاك ما را دست انداخته‌اي! اين شوخي نامردان است كه اميد مي‌دهند و سپس بازپس مي‌گيرند و بر نوميدشدگان از ته دل مي‌خندند.

دختر: كي از ته دل به ما مي‌خندد؟ از خنديدن به ما چه سود؟

آسيابان: دنياست كه به من مي‌خندد. ناله نكن. ناله نكن. همه‌ي سكه‌ها!

زن: پذيرفتم.

آسيابان: اما شرطي هست.

دختر: شرط؟

زن: مي‌دانستم كه بي‌دردسر نيست. جان بكن؛ بنال و بگو!

آسيابان: دست من به فرمانم نيست.

زن: مي‌ترسي؟

آسيابان: دشنه از دستم فرمان نمي‌برد.

سردار: (خشمگين) پادشاهان بي‌ترسند. پادشاهان بي‌مرگ نه، ولي بي‌ترسند!

دختر: تو از مرگ نيز چون زندگي هراساني.

آسيابان: تا هفت بند!

موبد: (ناباور) او ـ پادشاه ـ فرمود كه مي‌ترسد؟

زن: با چهارصد و چهل پاره استخوانش!

سردار: من نمي‌شنوم؛ من گوش نمي‌دارم.

سركرده: (خشمگين) در سپاه دروغان تو يكي سرداري! آيا پادشاه ـ به فرمايش خود ـ فرمود كه مي‌ترسد؟

زن: بگو پادشاه، درست شنيدم؟ تو گفتي مي‌ترسي؟

آسيابان: تا ريشه!

سردار: نفرين بر بخت واژگون!

آسيابان: آري، من به تو همه‌ي سكه‌ها را مي‌دهم اگر ياري‌ام كني.

زن: ياري يعني چه؟

آسيابان: دشنه را تو بزن!

سردار: مي‌شنويد؟ او مي‌خواهد گناه را از خود بگرداند!

آسيابان: آنسان كه ندانم ضربه كي مي‌آيد و كجا! يكروز با من سر كن؛ ناگهان، از پشت، در خواب، هر گونه كه مي‌خواهي؛ اما من ندانم كي!

زن: اين آدمكشي است، ياري نيست.

آسيابان: خورجينم از سكه‌ها پر است؛ يك تالان! ـ بگو، بگو كه آن هنگام من چه پاسخ دادم.

زن: آسيابان گفت اي زن، اي هرزه، هوش‌دار! اندك اندك درمي‌يابم كه پادشاهي چيست. و اگر كاري است چنين ترس‌آور چگونه است كه گردان و سالاران به جان مي‌خردندش؟ بنگرش؛ مي‌نالد!

آسيابان: دشمنانم به خون من تشنه‌اند و من از جان سير آمده‌ام. آه اگر اسبم نگريخته بود ـ

زن: راست بخواهي من خود نيز جز مرگ او نمي‌خواهم. روز من تيره چنين نبود اگر او چنين نبود. با اينهمه من مردي‌ام كه هرگز دست نيالوده‌ام. نان من جوين بود ولي خونين نبود. بگذار بر خاك، نيك و بد بياورم. اي زن چيزي بگوي؛ نيك است يا بد؟ تو اي دختر پيش بيا و زن آسيابان باش و بگو كه من چه پاسخ دادم.

دختر: (خندان) من زن آسيابان باشم؟ آه آسيابان، لختي مرا در كنارگير.

زن: بي شرم نديده خير، تو زن آسيابان باش، و به اين پادشاه گوش‌دار تا چه مي‌گويد.

آسيابان: كاش مي‌شد رها كنم و بروم به چوپاني. هر كس مي‌تواند رست جز پادشاه.

دختر: همواره پادشاهان مي‌رهند و ما طعمه‌ي دژخيمانيم.

آسيابان: اين نه هر بار است. شما مي‌توانيد خدايشان را به نام بخوانيد و ركابشان را نگه‌داريد و راهشان را بگشاييد و سپس از ايشانيد. فرودستان زبردست مي‌شوند و شما جزيه دهندگان. نه، سرزنشي نيست؛ ملت را نمي‌شود كشت، و پادشاه را مي‌شود. با مرگ پادشاه، ملتي مي‌ميرد!

زن: صداي چيست؟

دختر: سكه‌ها!

آسيابان: همه يك تالان است.

زن: مي‌شنوي؟

دختر: زر آن روز به كارم مي‌آمد كه مي‌توانستم پسركم را رهانيد. كه مي‌توانستم دختركم را دواي درد خريد. امروز من مانده در بياباني كه از هر سو ديگر در آن نشان مردم نيست، با زر چه بايدم كرد؟

آسيابان: اندوه را پاياني است. مردمان بازمي‌گردند؛ ويرانه‌ها ساخته مي‌شود؛ و ساخته‌ها از مردمان پر. بمان و نيكبخت شو!

زن: نيكبخت در ميان دشمنان؟

آسيابان: اين يك شيوه‌ي ديرين زندگي است. گنجتان را پنهان كنيد؛ كسي نخواهد دانست.

زن: (به دختر) مي‌شنوي زن؟ او مرا به انديشه انداخته است. چه بايد كرد؟ تو مي‌گويي آبمان سرخ مي‌شود؟ ولي بشنو؛ اين ناله‌ي دختر ماست كه از سوز سينه مي‌نالد در آتش تب. و دخترك فردا روزي به شوهر خواهد رفت؛ و اين‌ها همه نيازمند آن سكه‌هاست. هان چه مي گويي ـ چه بايد كرد؟

دختر: چرا از من مي‌پرسي هنگامي كه جوابش را داري؟ چرا كاردت را تيز مي‌كني؟ پر روشن استت كه او وفاي ما را مي‌آزمايد. او ميزباني ما را مي‌سنجد؛ و تا بپذيري آن چهره‌ي ديگر را خواهد نمود. آن خوي سوزنده آتشفشان خواهد كرد و ما همه را خواهد سوخت. پس نپذير و خشم كن و سوگندان بي‌شمار چاشني كن. باشد كه خرسند شود؛ وگر به راستي پادشاه بود ترا چند درهمي بدهد. وگرنه كدام ديوانه‌سر است كه پادشاه است و مرگ بخواهد؟ اين افسانه در گوش مكن كه سراپا فريب است.

زن: من نيز خود در اين انديشه بودم. آري، او ما را نادان پنداشته است و به گوناگون مي‌آزمايد. نه اي مهمان! تو هر كه هستي باش؛ اما بدان كه من آسيابانم، نه گردنه‌زن!

سردار: اكنون كه او نيست هر دروغي راست مي‌نمايد.

زن: (غربال از سر بر مي‌دارد) شوهرم به او جاي خواب داد، و لقمه‌اي، و پياله‌اي.

موبد: جاي خواب اينست؟

زن: به او آنچه را داد كه خود داشت؟

موبد: و پياله اين؟

زن: اگر شكسته است گناه ما نيست.

موبد: مهمان‌نوازي را بنگريد سروران!

زن: او بد ديد و بد نكرد. پادشاه سه‌بار از او خواست تا در برابر سكه‌ها بكشدش؛ و او سه‌بار روي برتابيد.

موبد: اين سخنان همه باد است، اي شما سپاه دروغ! او ـ داراي دارايان؛ شهريار خشم‌آور ـ از آن مردمان نبود كه به زانو درآيد. شاهي چنو خود را بكشد؟ خاكتان به دهن! وگر جز اينست بر من نشانه‌اي بياور گمان‌شكن!

سردار: آري، نشانه‌اي؛ نشانه‌اي!

سركرده: چيزي در انديشه‌ي من مي‌خلد! آري، اينك كه دنيا بر قرار خود نيست مي‌توانم بي‌ترس چيزي بگويم؛ هرچند از رده‌هاي فروترم.

سردار: اين چيست؟ درباره‌ي شاه يا كشندگانش؟

سركرده: ما در توفان از او گم نشديم؛ او بود كه در توفان از ما گريخت.

موبد: تو مي‌گويي خداوندگاري از بندگان خود گريخت؟

سركرده: مزدا اهورا مرا ببخشايد هزاربار! پادشاهي براي او ديگر هيچ جز سراشيبي تند فروافتادن نبود. او نه از بندگان كه از بخت خود گريخت. من خود او را ديدم كه زين بر كوهه‌ي اسب مي‌نهاد.

سردار: اگر تو آن جنگاور نبودي كه خود مي‌شناختمت مي‌پنداشتم يكي از دشمنان است كه سخن مي‌گويد.

سركرده: من ديدم كه پنهان از ديگران پا در ركاب كرد!

سردار: پادشاهي كه بندگان ركابش را نگه‌مي‌داشتند؟ اينك دانستم كه چرا در رده‌هاي فروتر مانده‌اي!

سركرده: من پيرم سردار؛ بر من خشم كن، ولي فرياد مكن. اگر خطا مي‌كنم بگو كه خطاست؛ و بگو كه چرا؟

سردار:

چه كسي نمي‌داند كه شاه شيرافكن دلاوري بود تك، هماورد اژدها؛ و بزرگ در چشم جنگي خداي جنگ آزماي بهرام پشتيبان؟ آيا داراي دريادل به ديدن مشتي بياباني خود را مي‌كشد؟

آسيابان: او به من فرمان داد!

دختر: بگو!

آسيابان: او به من فرمان داد.

زن: (گوش‌هاي خود را مي‌گيرد) هرگز! هرگز!

آسيابان: او به من فرمان داد؛ دوبار، سه‌بار، چهاربار!

زن: (جوال به سر) ما هرگز مهمان نكشته‌ايم!

آسيابان: آيا در ارج نهادن به فرمان پادشاه در اندرزنامه‌ها چيزي نيست؟

موبد: چرا شهريار؛ نبشته‌اند كه اين سروش اهورايي است كه در كالبد زميني‌اش شنود شده.

آسيابان: پس اينك فرمان مزدا اهورا!

زن: من نمي‌شنوم!

آسيابان: سرانجام آن‌كه فرمان نشنود تاريك‌تر از مرگ شرمگين‌كننده است. اهريمنان فريفتار كالبدش بشكنند و در زير زمين تا نه‌هزار سال بازيچه‌ي كابوس شود. اينك كه زر ناب ترا برنمي‌انگيزد اي مرد، اي آسيابان، از جايگاه بلند پادشاهي، از فراز شانه‌هاي تو، از ميان فر اهورايي، ترا فرمان مي‌دهم مرا بكش. آيا نمي‌ترسي؟

زن: اگر تو پادشاهي كساني ترا اندر پي‌اند؛ من از ايشانست كه مي‌ترسم.

آسيابان: آيا مرگ هم به من پشت كرده است؟

زن: اي شاه، تو مي‌گفتي با مرگ تو ملتي مي‌ميرد؛ من چگونه دست به خون ملتي آغشته كنم؟

دختر: او را بكش اي مرد؛ شايد با مرگ او ملتي نو به دنيا آيد.

زن: من نه دايه‌ام و نه ماما؛ من آسيابانم! من به ملت نان مي‌دهم ـ همين؛ و اين تنها چيزيست كه دارم!

آسيابان: دنيا براي ريختن خون من ترا برگزيده است اي مرد! سپاه تازيان همه‌جا در پي ما بود؛ هلهل‌كنان و ارجوزه‌خوان و غيهه‌كش. سپاهي درهم و انبوه، با درفشي به رنگ تيره‌ي دود. همه چيز از من روگردان شده جز اين سپاه كه با من چون سايه‌ي من بود.

زن: دشمن تو اين سپاه نيست پادشاه. دشمن را تو خود پرورده‌اي. دشمن تو پريشاني مردمان است؛ ورنه از يك مشت ايشان چه مي‌آمد؟

موبد: بسيار آتشكده‌ها كه هنوز برجاست. مردمان را بايد به گفتار گرم، آيين ستيز آموخت.

زن: پرنگو موبد؛ در مردمان به تو باور نيست از بس كه ستم ديده‌اند.

سردار: نفرين بر سپهر؛ از اين پيشتر زبان آن را كه چنين مي‌گفت از حلقوم به‌در مي‌آورديم.

زن: جز درآوردن زبان كاش شما را هنر ديگري نيز بود.

سركرده: (پشت مي‌كند) راي من برمي‌گردد!

موبد و سردار: (راهش را مي‌گيرند) راي ما برگشتني نيست!

آسيابان: راي روزگار ترا برگزيده است اي مرد؛ ديگربار به تو فرمان مي‌دهم اي آسيابان، مرا به خونم مهمان كن!

دختر: (هراسان) مي‌گويد نشنيدن فرمان پادشاه پيكار با مزدااهورا است.

آسيابان: آري، هيچ‌كس در سراسر ايران‌زمين از فرمان شاه شاهان سر نپيچيده.

زن: راستي؟ خوشم آمد. اگر چنين است به اين سپاه تازيان بفرما بازگردد!

آسيابان: ريشخند مي‌كني؟

زن: در تيسفون فرمان تو فرمان بود، نه اينجا!

آسيابان: شنيديد؟ من روي برتافتم.

سردار: آيا سزاست كه بندگان از فرمان پادشاهان روي برتابند؟

زن: نمي‌فهمم؛ اگر او را مي‌كشت مردمي‌كش بود، و اگر نمي‌كشت سرپيچي كرده بود. پس چه بايد مي‌كرد؟

آسيابان: هيچ اي زن؛ گناه با ما زاييده شده، و آن جفت همزاد من كه به جانم از همه نزديكتر است نامش بينوايي است.

(سرباز وارد مي‌شود.)

سرباز: نردبان‌ها خوب به كارمان خورد. به پياده‌ها گفتم سنگچيني به جاي دخمه بسازند. خاك سخت است و بيل فرسوده؛ اما مردار بي‌گور نمي واند باشد. اين‌ها به كنار كلنگ را پيدا نمي‌كنم.

سردار: مردك سخني نگفت؟

سرباز: تته‌پته‌اي مي‌كند؛ ما كه نمي‌فهميم؛ مثل فتيله‌ي بي‌روغن. سروران شايد چيزكي ازش دريابند. بيارمش اينجا؟

موبد: نه! باوركردني نيست كه آسيابان به زر فريفته نشده باشد. باوركردني نيست كه دشنه را فرود نياورده باشد. باوركردني نيست كه پادشاه را نكشته باشد. آري، تو بايد او را كشته باشي، و جز اين هر سخني باور نكردني است.

سرباز: دار آماده شده. اينك تنها به ريسماني نياز است.

زن: ريسمان در انبار است. خانه‌خرابم كرديد؛ زياده از اندازه مبر. چوب از كجا بردي؟ زياديش را بگذار.

سرباز: (كه مي‌رود) اگر زنده خواستيدش بر طبل بكوبيد. اما اگر سرش را خواستيد در بوق بدميد!

زن: تو براي مردم دست‌بسته پهلواني؟ (دنبالش مي‌دود؛ سرباز خندان مي‌گريزد) اي خرفستر، اي بوزينه؟

سردار: (راه زن را مي‌بندد) خاموش! چه كسي به تو گفت سخن بگويي؟

زن: اينجا خانه‌ي من است و تا بخواهم سخن خواهم گفت. من شويم را به مرگ ارزان نمي‌دهم.

(باز مي‌دود؛ در بر وي بسته مي‌شود؛ زن به در مي‌كوبد.)

موبد: تكاپو مكن؛ دست‌و‌پا مزن اي گجسته‌ي زنديك؛ راي ما ديگرگون نمي‌شود. نشنيدي كه دار برپا شده؟

زن: (نوميد برمي‌گردد) چرا كوششي را كه مي‌توانم نكنم؟ آزادگي به تنت مهمان نشود اي سردار، كه مرگ بي‌زمانه به خانه‌ي ما آوردي.

سركرده: (سرگشته) اينك كه سرزمين فراخ آيين نو مي‌كند، چونان هميشه توانگران مي‌رهند و ناتوانان دربندند؛ تو چرا نگريختي؟

آسيابان: استريم نبود تا بر آن بار بندم.

دختر: دنيا در كمين پاكي من است. همه چيز دست به هم داده‌اند تا تيره‌روزي من زبانزد گيهانيان شود: استر مي‌ميرد، همسايه مي‌رود، سنگ آسيا مي‌شكند، و يكي مرگش را اينجا مي‌آورد.

زن: آن بيگانه چون از مرگ خود نوميد شد ترفندي تازه زد.

آسيابان: او مي‌كوشيد تا من آسيابان را خشمگين كند.

دختر: (گريان) تو چرا خشمگين نشدي؟

آسيابان: در چهره‌ام نگريست و نگريست و نگريست.

زن: تف!

آسيابان: او به چهره‌ام تف انداخت.

دختر: نگو، نگو، نگو.

آسيابان: او مرا به سينه كوفت.

دختر: اي ستبردل، اي رهزن، اي شورچشم!

زن: (با چهرك زر) اي تو ابلهي، اي تو ساده‌دل. ساليان سال در اين بيابان آسيا چرخانده‌اي با نان جوين و با خرماي خشك. آيا در تو نيروي كين‌ستاني نيست؟ آيا من نيستم پادشاه تو و هم دشمن تو؟ تو كاخ مرا در تيسفون نديده‌اي. ما بر حصير نمي‌خسبيم. تو فرش نگارستان ما را نديده‌اي ـ يك تار زر، يك پود سيم ـ كه در آن درخت و پرنده و باغ است؛ از هر گوهري گل. دست شترنجم هست؛ يك سف از ياقوت سرخ و ديگر صف از ياقوت زرد. و دستي نرد از زمرد پاك؛ و مرا سي ودو هزار پاره ياقوت بيش بهاست. مي‌داني؟ و گنج عروس؛ و گنج خزرا؛ و گنج بادآورد؛ و گنج ديباي خسروي؛ و گنج سوخته؛ و زر مشتفشار؛ و تخت تاقديس؛ و شادُروان بزرگ و مشكوي زرين؛ و دوازده هزار كنيزك. آيا باز بايد گفت؟ آيا به خشم نشدي؟ آيا در تو نيروي كينه نيست؟

آسيابان: من به او گفتم اي مرد ـ هر كه هستي؛ اي چركينه‌پوش، اي پادشاه، اي راهزن ـ مرا به خشم مياور. دلم مي‌آسامد؛ و گزندي شايد كه بر تو يا بر خود زنم.

زن: هزار و دويست فيل؛ و سيزده هزار شتر باركش! و باغ نخجيران؛ و باغ سياوشان؛ و باغ زمرد! و دوازده هزار يوز؛ و هفصد هزار سوار؛ و سيصد هزار پياده؛ و صد هزار اسب بارگي؛ و صد هزار نيام زرين؛ و مزا هر سال هفتصد و نود و پنج بار هزار هزار درم از هر سوي مي‌رسد!

آسيابان: من به او گفتم اي بدخواه، اي شوريده گفتار، اي ستمكار، مرا به خشم مياور. من مردي‌ام كه سال‌ها از من شده، و مرا رفتن من امروز يا فرداست. مرا شوربختي ستمگر كرده. و مبادا ستم از من بر مهمان من رود.

زن: او مي‌خنديد! به تازيانه دست برد، و او را كارهاي سخت فرمود؛ كه اي مرد، در تو دليري بنده‌اي كاركشته نيست؛ پليدي پيش تو پاك است، و رسوايي پيش تو سربلند! تو شاه خود را چون شاهان ارج نمي‌نهي. مرا سگان پاسبان بود كه آوازشان چنديست نشنيده‌ام. چون سگان به پاي من بيفت. چون سگانم بر چهارپا برو و هياهو و وغوغه كن. اسب تكاورم مرا دو روز است سواري نداده است؛ زين كجاست تا بر تو بندم؟ اي مرد، همسر خود را بگوي كه به رختخواب من درآيد. زود. زود.

آسيابان: (به پاي زن مي‌افتد) اي پادشاه مرا مزن؛ مرا ريشخند مردمان مكن! من مردي‌ام طاقت به سر شده؛ مبادا دست من بر تو دراز شود؛ كه در قلب من نيز سنگ آسيابي هست، و دستانم چون بكوبم به سنگيني سنگ خواهد شد! مرا بگذار. مرا رها كن.

زن: زبانت بريده باد و لبانت دوخته. چه پرمي‌گويي و ياوه مي‌بافي. نابخرد نامرد گجسته خود را كنار بكش؛ راهم را نگير! من تازه در اين تاريكي دخترت را ديده‌ام كه با همه‌ي رنجوري بدك نيست، و لبانش به رنگ تبرخون است؛ و در آغاز رسيدگي است. مرا به ميوه‌هاي تن او مهمان كن!

آسيابان: اي پادشاه چه مي‌گويي كه من نمي‌فهمم؟

زن: اگر زبان مرا نمي‌فهمي زبان تازيانه را فهم خواهي كرد!

آسيابان: من مي‌دانم؛ تو مي‌خواهي مرا بيازمايي! تو وفاي مرا مي‌سنجي! در وفاي من سخني نيست، نيست! مرا از اين كه هستم خوارتر مكن! اي پادشاه بگذار تا زانوانت را ببوسم.

دختر: اي پادشاه او به زانو افتاده است؛ آيا بس نيست؟

زن: گفتي به زانو؟ هنوز سر به خاك ساييدن مانده است! به خاك بيفت و همانجا بمان تا من شرف به زير كشيدن دخترت را به او بدهم.

دختر: (هراسان) از من چه مي‌خواهي؟

زن: عناب و بادام، آميخته با شكر و قند!

دختر: نه! (مي‌گريزد) مرا برهان پدر. مرا برهان!

آسيابان: (گوش‌هايش را مي‌گيرد) نه، نه، نه؛ اين همه براي آزمودن من است؛ اين همه نيست مگر براي آزمايش من!

زن: تو اي دختر خوب رسته‌اي. زبان خوش دوست‌تر داري يا تازيانه‌ي مارپيكر؟

آسيابان: (چشمان خود را مي‌گيرد) من خشمگين نمي‌شوم، نه؛ من خشمگين نمي‌شوم.

دختر: واي پدر ـ به دادم برس. دشنه زير گلوي من است؛ به دادم برس!

سردار: داستاني از اين شرم‌آورتر ساخته نشده. پادشاه ما به كنيزكي پست‌روي بنمايد؟ او كه در تيسفون سه هزار زن داشت، هر يك خوبتر از ديگري؟

دختر: (از پس سنگ آسيا مي‌آيد) كاش كيسه‌اي آرد مانده بود كه بر سر خود مي‌ريختم تا سراسر سپيد شوم. كاش چنين چيزي بود.

آسيابان: دخترم. دختر من چنين نبود. اينگونه خيره در كار خود. با نگاه مرده.

دختر: بالاي تو بلند است، و پهناي تو دوشانه از من پهن‌تر. نيروي تو با پرهيز من آورد مي‌كند؛ و من از روزنه اهريمن را مي‌نگرم كه بر اسب خاكستري‌اش دور مي‌شود.

آسيابان: نه، نه، دخترم اينگونه نبود. او مي‌خواست وفاي مرا بيازمايد. دست برداشتن به روي پادشاه ـ اين گناه دوزخي! ـ و من به آن دست نبردم. و اينك دوزخي از آن سهماگين‌تر از درون مي‌سوزاندم. اي رگ‌ها، اين رود جوشان چيست در شما جاري؟ اين شورش كه در دل من جا گرفته است؟ من او را مي‌كشم؛ آري، در دل من سنگ آسيابي هست!

(روي جسد مي‌افتد و مي‌زند.)

دختر: (سرخوش و دست‌افشان) دلم براي كشته مي‌سوزد. دلم براي كشته مي‌سوزد!

زن: (بي چهرك) زبانت ببرد! (به آسيابان) دشنه را سخت‌تر بزن!

آسيابان: (همچنان مي‌زند) او را مي‌كشم؛ دوبار، سه‌بار، چهاربار . . .

زن: بزن! بزن!

آسيابان: (نفس‌زنان دست مي‌كشد) من او را كشتم؛ آري، و شادمانم.

سردار: به چشم خود ديديد؟ گفته‌هاي اين جانور بس نيست تا گناه او بر دنيا آشكار شود؟

موبد: سرانجام راستي به سخن درآمد. آري، گزارشي درست خود را فرياد كرد، و ما همه شنيديم.

سردار: (دست به شمشير) اينست دادگري ما!

زن: (نگران) اما تو او را نكشتي.

آسيابان: آري نكشتم!

موبد: چه پنهانكاري بيهوده‌اي.

آسيابان: من او را نكشتم. اين گزارشي نادرست بود.

موبد: چرا دروغ؟

آسيابان: من بيم كردم كه در من چون پدري شرم‌ناشناس بنگريد. من او را نكشتم؛ تا آن دم كه مرا به بازي گرفت.

سردار: بازي؟

موبد: كدام بازي؟

زن: (با دو چهرك) نيك خود را شاه خواندم و شما را فريفتم، به خوراكي و جاي خواب و همخوابه. هاه، نيك شما را ريشخند خود كردم. نيك بازي دادمتان به بازيگري. من كه‌ام كه درباني‌ام دهند؟ هر كوچه‌گردي مي‌تواند از در درآيد و به خود نام شهرياري بندد و به رختخواب دخترت فرود آيد. هاه ـ چه آسان. چه آسان.

آسيابان: نه اينهمه آسان ـ نه اينهمه! چماق من كجاست؟

زن: تن او نيكو بود. خوشا به اين مهمان‌نوازي!

آسيابان: چماق من كجاست؟ چوبدست مرا بده! دست مرا بگير! چوب‌بند سقف را بكش. هاي ـ

موبد: مي‌شنويد؟ در اين دادگاه شنيديد كه او به فرياد چماق مي‌خواست.

سردار: براي كشتن پادشاه!

زن: چه كسي گفته من پادشاهم؟ هيچ در چهره‌ي من نور ايزدي هست؟ آيا سپاهي دارم، يا كاخي، يا كنيزكان خوبرو؟ آيا مردمي دارم؟

دختر: (گريان) او با خود گنجي دارد!

زن: گنج من دزدي است!

دختر: بپرس از كه دزديه است؟

زن: از تو! مزد همه‌ي روزهاي خود را برهم بيفزاي؛ آيا گنجي نمي‌شد؟

آسيابان: (درمانده) روزهاي زندگيم. آه، فراموش كرده‌ام كه از كي آغاز شد.

زن: من همه‌ي روزهاي ترا دزديدم!

آسيابان: پس شاه خود تويي! چگونه مي‌تواند جز اين باشد؟ روزهاي زندگيم! هميشه آرزو مي‌كردم روزي داد خود به شهريار برم؛ و اينك او اينجاست؛ داد از او به كجا برم؟ آنچه را كه از من گرفتي پس بده اي شاه؛ روزهاي زندگيم، اميدهاي بربادم، و پاكي اين دختركم!

(سرداران چشم‌هاي خود را مي‌گيرند و آسيابان مي‌كوبد ـ)

دختر: (جيغ مي‌كشد) خون! خون!

زن: (بي‌چهرك) خون از چهره‌اش بيرون زد!

دختر: اين كم است!

زن: (بالاي سر جسد مي‌نشيند) بگو ببينم اي شاه؛ دخترم را چگونه يافتي؟ آيا به تو افسار داد؟

دختر: (گريان) تمام شب بارش بود؛ و او به تن تنها در برابر من ايستاد.

زن: سخن بگو اي شهريار سترگ؟ آيا رهوار بود آنگاه كه به تو سواري مي‌داد؟

آسيابان: (نعره‌كشان بر مرده چوب مي‌زند) من ـ او ـ را ـ كشتم!

زن: آيا ترا خوش آمد؟ رام تو بود آنگاه كه برو خسبيدي و در او مي‌راندي؟

آسيابان: چماقم!

زن: بزن!

آسيابان: روزهاي زندگيم.

زن: بزن!

آسيابان: همه‌ي مزدهايم.

زن: بزن!

دختر: بزن!

آسيابان: (خشنود) من او را كشتم!

دختر: دلم براي كشته مي‌سوزد. دلم براي كشته مي‌سوزد. (نالان) آه پدر، چرا ترا كشتند؟

(سرداران چشم باز مي‌كنند؛ زن نگران ـ)

زن: خاموش باش و سخنان ديوانه مگو.

دختر: آه پدر، پدر؛ با تو چه كردند!

زن: مبادا زبان بازكني!

دختر: آه پدر، چرا ترا كشتند؟

سركرده: چطور؟ مي‌شنويد؟ چه مي‌گويد؟

دختر: آن‌كه اينجا خفته پدر من است. بينوا مرد آسيابان؛ كه هرگز از زندگي نيكي نديد. آري نديد، حتي پس از مرگ.

سردار: چه مي‌گويي؛ اين چهره‌ي خونالود پادشاه نيست؟

زن: شما مي‌دانيد كه دختر خرد خويش از كف داده است.

دختر: (بر جسد مي‌افتد) پدر، سخن بگو و پاسخ ايشان بده ـ (به جاي جسد) فرزندم، آه فرزندم، چرا ترا تنها گذاشتم؟

موبد: مي‌شنويد؟ مرده سخن مي‌گويد! در همه‌ي دساتير چنين چيزي نبشته نشده. حقيقت از جهان ديگر به ما آواز مي‌دهد.

سردار: همه چيز فراموشم باد! آن‌ها را نگه‌داريد تا ببينم. و شما، همه گردهم آييد؛ اين يك همپرسگي جنگي است ـ زود! گفته مي‌شود كه اين پيكر پادشاه نيست. آيا هيچيك از شما چهره‌ي پادشاه را از نزديك ديده است؟

سركرده: چه كسي ياراي آن داشت تا در سيماي شكوهمند پادشاه بنگرد؟ از اين كه بگذريم او چهره به هر كس نمي نمود.

سردار: تو نخستين نبودي كه به ديدن اين پيكره‌ي پاره‌پاره‌ي خون‌آلود پادشاه را بازشناختي؟

سركرده: من او را به ديهيمش بازشناختم؛ وگرنه هرگز او را جز از پس سيماچه‌اي زرين نديده بودم. آري سيماچه‌اي سرخ؛ يك پاره‌ي زر ناب كه درخشش آن چشم را تيره مي‌كرد.

سردار: اي موبدان موبد، نگهبان پرفروغ آتشگاه، سخن بگو. تو او را بارها ديده بودي!

موبد: آري ديده بودم. اما نه هنگامي كه بر چهره‌اش خشكي خون نشسته بود، و كبودي مرگ بر آن سايه انداخته بود، و دهانش نيمه‌باز بود، و چشمانش بر تيرهاي سقف خيره مانده بود، و از دردي جانكاه در چهره‌اش نشانه‌ها پيدا بود.

سردار: اين بايد دانسته شود! من خود پادشاه را جز از پس پرده يا در كلاهخود زرنگار رزم نديده‌ام؛ و دشوار است كه بگويم چه مايه آن شكوه از اين پيكر خون‌آلود دور است.

سركرده: اينك چه بايد كرد؟ در اين افتادگي كه اوست حتي همخوابگان شاه نيز او را نمي‌شناختند تا چه رسد به بندگان كه همواره سر به زير داشتند.

سردار: اگر او آسيابان باشد پس پادشاه كجاست؟

زن: من به شما سه‌بار گفتم كه او گريخته است؛ چهره دگرگون كرده. او به آرزوي گريز از ما گريخت. ديگر چه بايدم گفت هنگام كه شما جز نيروي ستم هيچ باورتان نيست؟

موبد: واي بر ما! (جسد را مي‌زند) ـ اگر اين كشته آسياباني بي نام باشد. من بر او نماز شاهان گزاردم!

زن: اي ـ روزگار را بنگريد كه دشمن سراسر گيتي را درنورديده؛ و سرداران جنگاور جنگ‌آزماي ما هنوز كينه از رعيت مي‌ستانند.

سركرده: خاموش!

(سرباز وارد مي‌شود.)

سرباز: هاون كجاست؟

دختر: درست بايست سرباز. هاون براي چه مي‌خواهي؟

سرباز: استخوان‌هاي آسيابان بايد كوبيده شود.

زن: سنگ هاون آنجاست، و تنور اينجا، چيز ديگري هم هست كه بخواهي؟

سرباز: فقط تبر!

زن: همه‌جا پيروزي‌نامه بخوانيد و كرنا بنوازيد كه بر ماندگان تهي‌دست چيره شده‌ايد.

سردار: اگر آن پيكر آسيابان است پس اين مرد كيست؟

سرباز: (خندان) مردك تازي جان مي‌دهد و سخن نمي‌گويد؛ چز اين كه چيزكي زيري لب مي‌ولنگد!

سركرده: آنچه بايد دانست اينست كه تازيان مي‌آيند يا دور مي‌شوند؟

موبد: آري، بايد دانست!

سردار: (به آسيابان) تو كه هستي مرد؟

زن: آيا ما مي‌توانيم دمي چند با هم در پنهان گفتگو كنيم؟ ما سه تن؛ اين يك همپرسگي خانوادگي است.

سردار: اگر همفكري بر خردمنديتان مي‌افزايد چه باك؟

موبد: اگر آن‌ها را كه سوداي خام مي‌ريزند بر بينش نيك آورد چه بيم؟

سردار: و اگر آنچه را كه ما بخواهيم در پي آورد همانديشي كنيد و بيشتر همانديش كنيد. ولي واي اگر آن دانشي را در پي نياورد كه ما مي‌خواهيم. (به سرباز) بيرون بايست، اما نگاهت به درها باشد. اين‌ها بنديان تواند. (به سركرده) همه سو بسته شود! (به موبد) برويم ـ (به زن) و هنگامي كه برگرديم بايد چهره‌ي آن مرد از آرد و آنچه او را پوشانده است پاك شده باشد. (به سركرده) به من نشان بدهيد؛ اين مردك تازي كجاست؟

(بيرون مي‌روند.)

+ نوشته شده توسط a در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 13:9 |

 

مرگ يزدگرد؛ اثری از بهرام بيضايی

سرباز: (خندان) اين چه سخني است كه شما بايد بگوييد و ما نبايد بشنويم؟

زن: بزن به چاك!

سرباز: كاش يكي تان پا بگذارد به فرار؛ نيزه‌ي من اين پشت در كمين است! ازتان كباب خوبي به سيخ مي‌كشم! افسوس كه نيزه‌ام به زهر آلوده است؛ سگ خور!

(بيرون مي‌دود.)

آسيابان: (آشفته) بگو چه در سر داري؟

زن: اي نادان، راه فراري نيست. اگر گمان برند كه اين مردار پادشاه است كه افتاده خون ما همه هدر خواهد شد. بايد بگوييم و بگوييم و بگوييم كه اين پادشاه نيست.

دختر: چه كسي نمي‌داند كه اين اندام آسيابان است؟

آسيابان: اگر آسيابان آن ميان افتاده پس من كه هستم؟

زن: بزودي همه خواهد پرسيد.

آسيابان: من اگر آسيابان نباشم پادشاهم؛ بجز اينست؟

زن: چاره چيست؟ اگر پادشاه نباشي پادشاه‌كشي؛ و ما همه به مرگي دردناك مي‌ميريم. پادشاه بودن بهتر است يا مرگ؟

آسيابان: هوم ـ سخني است.

دختر: (گريان) تو هرگز با پدرم خوب نبوده‌اي. تو هرگز با او مهربان نبودي. تو حتي با او نمي‌خفتي. اي تو! ـ تو هرگز خود را به او واگذار نمي‌كردي؛ او را كه از پريشاني و ناداري و مهر تو گريان بود. من با تو كنار نمي‌آيم!

زن: من چه بايد مي‌كردم؛ جز اين كه همه‌ي روزهاي زندگيم را در اين سياهچال با او شب كنم؟ جز كه باركشي باشم چون خود او؛ چون دو استري كه با هم سنگ آسيا مي‌گردانند. تو بيش از اين از زادنت پشيمانم نكن. من كه ترا به دنيا آوردم، هرگز چشم به راه سپاسگزاري تو نيستم.

آسيابان: بس كنيد! كوتاه كن دختر ـ

دختر: تو با من سخن مگو. تو بيگانه به من دست مزن كه او را از راه به در بردي!

آسيابان: من منم اي نادان؛ نمي‌شناسي؟

دختر: چرا نيك مي‌شناسمت؛ مي‌دانم چگونه مردي! بي‌گمان اگر مرا مي‌خريدند مي‌فروختي به يك لبخند اين زن!

زن: چكنم جان دل؛ فروشندگان تو خريداران من‌اند.

آسيابان: هنگامه را كوتاه كنيد. در اين هنگام كه ما اينجا به جان هم افتاده‌ايم بيرون از اينجا گور كنار گور براي ما مي‌سازند؛ سنگ بر سنگ؛ و ميخ دار مرا استوار مي‌كنند. پس خاموش!

دختر: چرا نگريم من، كه بينوا پدرم پيش چشمم تباه شد؟

زن:آي، جگربند مادر، دلم را پاره‌ي خون مكن!

آسيابان: چرا مرا مرده مي‌پندارد؟ آيا هرگز در نگاه تو زنده بوده‌ام؟ آه ـ چه مي‌گويم؛ من در اين دخمه به دنيا آمدم؛ مرده‌اي بودم به گوري سرد پا نهاده! و اينك هنوز روشني دنيا را نديده، از مرگي به مرگ ديگر مي‌روم.

دختر: (روي جسد مي‌افتد) پدر، پدر، چرا مرا با خود نبردي؟

آسيابان: به راستي باورش شده كه او آسيابان است!

زن: چنين مي‌نمايد، و اين خود بد نيست. ديوانگي او به سود مي‌انجامد؛ و خرد به زيان. آه دخترم؛ آنچه بر او گذشته چنانش درهم كوبيده كه خود نمي‌داند كيست. تا كي چنين باشد و چنين كند خدا داناست.

(سردار و ديگران وارد مي‌شوند.)

سردار: (به سرباز) آيا سخنانشان را شنيدي؟

سرباز: نه سردار، فقط از سوراخ در نگاهي كردم.

سردار: اين مردك تازي بينوا پيش از جان دادن چيزها گفت كه ما را بر آن مي‌دارد تا هر چه زودتر به گردآوري سپاه بپردازيم. تازيان يكراست به سوي خاوران تاخته‌اند؛ پس هر دم بيشتر از اينجا دور مي‌شوند.

سرباز: دور مي‌شوند؟

سردار: آري، اين با چاره‌جويي خرد هماهنگ است و با پيش‌بيني جنگ‌شناسان نيز مي‌خواند.

سرباز: دور مي‌شوند! چه مژده‌اي! پس بخت به ما روي‌آور شده.

سردار: آري، اين مژده‌ي بزرگي بود اگر پادشاه هنوز زنده بود ـ (به زن) آيا پيوند انديشه‌هاي شما ميوه‌اي داشت؟

زن: ما فقط آبياري‌اش كرديم.

سردار: ميوه‌ي رسيده ـ هاه ـ بايدش چيد. زودتر باش!

زن: گفتنش سخت است! اي موبد من بايد سوگندي بشكنم؛ آيا رواست؟

موبد: راه يكي؛ آن راه راستي، و ديگر همه بيراهه.

زن: دختر راست مي‌گفت؛ آسيابان اينجا خفته.

سردار:چه گفتي؟

موبد: آنچه را كه مي‌گويي به سوگندي مرگ‌اور استواركن.

زن: سوگند به جان همه‌ي موبدان!

موبد: پس اين مرده آسيابان است (با لگد مي‌زند) ـ و اين مرد كيست؟

زن: (بر او لباس مي‌پوشاند) پادشاه!

سردار: شنيديد؟

سركرده: باوركردني نيست!

زن: آري اي سلحشوران و سرداران؛ آسيابان به مرگ خود مرده، و اين مرد زنده‌ي ايستاده پادشاه است كه مي‌خواست خود را از خويش گم كند؛ و پس، جامه‌هاي او را پوشيد.

سردار: آيا اين خوابي نيست كه درست درآمده؟

موبد: چرا از آغاز نمي‌گفتي؟

زن: من به نگه‌داشتن اين راز سوگند خورده بودم.

سردار: و او ما را مي‌آزمود ـ همه‌ي ما را ـ مي‌شنويد؟ كاش سخن تندي نگفته باشم. آري، سپيد بختم كه از اين آزمون سربلند برآمدم.

سركرده: (زانو مي‌زند) اي پادشاه!

زن: دادگريتان را بنگريد كه اينك كندشمشير شده. مرگ آسيابان بي‌پادافره مي‌ماند؛ هاي ـ آري، دادگري را بنگريد.

سردار: فرمان پادشاه چيست؟

آسيابان: از راه من دور شويد. به تنهايي خود رهايم كنيد؛ و هرگز نگوييد كه مرا ديده‌ايد.

سركرده: پادشاه جز اين فرماني ندارند؟

زن: او پادشاه بودن خود را نخواهد پذيرفت!

آسيابان: من نخواستم كه جانبازان گرد من باشند. گفتم زود باشد كه همه جا آوازه شويم؛ و اين بي‌گزند نيست. گفتم دور بايد شد؛ بي‌سايه‌اي. پس بهتر آن ديدم كه مردن بيندارندم؛ و جامه را پوشيدم.

موبد: گفتاري خردمندانه است.

سردار: چه رنجي كه پادشاه مي‌برد. پشت ما در برابر تو خم باد شهريار!

سركرده: اگر پادشاه هستي اي بزرگوار نام مرا بگو.

زن: چرا پادشاه بايد نام زيردستان را بداند؟

سركرده: پاسخي شاهانه است؛ اما گواهي بايد. در ميان سپاهيان كسي نيست كه پادشاه را ديده باشد؟

سردار: تو پادشاه را مي‌آزمايي؟

سركرده: آري؛ اينك كه چهره‌ي اين مرد از غبار پاك شده شايد كساني در او دروغ و راست را بتوانند ديد.

سرباز: (به زمين مي‌افتد) اگر زنهارم دهيد من گناه نابخشودني خود را بگويم. آري ـ من يك بار دزدانه در چهره‌ي پرفروغ پادشاه نگريسته‌ام، ولي از دور. در شكارگاه بود، و غوغاي بازياران بود، كه ديدگان من او را ديد ـ يك چشم برهم زدن! ـ و راستش نمي‌دانم كه آن چهره‌ي راستين پادشاه بود يا سيمايي ساختگي بر چهره داشت؛ كماني در كف، و پيمانه‌اي به ديگر دست. اما اين نشانه‌ها پاك بيهوده است؛ زيرا شنيده‌ام كه پادشاه براي آن‌كه نشناسندش موي چهره و گيسوان را به دست پيرايه گران سپرده است. پس چگونه مي‌توان او را شناخت؟

موبد: آري، نمي‌توان. (پيش مي‌آيد) پادشاه بوي خوش مي‌داد كه از هل و گلاب بود، و اينجا جز بوي ناي و نم نيست. اما من راهي مي‌دانم؛ اي مرد ديهيم پادشاه را به سر بگذار و رداي او را بيفكن.

زن: بگير!

سرباز: نه، اين او نيست؛ سوگند مي‌خورم! با اين ديهيم و ردا او از پادشاه ما بسي باشكوه‌تر است!

سردار: آزموني ديگر!

موبد: راه برو! بخند! دور خود بگرد! چشمان خود را ببند! چشمان خود را بدران! فرياد كن! غريو كن! پچ‌پچه كن! دستانت را بگشا! دستانت را به كمر بزن! دستانت را چليپا كن! (درمانده) نمي توان گفت!

سركرده: ولي اين دست‌هاي يك پادشاه نيست! دستاني چنين زمخت و كارآلوده؛ پينه‌ها بر آن بسته و كبره‌ها.

آسيابان: (دست‌هايش را به هم مي‌كوبد) نيست؟

موبد: سوگند به آسمان كه هست؛ پنجه‌هاي جنگ‌آزموده‌ي يك شهريار جنگجوي گرزآور، كه بسيار زه رها كرده و زوبين افكنده و كمان كشيده و تير نشانده و شمشير زده و جوشن درانده. آه به ياد نمي‌آورم كه نام بهترين اسب پادشاه چه بود؟

زن: شبرنگ!

موبد: تو مي‌داني! و بهترين پرنده ـ

زن: شباويز.

موبد: و بهترين زنان.

زن: شباهنگ.

سردار: اگر تو پادشاه هستي شماره‌ي شبستان هاي كاخ تيسفون را بگو.

زن: شبستان تاريك براي شورشيان؛ شبستان ياقوت براي زنان؛ شبستان زبرجد براي نوازندگان. آيا پرسش ديگري هم هست؟

سردار: او مي‌داند. مي‌داند. نشانه‌ي ديگر بگو.

زن: فرش نگارستان؛ با يكهزار و يكصد و يازده گوهر.

سردار: او مي‌داند! مي‌شنويد؟

موبد: شماره‌ي درست زنان پادشاه را تنها منم كه مي‌دانم؛ اگر تو پادشاهي بگو!

زن: دويكصد و يك ده.

موبد: شگفتا! اين‌ها همه درست است.

آسيابان: (به زن) تو اين‌ها را از كجا مي‌داني؟

زن: تو به من گفتي؛ يادت نيست پادشاه؟

آسيابان: من نگفتم.

زن: تو به من گفتي؛ شماره‌ي دهليزها، گوهرها و خوابگاه‌ها. چه كس ديگري بايد گفته باشد؟

آسيابان: او؛ آنگاه كه مرا راند زير باران. او به تو گفته است؛ پادشاه.

زن: پادشاه تويي!

آسيابان: (ديهيم و ردا را مي‌افكند) نه. او نه منم. من منم؛ خود من! آسيابان. مردي‌ام بي‌برگ و بي‌بخت؛ و دستم تا به آرنج در خون. بگو؛ اين‌ها را او به تو گفت؟

زن: آري او!

دختر: (سر برمي‌دارد) آري ـ او!

سردار: آن‌ها را از هم جدا كنيد. داستان چيست؟

دختر: داستان؟ (راه مي‌افتد) اين را من به چشم خود ديدم ـ (پيروزمندانه) من، كه مرا هيچ پنداشته بودند.

آسيابان: بگو!

دختر: او خواست تا مادرم را بفريبد.

زن: چنين چيزي نيست.

دختر: (به آسيابان) همسر ترا.

سردار: بر پادشاه ما ناروا مبند.

دختر: او به تو شبيخون زد اي آسيابان.

سردار: پادشاه ما؟

دختر: زهر مي‌پاشيد!

آسيابان: از اين زن انديشه‌ام نيست؛ زيرا پيش از اين بارها به آغوش مردمان رفته است.

زن: نامرد!

آسيابان: بي‌خبر نيستم.

زن: هركس را مشترياني است!

آسيابان: همسايگان؟

زن: اگر من نمي‌رفتم پس كه نانمان مي‌داد؟

دختر: تو با پدرم چه بد كه نكردي!

زن: بد كردم كه در سال بي‌برگي از گرسنگي رهاندمتان؟

موبد: آه اينان چه مي‌گويند؛ سخن از پليدي چندانست كه جاي مزدااهورا نيست. گاه آنست كه ماه از رنگ بگردد و خورشيد نشانه‌هاي سهمناك بنمايد. دانش و دينم مي‌ستيزند و خرد با مهر؛ گويي پايان هزاره‌ي اهواريي است. بايد به سراسر ايران‌زمين پندنامه بفرستيم.

زن: پندنامه بفرست اي موبد، اما اندكي نان نيز بر آن بيفزاي. ما مردمان از پند سير آمده‌ايم و بر نان گرسنه‌ايم.

سركرده: مرا دانشي نيست اي موبد؛ ترا كه هست چيزي بگوي.

زن: آري پرخاش كن. چه كسي مرا سرزنش مي‌كند؟ من ساليان چشم به راه رهايي بودم. آري من!

دختر: (راه مي‌افتد) او خواست تا مادرم را بفريبد. در تاريكي زمزمه كرد؛ و تنها ميان ايشان زبانه‌ي آتش بود.

آسيابان: من كجا بودم؟

دختر: در باران!

آسيابان: آغاز شب نبود؟

دختر: آنگاه كه توفان در خود پيچيد و زير و بالا شد و به غرش آغاز كرد و سرانجام بوران و تگرگ باريد. آري، آن هنگام، پادشاه هنوز مي‌كوشيد آسيابان را پست‌تر كند. همچون سگي!

آسيابان: (به زمين مي‌افتد) عو ـ عو ـ

دختر: بلندتر! بلندتر! ـ آن پساك زرنگار را به من بده، و آن كمربند را. اينك بار ديگر بگو؛ من كه هستم؟

آسيابان: سرور من تو پادشاهي.

دختر: و تو گدازاده كه باشي؟

آسيابان: سگ درگاهت آسيابانم.

دختر: تو شوربخت شورچشم هر چه داري از كيست؟

آسيابان: هر چه ما داريم از پادشاه است.

زن: چه مي‌گويي مرد؛ ما كه چيزي نداريم.

آسيابان: آن نيز از پادشاه است!

دختر: دختر سهم شاهانه‌ي من بود. دانستي؟ ـ آخ!

آسيابان: چه شد؟

دختر: از آسمان تير بلا مي‌بارد. همه را من آماجم. آنان را بن پيدا نيست. ژوليده‌موي و چركين و چرمين كمر. افراشته درفش باشند و زين سياه دارند.

آسيابان: آيا اينهمه نزديك شده بودند؟

دختر: دشمن؟ باشد كه دور شده باشد. اينسان كه روشن است دنيا مرگ مرا نمي‌خواهد. پس بايد زنده ماند!

زن: موش‌ها مي‌گريزند. سرد است. چه باراني؛ گويي از ميان كولاك هزاران مويه مي‌شنوم.

دختر: شايد بازگردند! آتش بيار. هيزم كجاست؟ به آسمان نگاه كردم؛ مي‌بارد تند، چون درياي وارونه. اين چيست؟

آسيابان: شمشير.

دختر: براي سينه‌ي تو! تو مرا نكشتي اي آسيابان. تو ترسان‌تر از آن بودي كه مي‌پنداشتم. تو حتي دل آن نداشتي كه چوبدستي را كه بالا برده بودي فرود آري.

آسيابان: من مردي بي‌آزارم.

زن: (جيغ مي‌زند) سرد است!

آسيابان: فريادت از چيست؟

زن: از تو! از تو مرد. از تو نيكدل؛ كه چوبدستت را به زانو شكستي آنگاه كه بايد پيشاني او را مي‌شكافتي. كه ديگر بنشينيم و بنگريم كه هر ناكسي از راه برسد و خانمانت بروبد و آبت ببرد؟

آسيابان: من مردي‌ام مهمان‌نواز.

زن: تو او را نكشتي كه سكه‌ي بخت ما به دستش بود.

آسيابان: اينسان به من منگر با چشم خونبار.

زن: نه تو بودي كه چون سگان به پايش افتادي؟

دختر: اين گفتگوي پنهاني چيست؟

زن: او مردي بي‌آزار است!

دختر: هان خوبست اي مرد نيك؛ تو مي‌داني كه پاداش زر است و پادافره شمشير. سرما به جانم افتاده. هيزم بيار؛ آتش! و چيزي براي خوردن؛ گوسپندي!

آسيابان: كدام گوسپند؟ قحطي در مردمان افتاده است. بسياري از گرسنگي جان‌به‌سر شده‌اند.

دختر: آه اگر اسبم نگريخته بود ـ

آسيابان: (خشنود) با هم مي‌خورديمش.

دختر: خود را انباز شاهان مي‌كني؟

آسيابان: تو خود را انباز گدايان كرده‌اي.

دختر: رو به آبادي برو؛ پيله‌وران و كوچه‌گردان، هر كس را كه گوسپندي هست از آن پادشاه است. زوركن، بدزد! شما همه از نژاد دزدانيد!

آسيابان: سرد است؛ در اين كولاك مرا نفرست.

دختر: چراغ ببر. بي‌خوراك به آيين بازنگرد!

آسيابان: آبادي دور است؛ شايد فرسنگي ـ

دختر: اگر بريان بيايي بهتر! شنيدي؟ مرا برياني بياور، براي چاشت؛ يا گوسپندي ـ

آسيابان: ديرگاه است؛ راه گم مي‌كنم. تاريك و باد است، و باران كوبنده.

دختر: تو فرمان پادشاه را چه گفتي؟

آسيابان: بر ديده‌ي من! مي‌روم؛ هم اكنون.

دختر: چرا؟ هيچ جانور در اين بارش تند تيره شب به بيابان نمي‌رود. من اي مرد بر تو بددل شده‌ام. آري، دلم بر تو شوريده است. مبادا سوداي خام در سر پخته باشي كه بروم و راز پادشاه را فاش گردانم.

آسيابان: من به اين انديشه نبودم.

دختر: تو جاي مرا مي‌داني. برخي‌اند كه به نشاني دادن من ترا زرپالوده مي‌دهند.

آسيابان: تو خود مرا به اين انديشه افكندي اي شاه.

دختر: پس بدان كه همسر و دخترك تو اينجا در گروي من‌اند؛ و مرا در كف تيغ بلارك است. هرگاه انديشه‌اي به جانت افتاد، اين را به ياد آر.

زن: چنين كاري هرگز راهزنان با ما نكرده‌اند.

دختر: تو پادشاهان را با راهزنان همانند مي‌كني؟

زن: راهزنان بر تنگدستان مي‌بخشايند و پادشاهان نه!

آسيابان: بروم؛ آيا وقت نيست كه از دست اين زن رها شوم؟

زن: از دست من؟ تو دلشده هركجاي جهان كه باشي به سوي من برمي‌گردي. مگر بارها نيازموده‌ايم؟

آسيابان: من رفتم. زير باراني سهمگين و تيره؛ كه در آن بيابان از شب پيدا نبود؛ و گيهان چنان چون درياي دل آشوب مي‌نمود؛ با آبخيزهاش چون درياي فاحشه؛ و در آن آسياي من چون كشتي باژگون به نگر ميآمد. من رفتم. دور. در پي هيزمي چند؛ و گوسپندي براي خوراك. اما انديشه‌ام همه آنجا بود؛ كه آن پادشاه آنجا چه مي‌كند.

دختر: چرا من بايد بميرم؟ چرا خود را به دست يخزده‌ي مرگ بسپارم؟ تازيان در اين توفان مرا گم كرده‌اند؛ و من روي و موي سترده‌ام، و جامه ديگر كرده! باشد كه مرا نشناسند. مي‌توان گريخت آري؛ و مي‌توان ساليان سال به خوشخواري زيست. بهتر آن بود كه مرا رده مي‌پنداشتند و از جستنم در مي‌گذشتند. كاش پيكري بي‌جان مي‌يافتم و جامه‌ي خود بر او مي‌پوشاندم. آه، اين كارها همه درست است. گرفتاري تنها اين زن است و آن دختر؛ كه داستان را از آغاز در كنار بوده‌اند، و به ديگران بازمي‌گويند. دختر بي‌خرد است، و مي‌ماند زن!

زن: با من بود. پادشاه و من تنها. زن آسياباني كه جز ترشرويي مردم سرسخت سخت‌جان نديد. پادشاه به من مي‌نگرد؛ از وراي اين آتش. چه در سر دارد؟

دختر: آري، انديشه‌اي است اين. مي‌توان او را به دام آورد؟

زن: ترس مرا گرفته است. آيا دلم كبوتري است؟

دختر: زن آسيابان را تني نيكوست. سختي برده و رنج كشيده و گرسنگي ديده. من او را وادار به خود خواهم كرد. او را خواهم فريفت.

زن: چه مي‌خواهي اي پادشاه؟

دختر: مي‌توان او را به لقمه‌اي رام خود كرد؟ اي زن، شوهرت چگونه است؟

زن: دوستم دارد.

دختر: و تو؟

زن: من؟ ـ مگر از من چيزي پيداست؟ مگر من چيزي گفته‌ام كه اينهمه آشكار مي‌پرسي؟ دلم بر او مي‌سوزد ـ آه نبايد مي‌رفت. من چه مي‌كنم؟ آه، چه بر سرش مي‌آيد؟

دختر: چرا مي‌لرزي، اي زن؛ چرا ويله مي‌كني؟

زن: او بسيار رنج برده است؛ من نيز، من نيز.

دختر: آه اي زن، من بر تو وياوان شده‌ام.

زن: (هراسان) نه.

دختر: پيشتر بيا اي زن؛ دلم بر مهر تو جنبيده است.

زن: مرا مي‌ترساني.

آسيابان: مرگ به تو زن!

زن: چرا؟ با تو كدام خوشي را ديدم؟ من جوان بودم كه به اين سياهي پاگذاشتم. هم‌صحبت من سنگي بود نهاده كنار سنگي ديگر.

دختر: (گريان) اي پدر، پدر؛ چرا ترا كشتند؟

موبد: نه دخترجان، داستان پادشاه را مي‌گفتي!

دختر: مادرم، مرا ببخش؛ از تو بيزارم ـ (فرياد مي‌زند) از تو بيزارم.

(زن مي‌كوبد توي گوشش؛ دختر چهره‌اش به لبخند باز مي‌شود.)

آه ـ اين سيلي زيبايي بود كه تو به چهره‌ي پادشاه زدي، آنگاه كه نخستين‌بار با تو راز گفت.

زن: نگو، نگو، دخترم؛ آزارم مده. تو مرا دوست داري؛ نگو.

دختر: (وسوسه كننده) اين آسيابان هيچ است. اگر اندكي از او بيزاري؛ اگر اندكي بهروزي مي‌جويي، با من باش.

زن: آري او چنين گفت، و دل من تپيد. باز هم بگو اي پادشاه.

دختر: من به تو دلبسته‌ام اي زن آسيابان. تن تو استوار است و در اين توفان و باران چيزي گرم‌تر از تو نيست. من به تو دل بسته‌ام.

زن: (ضجه مي‌زند) آيا راست است؟ كسي دست مرا مي‌گيرد؟

دختر: تو رها خواهي شد.

زن: از گرداب.

دختر: و من ترا در آغوش خواهم فشرد.

زن: تو دخترم را نيز در آغوش فشردي!

دختر: آن نه از مهر؛ يك‌پاره بيزاري بود. تو خود مي‌داني كه آن دختر شايسته‌ي من نيست. آن همه چيزي نبود جز گستاخي! من بيزاري شمايان را مي‌جستم؛ تو و آسيابان را، و مي‌خواستم كه مرا به دست خود بكشيد؛ آسيابان و تو!

زن: دستم بريده باد!

دختر: چون مني مي‌ميرد، و پست‌ترين جانوران مي‌مانند!

زن: تو نمي‌ميري!

دختر: چه گفتي؟

زن: چگونه مي‌توانم از شويم رها شوم؟

دختر: و من به دنبال مرداري بي‌جان هستم؛ مردي كه جامه‌ي شاهي به تنش باشد. چگونه مي‌توانم آنرا بيابم؟

زن: اين انديشه‌اي ترس‌آور است.

دختر: هركس ببيند خواهد پنداشت كالبد پادشاه است. چه سرانجامي باشكوه‌تر از اين براي شوي تو؟

زن: هيچكس بي‌گناه نيست.

دختر: من و تو بر زين يك اسب مي‌نشينيم و گنج من تا هميشه ما را بس خواهد بود.

زن: من رها مي‌شوم؟

دختر: خب ـ چه مي‌گويي؟

زن: تو جوانتري.

دختر: و برازنده‌تر! من بر تخت تاقديس مي‌نشستم و بر فرش نگارستان مي‌رفتم؛ فرش يك‌هزار و يكصد و يازده گوهر. دوصد و يكده همسرانم در پي من بودند.

زن: در كاخ تيسفون؟

دختر: سي و سه دهليز در كاخ ما، همه به ايوان من مي‌رسد. با هفت شبستان گرداگرد؛ شبستان تاريك براي شورشيان، شبستان ياقوت براي زنان، و شبستان زبرجد براي نوازندگان، و ديگر آن‌ها.

زن: آه، دختر ابله، پس تو اين سخنان را گوش ايستاده بودي؟

دختر: و بيشتر از اين‌ها را! من از آب و خاكم و تو از آتش و باد. مرا از تو چاره نيست! مرا از تو چاره نيست!

زن: (گريان) مرا شكنجه مده!

دختر: خوي كرده‌اي زن؛ مژه برهم نهاده‌اي ـ زه! چشمانت جنگلي كه آتش گرفته است؛ و در همه اندام‌هاي تو توفان شعله‌ور!

زن: (دردكشان) وه!

دختر: تن تو استوار است اي زن آسيابان؛ و در اين توفان چيزي گرم‌تر از آغوش تو نيست.

زن: آه، پس تو همه را مي‌شنيدي؟

دختر: اي زن آسيابان، آسيابان هيچ است. تو چشم ببند؛ او را مي‌كشيم و مي‌اندازم در جامه‌هاي شاهوار من، و مي‌گريزيم. همه خواهند انگاشت مرد كشته منم.

زن: دختر. دختر چه؟

دختر: اين كنيزك نادان او دختركي بخرد نيست. اگر زنده بماند سپاه دشمن بر بدنش خواهد گذشت.

زن: او را بكش!

دختر: اين براي او سرنوشت بهتري است.

زن: (غران) او را بكش!

دختر: (جيغ‌زنان پس مي‌كشد) اينك پدرم مي‌آيد!

(آسيابان با چشمان دريده و چوبدست پيش مي‌آيد.)

ـ او از دل تاريكي و توفان، از دل بوران، آسيمه‌سر مي‌آيد.

زن: او را بكش!

آسيابان: اي بي‌شرم ـ (حمله‌ور) بمير!

(چوبدست را فرو مي‌كوبد به جسد؛ زن جيغ‌كشان خود را در آغوش دختر مي‌اندازد؛ تاج زرين و كمربند زر به زمين مي‌غلتد. آسيابان سر برمي‌دارد.)

آري، او به من تاخت. پادشاه شما، با شمشير آخته؛ چون درنده‌اي ـ (راه مي‌افتد) او جنگاوري دلاور بود، و تيغ كابلي‌اش همتا نداشت. او چون مرگ بر من فرود آمد؛ و من او را كشتم ـ

(مي‌كوبد و مي‌,اند؛ سرداران سر برمي‌دارند.)

سركرده: آيا اين خودكشي نبود؟

زن: (فرياد مي‌كند) رستگاري كجاست؟

(سرباز وارد مي‌شود.)

سرباز: دار آماده است! گور كنده شده! هاون كنار دار است؛ و تنور گداخته!

آسيابان:اي زن، و اي دختر من نزديك‌تر بياييد؛ اي قربانيان تنگدستي من. اينك من از همزادم جدا مي‌شوم؛ از بينوايي. از آنچه شنيده‌ام دشمناني كه مي‌آيند ـ تازيان ـ به من ماننده‌ترند تا به اين سرداران. و من اگر نان و خرما داشتم به ايشان مي‌دادم.

سردار: دار را بشكنيد و تنور را خاموش كنيد؛ راي من برمي‌گردد.

موبد: راي من نيز.

سركرده: و راي من.

سردار: افسانه همان مي‌ماند. اين پيكره‌ي بي‌جان را بردار كنيد!

سرباز: پادشاه را؟

سردار: بي‌درنگ! اين آسيابان است. (به سركرده) چون اين كار زشت كرده شد آگاهم كنيد ـ (به موبد) اي موبد، آيا نبايد سرود بخواني؟

سركرده: برويم. تاريخ را پيروزشدگان مي‌نويسند!

(با سرباز جسد را بر دوش بيرون مي‌ برند؛ موبد در پي ‌شان زمزمه‌خوان. آسيابان و زن و دختر گيج ـ)

سردار: چرا خيره مانده‌ايد؟ من اين جامه‌ي سرداري را به دور خواهم افكند. اين جنگي نااميد است. او براي ما جهاني ساخت كه دفاع‌كردني نيست. هان چرا خيره مانده‌ايد؟

زن: اي مرد ببين؛ از همان آستان كه آمدن آن شاه ژنده‌پوش را ديدي نگاه كن؛ اينك در پي او سپاه تازيان را مي‌بينم.

(سركرده شمشيركش و سراسيمه به درون مي‌دود.)

سركرده: ما همه شكار مرگ بوديم و خود نمي‌دانستيم. داوري پايان نيافته است. بنگريد كه داوران اصلي از راه مي‌رسند. آن‌ها يك دريا سپاهند. نه درود مي‌گويند و نه بدرود؛ نه مي‌پرسند و نه گوششان به پاسخ است. آن‌ها به زبان شمشير سخن مي‌گويند!

(موبد تيغ در كف به درون مي‌دود.)

موبد: ما در تله افتاده‌ايم؛ تازيان. تازيان!

(سرباز با شمشير برهنه به درون مي‌دود.)

سرباز: تيغ بكشيد! نيزه برداريد! زوبين‌ها؛ تبيره‌ها ـ

سردار: جمله بيهوده! به مرگ نماز بريد كه اينك بر در ايستاده است. بي‌شماره؛ چون ريگ‌هاي بيابان كه در توفان مي‌پراكند و چشم گيتي را تيره مي‌كند!

زن: آري، اينك داوران اصلي از راه مي‌رسند. شما را كه درفش سپيد بود اين بود داوري؛ تا راي درفش سياه آنان چه باشد!

(خاموشي.)

+ نوشته شده توسط a در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 13:8 |

 

سنمار؛ اثری از بهرام بيضايی

 

راست صحنه دري دو لنگه، چوبي ورزيده، بسيار بزرگ و منقش با گلميخ ها، كه در خورنق؛ و نور اندك بر آن ، هر چه به پايان مجلس نزديكتر شويم درخشان تر مي شود. در عمق صحنه، بر زمينه ي افق، چوب بستني، كف صحنه همه شن. جايي در گوشه ي چپ صحنه، زورقي به خشكي نشسته. به گونهاي پراكنده يكي دو نردبان و چند زنبه و يك فرقان بر صحنه. در زنبه ها گرد آجر، گچ، خاك؛ آن اندازه كه به كار جهره آرايي بيايد؛ و پيش از آن به چشم نيايد. و همچنين تكه پارچه هاي نيلي، اخرايي، بنفش، سياه، قهوه اي ، خاكستري، براي به دوش انداختن دستار كردن يا به سر كشيدن ؛ كه هيچ يك نبايد تا هنگام به كار بردنش ديده شود. در پايان به دنبال چوب بست يا با آن، اين همه را از صحنه برده اند؛ جز نردباني كه تنكش سنمار است، و پيشتر رفته.
{ تاريكي يكدست. ني كوبيدن و سنگ زني. موسيقي بدوي؛ چيزي ميان شيون و هلهله؛ كه در اوج به فرياد هماهنگ چندين مرد- كه يكصدا غريو وحشت مي كنند. بريده مي شود، و با آن نور جسد سنمار را بر كف جلو/ راست صحنه روشن مي كند. با واپسين آه سنمار، و همزمان با فرو افتادن دست لرزانش كه گويي هنوز در هوا به اميدي چنگ مي زند. همه صحنه روشن مي شود. يكي در جامه خاك آلود شتر بانان سرسيمه از عمق، و ديگري در جامه خلقان كشتي بانان هراسان از زاويه ي چپ، دوان و نفس زنان از زاويه ي چپ نزديك مي شود.در حالي كه آن ديگري ، كه ميان چپ صحنه كوچك شده بودو در خود فرو رفته بود.و دستها از ترس بر سر گرفته بود، اكنون با زانوي لرزان بر ميخيزد.و اندك اندك دل آن را مي يابدكه در جسد بنگرد. او نيزه و كلاه و كمر پوش نگهبانان دارد اما به گل آلوده.}
يكي: { رسيده} اين افتاده كيست؛ اين به خاك افتاده؟
اين دريده گردن، كبود چهره، شكسته پشت
ديگري:{ رسيده} بگو اين خرد استخوان، نفس بريده، آه در گلو!
يكي: كيستي و كيست بر تو مويه كند؟
كيست بر آيد به خونخواهي تو؟ كدام قبيله را اهلي؟
ديگري: بر چه نامي تا كسي تو را بشناسد؟
چگونه بدانم كيستي؟
يكي : مادرت ترا چه مي ناميد ؟ يا پدرت ؟
آن ديگري : { همچنان خيره بر جسد} سنمار!
يكي : { ابرو در هم مي كشد} ها؟ آن كه اين خورنق ساخت؟
ديگري : { ناباور- به جسد دقيق مي شود} او باشد و من نشناسم؟
يكي : { رد مي كند} نه- باور نكن؛ چندان كه وي عزيز بود !
ديگري : {كنجكاو} و چرا افتاده-چنين شكسته و خوار؟
يكي : { به بلندي خورنق مي نگرد } و چرا ما نيفتاديم-ها؟
آن ديگري : از آن كه وي عمارتي ساختسر بلند؛
به بلندي چهل مردان بر شانه هم ؛
و ما نساختيم!
يكي : { انكار كنان} مگو از همان فرو افتاد كه ساخت!
آن ديگري: به راستي از همان فرو انداختندش كه ساخت!
آن ديگري : به راستي از همان فو انداختندش كه ساخت.
خورنقي در خور خور؛
كه چشم خيره مي شود، تا بلندي آن در آسمان ميجو يد.
چهار عنصر دست به دست هم دادند،
تا برجي چنين شگفت بر آمد، كه وي از آن فرو فكنند!
يكي : { هنوز ناباور به جسد} تو بينوا از ساخته خود افتادي؛ اين ساختن چه بود؟
آن ديگري : { خشمگين} گناه ساختن چيست؛ چون به زورت مي اندازند؟
ديگري : { جا خورده} هان- گفتي بيندازند؟
آن ديگري : نمي گفتم اگر با چشم نمي ديدم!-از آن بالا؛
بلندترين بامي ؛ به بلندي چهل مردان بر شانه هم !
يكي : { تند} ديدي بيندازند و نديدي چرا؟
{آن ديگري گيج، همچنان خيره به جسد، با لب لرزان ؛ و كينه اي}
آن ديگري : اين بدان بود تا گويندهر چه بلندتر سازيدافتادن صعب تر!
{ كم كم خشمگين} و هر چه كوشيد در هلاك خود كوشيد!
اين بدان بود تا گويند پستي بياموزيد! و گويند همطراز با خاكيد!
و گويند بيش مخواهيد و دست از آستين بيرون مكنيد!
يكي : {مچ گرفته} اگر ديدي پس مي داني كه اش فرو انداخت!
آن ديگري : نامش جز به بزرگي مبريد؛
نعمان پسر امرء القيس كه اين عمارت فرمود!
يكي : {انكار كنان} وه كه تو ريشخند مي كني؛ و اين بر من گران مي آيد!
ديگري : تو از دهانت غلط پريد يا من بد شنيدم ؟
{ نا باورو بي تاب} نعمان – كه عقل اين بيا بان است؟
آن ديگري: براي من نيز او عقل بيابان بودتا اين خورنق فرمود! و چون به چشم خود ميديدم كه مي انداخت، پرسيدم كجايي عقل؟
يكي : { وارفته} خوشا مردمي كه نساختند،
يا كوته ساختند،
كه چون فرو افتادندنه دستي شكستند نا جاني باختند!
خوشا كوته انديشي!
بهتر آنكه خود از خاك بر تر نگرفت؛
كه چنين واژگون هم نشد! آن ديگري : حالا تويي كه ريشخند مي كني!
نه!- اگر همه نمي ساختند جهان در آغاز آغاز خود بود؛ بيغوله اي!

ديگري : آري- مردمان به آن ارزند كه مي سازند!
و انچه مي سازند صورت ايشان است !
آت ديگري : هوم- آري؛ خورنق صررت سنمار است ،و مرگ صورت نعمان !
{جسد آرام بر مي خيزد}
سنمار : من كه سنمار م بر ميخيزم تا بگويم چگونه فرو افتادم.
من كه چون مي افتادم، به آسمان نزديكتر بودم تا به زمين.
و در آن دم ناباور- ميان زمين و آسمان-
بر آن هوايي كه زير تنم خالي ميشدو جهاني كه زير پايم دهان ميگشود-
آري ميان دو جهان خشتهايي را ميشمردم كه به دست خود بر نهاده بودم ؛
و هر يكي صد بار با وحشت
دهان گشودهمي پرسيدند-چرا، چرا، چرا؟
و پاسخ من
تنها صداي خرد شدن استخوانهايم بو در گوشم!
با من نام نعمان از آن بالا فرو افتاد.
نامي بلند،كه خورنقي سزاوار نام خود مي خواست.و من ساختم انچه مرا ويران كرد؛ خورنگاهي در خور خور؛
به بلندي چهل مردان بر شانه هم!
خورنقي كه نام وي آوازه اي گيتي كرد؛
آوازه-به بدي!
از آنگاه كه مرا ، و با من نام خويش را ، از آن بالا فرو افكند.
يكي آيا شما هم ميبينيد آنچه را كه من ميبينم؟
آن ديگري : آيا از بي كسي است كه سنمار گرد جسد خويش مي گردد؟
سنمار : به كدام گناه كشته شدي سنمار/
ديگري : من هم شنيدم! اين پرسش خود من بود!
سنمار : چه راه درازي براي مرگ آمدي! و چه كوتاه شد صبر بلند تو؛
در صداي استخوانهايت!
پاداش خويش را يافتي سنمار؟
{ از در خورنق، نعمان، سراسيمه بيرون مي آيد-}
نعمان : نام مرا پس بدهيد- كه با وي از فراز خورنق فرو افتاد!
نه- نامم به بدي كجا مي بري، باد؟
گرد بادي شو گرد خود بگرد،
و هر چه خواهي ويله كن بر اين بد كه شد؛
ولي دور تر مرو؛ كه در گوش جهان نامم بد نكني!
كاش خورنق چنين بلند نبود؛
كاش آنرا به بلندي غرور من نساخته بودي!
كاش پست بود خورنق به پستي خاك؛
كه چون فرو مي افتاداز وي، هر دو مي خنديديم
دستش مي گرفتم و بر مي خاست
غبار از دامنش مي تكاندم
و وي باز سخن از خورنقي مي گفت
- به بلندي چهل مردان بر شانه هم –
كه غرور آدمي را مانست؛
و روياي وي! و بيش از وي ، روياي من !
كاش غبار از نام مي توانستم زدود ؛
كه او اين ساخت، و من مرگ وي ساختم!
يكي : نمي دانم بخندم يا بگريم ؛
اين نعمان است پسر امرء القيس،
كه سخنهاي تب زده مي گويد!
ديگري : بگو و بيشتر بگونعمان؛-
آنچه گفتي باد است!
آنچه كردي است كار تو!
سنمار : در خواب ديدم خورنقي ساخته م به بلندي چهل مردان بر شانه ي هم؛
و از سر آن پرواز ميكنم ؛
و مردي پوشيده چهره-تيره پوش-از سر آن به تير ميزندم.
كمانگري خدنگ و تيز، زه رها مي كرد؛ و تير زوزه كشان مي آمد-
و مرا رهايي از هراسم نبود.
و چون در جگر نشست و از آتش آن واژگون شدم
چشمم از خواب گشود؛ و پيك نعمان بود نشسته بر اسبي عربي؛
كه مي پرسيد تويي آن معمار ايراني نام و رومي نامور، كه گفتي خورنقي است در سرم ؟
گفتم آري منم ؛ گفت اين نامه بخوان!
ديگري : {نامه را از بغل بيرون مي آورد} پيك از كجا مي دانددر نامه چيست؟
فرمان زندگي مبرد يا مرگ؟- ساختن يا ويراني؟
نامه اي را كه بردم گويي در خواب ديده بود!
نعمان : { نامه را باز ميكند}سالها سلطان بيابان بودم؛ ريگ ميشمردم كه شمارش نيست –و امروز زر دارم بيشتر از اين ريگ!
بر آنم كه شهر بنشينم و اين سلطاني كه مراست ، سقفي بر سر گيرم.
من – سلطان واحه ها-تا ديده ام ديد، جز ويرانه نديد از شاهان پيشتر!
در اين شنزار ، كو كاخي كه آفتاب نتركانه باشدش؛ و بادها از پايه نروفته باشندش؟
من- كه مرا عقل بيابان مي خوانند – چادر بخواهي مي بافم از پشم شتر؛
ولي شهر نه – مرا دست در خشت و گل نكنيد!
{ نامه را مي بندد} از جايي معماري بياوريد!كيست اين كه مي شنوم در روم ؛ خونش از ايران ؟
بخوانيدش! اين زر ، اين بيابان – هنر كجاست؟
بيا هنر اينجا بنما !
سنمار : { نامه را باز ميكند} نوشته بود : بنايي ساز كن در چها راه باد؛ بر شن رونده!
در سينه كش سيل سالها ، بر پاياب!
نعمان : نقشه اينست – { مينشيند و بر زمين رسم ميكند}:
بيابان را گردا گرد ديواري بر آور و تاقي زير گنبد آن ، سپهر آسمان بينم – همچنان كه از چادر خود مي ديدم؛ شب و روز – آري- كه بي اعتنا به ما ، مي گذرند از در وازه ي طلوع و غروب ! اگر اين ساختي ساختي و گر نتواني ، نام خود به معماري مبر!
آن ديگري : { نامه را به بغل باز مي گرداند} گفتم شگفتي مكن و از ناباوري مگو !
قصه اينست : زمستان ايران ر راه است پادشاه ايران مي آيد به ميهماني بيابان.
و نعمان در كار است تا از خاك بر خيزد و خود را تا شانه مهمان برساند.
آري، بر آنست سري به گردن باشد و تني بر پا!
{سنمار سرگردان مي گردد.}
سنمار : چرا همان دم صداي استخوانهاي خويش را نشنيدم ؟
چرا همان دم نپرسيدم چگونه كاخي بسازم بر شني كه بر باد است؟
نعمان : { نامه را مي گشايد} در نامه اي كه زمستان اينجا مي مانند.
من نعمان بايد شايسته اين دوستي شوم ! ما چه كم داريم از ايران ؟
ايشان بزرگان جهانند و بدان مغرور؛
مباد در ما به چشم كهتران بنگرند !
شنيده ام كاخهاي نيك دارند كه بر شانه مردان سنگي است؛
و صورتهاي فلك از تاقشان پيدا .
نگويند سفره ي ما بيابان است و خوراكمان در آميخته به شن !
نگويند جز آب گل آلود نمي دانيم!
نگويند زير اندازمان ريگ است و روياهايمان غبار آلود!
نگويند عهد ما رونده است چون شنهايمان !
نگويند تكيه بر باد كرده ايم!
سنمار : گفتم پدرم ايراني است، و مادر از روم ايران دارم .
من باغهاي ايراني ديده ام كه روياي هر رومي است!
و كاخهايشان با هفت اشكوب ؛
كه ياد هفت سپهرند.
من چه سازم كه بهتر از آن نيابند؟
معماري بياور از ايران، كه بهترين باشد.
و ترا بهتر از كاخ ايشان بسازد.
نعمان : گفتم نه. شاه ايران خانه هاي ايراني بسيار ديده است و او را بس !
بيا كار- تازه كنيم، آري؛
به خانه اي رومي در آيددر اطلال عرب ؛ با تاقهاي ايراني .
چون صحرا طلبيد اين صحرا؛
و چون آسمان جست و ستارگان ، اينت افلاك و بروج؛ و آن گاه كه دل از صحراخست ، اينك خورنقي؛
كه از سر آن در جهان بنگري- و در هفت سپهر آسمان ، ستارگان چون ريگ بشمري!
گفتم پس ايراني فروهليد و رومي بياوريد؛
آن كس كه طراز روم و ايران هر دو مي داند!
آري يكي خورنقي سازي كه هر دو منش دارد؛
و خانه فرا خورد شكوه شاهان مي سازد!
چيست ايننام كه مي شنوم؛ سنمار معمار- كه در رگش خون روم و ايران جاري است؛
بگوييدش بيا شاه ايران را به هنر هاي خويش خيره كنيم !
سنمار : بر درياي شن مگر كاخي بسازم كه چون كشتي برود!
بر درياي شن مگر خويش از غرقه شدن نگه دارم!
گفتم معماران بر صفه ي سنگ خانه مي سازند؛
نه بر زميني لغزان ، نه بر شن رونده ، نه بر باتلاق! بر درياي شن ، سوسمار سقنقورند؛
و جهازهابر امواج توفندهي ريگ ، از قطار شتران!
گفتم كاري كنم كه معماري نكرد!
بر درياي شن ، نعمانيان همه ملاحاننددر سفينه هاي چادرهاشان؛
كه پارو به موج با نيزه هاي خويش مي زنند.
آيا روياي من نبود خورنقي چون ايرانيان ساختن؟
نعمان : بگو سنمار ، بر كدام سري-كه مرا پيش شاه ايران شرمنده كني؟
وقت مي گذرد و آغاز بهار است؛
چشم بر هم زدي زمستان ايران ميرسد و مهمانان بر درند.
بگو- بگو ، كه من هزاران گوشم !
يكي : آنچه او گفت را گوش ما نيز شنيد؛
من بر شتر خود بودم و لكه ميرفتم!
ديگري : من بر جهاز خود شراع مي كشيدم و امواج شط ميشكافتم!
آن ديگري : من ترجمان وي بودم و مي گفتم و مي شنيدم !
ديگري : آري آنچه او گفت را گوش ما نيز شنيد.
كه بود در صحرا كه اين صدا وي را نرسيده؟
سنمار : گفتمش خشت زنان مي خواهم هزار هزار، و قالب سازان، و كوره ها كه خشت ها پخته كنند!
و مساحان وتيشه كاران و اره كشان ؛ و آنها كه چوبها كلاف مي كنند؛
و به مسمار و ريسمان ، چوب بست و تخته بند مي سازند؛ و اهرمها و مناجيق و جراثقال!
نعمان : آه- اينهمه؟
سنمار : گفتم سرند و ماله و بيل- هزار هزار – و زنبه و فرقان و طراز!
هرچه غربال بند و ناوه كش و نجار!
و هر كه طرح انداز و نازك كار!
نعمان بگو زر من همه در باد است. نه سنمار؟
نقشه اينست { زانو مي زند و بر زمين رسم مي كند.}
بر شش سوي خوورنق شش در و در اهند ب شش منظر؛
يكي به شط و زورق ها، يكي به صحرا و قافله ها، يكي به ديو باد دمنده در جنگل سدر،
يكي به گو شه هاي نخلستان
يكي به سوق و واحه ها،
و يكي به تاخت اسبان بي لگام در شنزار.
نعمان : اين ميان- تو بيابان را از ما مي گيري ، درست نگفتم سنمار؟
بياباني كه دلبسته آنيم!
سنمار : نمي توان يكجا هم بيابان را داشت هم خورنق را!
آري، خورنق نفي بيابان است!
فراخناكي مشبك و محصور
با چندين بادگير و سايبان مهتابي
با تاقي و شاه نشين و ايوان چند در ؛
خورنقي به بلندي چهل مردان بر شانه ي هم !
نعمان : تند رفتي سنمار؛ اين روياست يا به راستي مي سازي؟
چهل درخت صدر مرا بده هر يك چهل زراع؛
تا از آن چهل ستون كنم براي خورنق!
نعمان : تو از من محال مي خواهي !
سنمار : اگر سدر ها هزار ساله عمري دارند، تو مرا چهل از آنها بده
تا ستون سقف تو باشند!
نعمان : تو زبان ريش سفيدان عرب بر من دراز مي كني!
گفتي چهل ؟
سنمار : و چهل ديگر براي اتصال آنها زير تاق!
وچهل ديگر براي اتصال آنها در كمر گاه
وچهل ديگر براي خر پا و پلكان !
وچهل براي صفه اي كه خورنق بر آن مي سازيم !
نعمان : آهاي چه خيالي براي زر هاي نعمان داري؟
سنمار : آري ارهه كشان مي خواهد و اره ها!
تا تبر نزني درخت سدر سر خم نمي كند ،
و تا نغلتانند و با ريسمان نكشند با پاي خود نمي آيد!
نعمان : تو جنگل سدر مرا جا به جا مي كني!
سنمار : و تغيير صورت مي دهم نعمان به شكل خورنق!
ساختن كار مي خواهد و آستين بالا زده؛
نمي شود دست به چيزي نزد و چيزي ساخت !
خشت يعني گل؛ دامني نيست كه تر نشود!
و هيچ دستي پاك نمي ماند!
و تاپنجه در در گل نکني خورنقي نمي سازي!
نعمان: و اين خشت زنان آيا زرهاي مرا نمي خواهند؟
سنمار: اين تويي که خورنق خواستي نه من!
من در خانه خود بودم خفته در روياي خود!
تو بودي که مرا فراخواندي براي ساختن رويايي که داشتي!
آن ديگري من که مي شنيدم در دل گفتم او تند مي رود!
اين نعمان مردي سليم است ولي نه در پيشگاه زر!
نعمان: زر براي تزيين ستونهاست و هديه به مهمان!
سمنار: چيز ديگري داري؟
نعمان : نه بيشتر از هيچ!
سمنار: من از اين هيچ اندکي برمي دارم تا بسياري را سير کنم!
يکي: اين همه گستاخي با نعمان؟
هر که شنيد گفت او بر شتري مست مي رود!
آن ديگري: لجام گستخته بگو!
اين نه رسم رومان بود و نه ايران
که هر دو در لفافه مي گويند.
چنين صراحتي رسم خود او بود؛ فقط خود او !
نعمان: راستي که هيچ ندارم سنمار- نشنيدي؟
نه زور- چون شاهان که وادارشان کنم
نه وعده هاي بوالعجب- چون انبياي کنعاني- که فريبشان بدهم!
پس آنچه گفتم را خوب بشنو؛ هيچ!
و نيک داني وقتي هيچ دارم،
يعني که هيچ ندارم!
سمنار: ولي من دارم. خور نق کوچکتري براي هر کدامشان!
نعمان: تو راست نمي گويي سنمار!
سنمار : جز راست گفتن چه راهي هست؟
نعمان: (خشمگين) طعنه به من؟
آن ديگري: به خود گفتم اين خشم کسي است که مشتش واشده!
ديگري: هيچ بادبان دريده و دکل شکسته درباد بوده اي
که عقل از سر ملاح مي برد؟
نگو اين سنمار بر زورقي سرکش نشسته بود؛
که کف آن را خود به تبر مي شکست!
سنمار: بياييد اي شما، که از هم اکنون چشم به خورنقي دوخته ايد که مي شنويد نعمان خيال ساختن دارد؛
بياييد اين خشت خام. بنگريد؛ بر آن نقشه خانه مي کشم شما که در هر کاريد، از آن بهر خود خانه کنيد. هر کس درخت سدري بريد براي خورنق به پاداش شاخه ها از خودش براي سقف خانه اش!
نعمان: (غران) تو شاخه هاي سدر مرا بذل مي کني!
سنمار: بي ستون خورنق فرو مي ريزد!
نعمان: واي از چاهي که در آن افتادم!
سنمار: تو خواستي خود را با روم و ايران يکي کني با جهاني که برتر پنداشتي- پس نخست خود را شبيه کن نعمان!
دل فراخ کن و بينديش؛
زيرتاقي که مي سازي ستوني بزن!
ستونهاي اصلي آنانند که مي سازند!
نعمان: اين خسارت را به ياد بسپرم که مرا ناديده مي گيرد!
سنمار: هر کس صد خشت زد براي خورنق ده براي خانه اش ببرد و ده براي انبارش.
نعمان: (غران) تو خشت هاي مرا بخشش مي کني!
سنمار: خشت هايي که تا نزنند نداري؟
تو بلند نظري نعمان و بسيار بخشنده چون شاهان!
پس بشنو- هر کس دري ساخت براي خورنق
پنجره اي براي خودش!
نعمان: (غرن) کاش خورنق نخواستم!
سنمار: به هر که در کار چوب يا گل اند براي خورنق، خرما و شير بز مي دهند با نان بلوط؛ و هر ده روز شتري بريان ميان شما بخش مي شود.
نعمان: (غران) تو خرماي من، شير بز من، نان بلوط من، تو گوشت شتر مرا بذل مي کني سنمار!
سنمار: تو بذل کن نعمان- تا برايت جان بيفشانند!
يکي: من چون خشت زني قدم به ميان گذاشتم!
ديگري: من چون اره کشي!
يکي : گفتم اين چه کار است ما مي کنيم؛
خسته از شتر راندن!
ديگري: خسته از بادبان!
من کلاف چوبين مي ساختم!
يکي: من در کوره خشت مي پختم!
آن ديگري: من خشتگران را آب مي گرداندم و خوراک مي دادم.
يکي: من شير بز خوردم و نان بلوط!
ديگري: خرما هر روز؛ و گاهي شتر بريان!
يکي: من خرپا براي ستونها مي ساختم؛
پلکان براي رسيدن به سقف!
ديگري: من از چوب بست هاي بلند بالا رفتم تا گنبد خورنق برآورم!
نعمان: اين خورنق ساختن مراگران تر از آنچه مي پنداشتم شد.
عرب را نديده بودم چنين خوش اشتها در خوردن مال مفت!
آيا اينهمه گرسنه بودند و من نمي دانستم؟
چرا دست در کيسه کنم؛
که تا مي‌کنم دستي نيست که دراز نيست!
نه- نه – نه هر چه بيشتر بدهم بهاي حماقت خويش است!
نه- تو ذخاير مرا تلف مي کني سنمار؛ آيا لازمست سيرشان کني؟
سنمار:هرگز گرسنهديده اي چالاك؟
که بار گران بردارد و خستگي نشناسد؟
نه نعمان- اگر خوراک از وي بدزدي کار از تو مي دزدد!
آي- شما هفت تن که نقشه مي دانيد و خط مي خوانيد؛
چون سيارات ستاره ثابت، گرد من باشيد تا بگويم هر کي به چه کاري سرکشي کند!
نعمان :تو به بذل ذخاير من خود را خوشنام مي کني؛ من غصه مي خورم و تو خنداني!
سمنار: من خندانم از آن که ديوار بالا مي رود و ستونها برپاي خود است؛ و درها همانست که مي خواستم که سقف هفت گنبد، لاجوردين است از بيرون و رنگين كماني است از درون!
و اگر تو از اين غصه مي خوري- تعطيل؛ خورنق فراموش کن- و من خود راه روم را بلدم!
نعمان: نه آوازه ي اين خورنق هنوز برپا نشده تا دورتر از دور رفته است!
و آنچه به بيداري از آن مي بينم، خواب مرا ربوده است. و اکنون روح من خود نيازمند اين درگاه است.
کجاست کاتبم؟ نامه اي جريده کند به زنگ و حبش؛ کارخواهان بخواهد هر چه بيشتر.
باآستين بالازده، و دامان بر کمر!
و ما، هنوز از پاداش چيزي نگفتيم!
تو به طبع رومي خويش بگو و من چانه نمي زنم؛ چه پاداشي مي جويي بر اين خدمت که مي کني؟
سنمار: من به طبع ايراني خويش چه بگويم چون فراخوانده شاه عربم؟
پاداشم بس، که اين پسند تو باشد!
نعمان: مرا ميازماي سنمار و مخندان! بي اجر و مزد؟ باور نمي کنم!
حتي خدايان حيره هم بي مزد خدايي نمي کنند؛- هردم آنهمه اوراد و قرباني و نثار- و با اينهمه کس نديدکه حتي خورنقي بسازند!
تو چگونه بي مزد بر آهنگ خورنقي؟
سنمار: نگاه کن به شنزار سلطان؛ از بي حاصلي مي ترسم.
نعمان: نه، تکلف فروبگذار سنمار!
به بت هاي قبايل قسم
ترا پاداشتي مي دهم که در خواب هم نبيني؛ اگر به راستي- آنچه را که بر خشت نشانم دادي، در اين صحرا بر آوري!
لاف نمي زنم- نه! که من نيز خورنق براي پاداشي مي سازم؛ براي شاهي که هر چه او را برند، دو چندان باز مي گيرند.
تو براي چه مي سازي؟
سنمار : گفتمش من براي خود ساختن است که مي سازم!
نعمان: نه، مرا زير منت خود مگذار سنمار از چندوچوني اش بگو و هيچ تکلف مکن! سوگند به بتان برتر، بهترين شترم از آن تو!
بهترين اسبم با رکيب و رکاب!
نه اين کم است؛
هفتاد بزگزين از گله بزهايم، با زنگوله هايشان!
دل فراخ کن نعمان؛ بيا بلند نظر باشيم، آري- حتي کهترين دخترم از آن تو که به زيبايي در عرب مثل است!
آري دخترم با جهيز و جهاز!
آن ديگري : ابله بودم اگر باورم مي شد
او هر روز حرفي زد و چيزي خواست.
نه آري مي شد گفت نه- نه!
من ترجمان بودم ميان آن دو آنگاه که درمي ماندند؛ و شاهد از يکقدمي –
که سنمار چگونه خشتي مي ساخت و خشتي مي شکست.
(-سنمار دو خشت را به هم مي کوبد-)
نعمان: (خشمگين) من راهي راست مي رفتم در بيابان از اين سو به آن سو؛ بي رنج!
چرا بايد خورنق را دور بگردم؟
چون چشم مي بستم و مي رفتم باد صورتم نوازش مي کرد ؛چرا اکنون با چشم بسته سرم به ديوار مي خورد؟
و با اينهمه شگفتا، اين چه زيبا خورنقي است!
با آنچه در نقش هاي ايران ديدم پهلو زده؛ از آنچه از کاخهاي رومي مي شنيده ام برتر!
چگونه از خاک بي مايه چنين کاخ مايه ور برآمد- جز به هنر!
سنمار: ما شن هاي رونده را مهار کرديم؛ با ديواره ها!
و کفي ساختيم با کلافي از درخت سدر و ملاط!
نعمان: (فرياد مي کشد) لعنت به ديوار من شنهاي رونده را مي خواهم.
سنمار: ما نهري از فرات گذرانديم از ميان خورنق!
نعمان: (فريادکش و بدگمان) با جذر و مد چه کنم؟ و چه با طغيان؟
سنمار: ما گرد خورنق با سدر ونخل سدي پيش توفان ساختيم!
نعمان: توفان درون من است اينک!
سنمار : جهان کهنه بود و ما تازه اش کرديم!
نعمان: من جهان را چون روزي که خلق شده مي خواهم!
يکي يادم نرفته- نه! ترس هردوتان!
روزي را که ما همه از خشم نعمان گريختيم!
من خود را به دجله افکندم و بسياري سر به بيابان گذاشتند!
هه- روزي که با تيروکمان و نيزه و شمشير
سواره درآمد غريوکش؛
چنان که گويي جني هزار ساله زنداني، از غاري گريخته!
(نعمان فريادکش بر آسبکي – تبروکنان به دست- يورقه مي رود، سروروي پوشانده؛ هر سه مي گريزند يا به زمين پرت مي شوند يا بر چوب بست خود را بالا مي کشند.)
سنمار: (هراسان) صورت چرا بستي نعمان و تيره پوشيدي؟
به خدا که شبيه تيراندازي شده اي که در خواب ديده بودم!
نعمان: اين تير به کجا بيفکنم که خشم مرا با خود ببرد؟
سنمار: پرتابش کن سوي غولان و جنيان، که پنهان در توفان شن اند- و در کار ما مشکل مي اندازند!
نعمان: گفتي مشکل؟ نه؛ سوگند به بتان بزرگتر که اين مشکل من براي خود ساختم نه غولان و جنيان!
آن ديگري: چهره واکن! تو دشمن نعماني يا دوست او؛ که کساني را به تير مي زني که خدمتش مي کنند!
ديگري: آي ارنعوت!- خلاصمان بده نعمان از اين تيرزن!
يکي: به خدا اين اسب نعمان است که عفريتي بر آن پر مي کشد!
نعمان : چرا بهترين شترم را به تو ببخشم؟ نه!
بدين کاخ نام سنمار مي برند نه نعمان!
چرا هفتاد بز گزين از گله خويش ترا پيشکش کنم؛ آنها که خشت اين کاخ مي زنند شکر گزار تواند نه من! چرا بهترين اسبم رابه تو نثار کنم با زين و لگام؛ که بنشيني و گرد خورنق بتازي و بنازي که اين من کردم؟
چرا کهترين دخترم را به تو پاداش کنم
-که به زيبايي در عرب مثل است-
تا شوي از پدر برتر شمرد و بيگانه از خويش؟
يکي: و آن دختر- چشم بد از وي دور- به راستي در عرب مثل است!
شاعران به ياد چشمانش قصيده ها مي کنند؛ برخي مستعار و برخي فاش!
و قافله ها باياد گيسوان بلندش را کوتاه مي کنند؛ هم به آواز و هم خاموش!
ديگري نگفتي از ملاحان در سفينه هاي يشان- از مغازله باد و بادبان؛ و موج و زورقه!
يکي: هوم- دراي شتران نغمه اي است يکي از هزار؛ که بيابان در زيبايي وي مي خواند.
ديگري : خراميدنش روزه باطل مي کندو شيخ بي نماز!
گويي گلش زا از خاک ليلي گرفته اند!
آن ديگري : شما مجنونيد! هه – کدام زيباترند؛ خورنق يا دختر؟
(نعمان مويان و جامه دران گرد صحنه مي گردد و گاهي شن به سر مي ريزد-)
نعمان تو سدرهاي مرا ستون کردي!
تو ريگهاي مرا زير خشت پخته مدفون کردي!
تو آسمان مرا پشت پوشاندي؛
کهکشان و راه شيري را !
تو بادهاي مرا- شرطه و صرصر- پشت چهار ديوار متواري کردي!
تو از منظره هاي فرات و جنگل سدر و صحراي وحش جز به قدر دريچه اي براي من نگذاشتي!
چون از بيابان خويش مي گذرم
چرا- چرا بايد دري را باز و بسته کنم؟
سنمار: تو بودي که کاخي خواستي، که اگر نمي ساختم گوشمالي ام مي دادي!
خيال مي کني نشنيدم پچ پچ تهديد و بانگ هوش رباي گله؟
تو بودي که خواستي خيمه به وسعت بيابان کني و جهان زير سقف خود آوري؛ و ميخ آن چنان فروکوبي- که بادش از جا نگسلد و نيندازد!
تو بودي که اگر نمي ساختم از تيغ مي گفتي، و غيرت عرب!
حراره مي خوردندي و هروله مي رفتي و ارجوزه مي غريدي!
و از شماتت عالميان برخود معلقه برمي ساختي !
تو بودي که خواستي لايق جهان برتر از خويش شوي!
چه جاي نظر تنگي؛ اين باش يا آن باش؛ نمي تواني هم بياباني بود و هم خورنق نشست!

+ نوشته شده توسط a در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 12:40 |

 

سنمار؛ اثری از بهرام بيضايی

 

(سه مرد چادر تيره رنگ بزرگي بر سر مي کشند-)
نعمان: ديشب پدرم را در خواب ديدم؛ امرءالقيس!
گفت کجاست بياباني
که اش سوار بر شتران صبور طي مي کرديم؟
با انگشت نشانش دادم!
اما بيابان به يک گذر باد در جاي خود نبود؛
و شتران صبور، نقش هايي بودندبر ديوار خورنق!
گفت کجاست جنگل سدري
که ترس عفاريت در دل ما مي انداخت؟
با انگشت نشانش دادم!
اما جنگل به يک گذر باد در جاي خود نبود و سدرهاي بلند چون غولان و عفاريت نگهبانان خورنق بودند!
پدرم- امرءالقيس- به يک گذر باد ناپديد شد و پنداشتم که مرا نفرين کرد!
سنمار: گفتم فرمان بدهي دست مي کشم نعمان!
چيست که بخواهي تا همان شود؛ فرمان بدهي خورنق فراموش مي کنم!
نعمان: گفتم آري و نه! به خدا هر شب با خيال ويراني اش مي خوابم؛و صبح با خيال ساختنش بر مي خيزم!
دست بکشي سنمار؟- چگونه؟
آيا مي تواني جنگل سدر مرا به جاي خود بازآوري؟
آيا مي شود خاکي را که از دامنه به توبره كشيديم
تا خشت ديوار کنيم به جاي خود بازبري؟
آيا خرما که بخشيدي و خوردند، و شتران که بريان کردي و بلعيدند، به من باز مي دهي ؟
سنمار: آه نعمان به خدا اين ساختن خورنق نيست ساختن تست!
ساختن ما همه خود راست!
نديدم بزرگي، که با دست به کاري نزدن، کاري بزرگ کرده باشد!
خورنق به نام خود کن نه سنمار، اگر از اين درآزادي!
چگونه بياباني خشک و پر خل و خاشاک
-معبر خيال اجانين و ارواح هول-
چنين عزيز تو شد نعمان که پدر از گور بيرون مي کشي؟
تومتزلزلي نعمان!
تو نمي داني که آبادي مي خواهي يا نه؟
تو نمي داني که جهان را دست نخورده مي خواهي يا برساخته!
خورنق ساخته مي خواهي به شرط نساختن
که صحرايي که خورنق بر آن مي سازند صحرا بماند؟
تو محال مي جويي!
يا شايد- غلط نکنم- ترساني دست در کيسه کني؛
آبادي مي خواهي اگر از کيسه تو نباشد؟
بي تغيير، بدون کوشش، و بي خرجي؟
آبادي چگونه خودش آباد شود؟
ديگران خشت مي زنند؛
تو اگر از گل پرهيز مي کني، دست در کيسه کن!
ديگري: يادم هست. اين فريادي بود که من هم شنيدم!
يکي : (کفري) و که بود که نشنيد؟
آن ديگري خورنق پيش نمي رفت،
وقتي خشتي مي ساختي و خشتي مي شکستي!
وقتي روزي فرمودندش بساز،
و فردا نهيبش مي زدندکه فرو شکن!
سنمار: (خشمگين) چيست اين بهانه ها؟
من دختر از تو نخواستم!
و بهترين اسبت و گله بز و بهترين شترت!
من اين ساختن کردم از بهر آبادي و مرا بس!
نعمان: اين چه نغمه شوم است و از کدام گلو؟
تو ايراني بي اصل و نسب،
تو رومي نانجيب،
پاداش سلطان حيره را رد مي کني که جهان چشم برآنند؟
سنمار: پاداشي جز رنج به من داده نشده ؛
و به خدا که من بر پاداشي که مرا وعده مي دهي هراسانم!
تا همين جا بس! عمر رفته از تو بازنمي خواهم؛
و آن اميدها که در اين تلف کردم!
گفتم من باز مي گردم تعمان- اگر نمي خواهي؛ من اين هنر جاي ديگر مي برم.
نعمان : بشکند پاي اسبي که ترا از من دور کند!
و به دست خود شتري را گلو مي درم
که ترا ميان دو کوهان خود پنهان کند!
بروي؟- و مرا پرسند کجاست خورنقي که آوازه اش هوش از سر جهان برده؟
کجاست خورنقي که ايران و روم در آن يک چهره شده؟
و سرزنش کند مرا پدرم- امرءالقيس- در گورش؛ که سازنده اي چنين چيره دست را چگونه گرامي نداشتي؟ و من خاک بر سر کنم که سنمار از من آزرد؛ و شاه ايران به کاخي که وعده کردم ونساختم از من رنجيد؟
سنمار: ديگر نمي شنوم نعمان- ديگر نمي شنوم!
تو فردا بر اين نيستي که اکنون هستي !
اسبم را پس بدهيد؛
همان سياه بي درنگ که با آن آمدم!
وگرخواستيد هم اسب مرا به خودم بفروشيد؛ يا هر اسبي که کور و لنگ نباشد!
نعمان: بزنيدش- زود!- و ساق اسبش بشکنيد!
(سه مرد مي ريزند سر سنمار و او را که فرياد مي کشد مي پوشانند-)
نعمان: پايش ببنديد هر چه سخت تر!
اما نه طوري که بارو را بالا نرود!
يا-نيايد آن دم- که از نردبان فروافتد! بستيد؟
حالا تو مي تواني از برج و چوب بست بالا بروي سنمار؛ ولي نمي تواني بر شتر يا اسب بنشيني!
پس چاره ايت نيست. مي فهمي؟
اين بدان بود تا داني که دريغ ندارم از شکستن هر دو پاي تو اگر قدمي براي گريز برداري!
سنمار: آه که اين رهايي خواستن بر پاي من بندي شد!
به که بگويم که در حيره، به پاداش هنر،
مردمان را بند بر پاي مي کنند؟
يکي: آواز ينايان، بر لب قوافل بود؛ که راه مي بريدند واحه به واحه!
ديگري: آواز بنايان، کران تا کران، سرود ملاحان شد؛
که برفرات هميشگي مي رفتند، شهر به شهر!
آن ديگري: (مي خواند) هر چه بر شن در صحراست- (آن دو هم صدا مي شوند)
هر چه بر مرکب باد
گو بتوفد که خورنق برپاست؛
دست توفان نرسد بر بالاش!

سنمار: به خدا تو مرا زجر مي كني!
نه ميهلي بروم ء
نه باز مي گذاري خورنق تمام كنم؛
نه به اميدي خوشء دلم خوش ميكني!
به ياد آوردم شبي كه پرده نشينانت راء
نهاني آوردي به ديدن خورنق- در نور مشعل ها –و من سر به كار خود بودم.
تو كه ساعتي پيش مي غريدي؛
اكنون غره بودي و لاف زنان طامات مي خواندي .
و من – آنچنان كه منم-نهان مي شدم و شرمنده ي نقص هاي آن بودم كه يك دم چشمم افتاد –آه؛ اين نگاه دزدانه ء به ديدار خورنق آمده بود يا به ديدار من؟
اين چشم بد از وي دور –در عرب مثل به زيبايي-
صد خورنق بايد تا به ديدار وي روندء و او آمده بود؛ و مرا به ديدار خويش مي برد.
افسون خورنق شده بودء يا خورنق افسون وي؟
تو آورده بوديش كه يك دمي به من بنماييش و دلم خون كني تا قدم بشكنم و باز رفتن فراموش كنم يا به راستي خود آمده بود با پاي خود؛
شايد كنجكاو اين بيگانه –كه نامش به نام وي آويخته بود-و اين نگاهي كه در آن سوختم از اتفاق بود؟
به خدا تو مرا زجر مي كني !
چرا هر شب خورنق بروبم ء كه كي باز به ديدار خورنق آيد؟
چرا داغي شن ها مرا به داغ دل خويش مي برد؟
چرا ابروي ماه را در آسمان ؛خنجري كنم نشسته در جگرم؟
چرا ابر دو پاره ء جان و تن خويش ديده ام ؟
به خدا تو مرا بد خواب كرده اي!ستارگان بيش از آنند كه بشمارم ء
و ريگ ها بيش از آن كه ريسه سازم و رنگين كنم براي گردن او.
و گر ميشد آن جادو بر ديوار نگاشت – نه!
چرا چشمانش بر ديوار بنگارم؛
كه منظر پادشاه ايران است!
تا از آن دلش از كف بشود-
او را از تو بخواهدء و از من بربايد؟
خورنق به كوشش چندين چند به سر ميبرم ؛
يا وي را پاداش من مي كني ؛ يا آزاد مي كني بروم !
نعمان: من بد كردم و واي- بدء كه نام وي بردم!
اين پارسي روم نشين از عشق تب كرده ء در هذيان است.
و از هم اكنون آن مثل به زيباييء خود را همسر وي مي داند؛
و مي بالد كه پاداش كوششي است بر اين طرفه كار!
گر چه من هنوز نمي دانم او را كابين اين دو نژاده كنم ؛
يا هديه به شاه ايرانء كه در آن سود بيشتر است!
( و لوله؛ صدا هاي شاد يا خبر كردن كه از گلو در مي آورند. سه مرد پو شه هاي سياهي بر سر و چشم مي اندازندء و سينه پو ششان برق مي زندء و نيز خنجر هايشان كه بر كمر دارند . آنها بازو در بازو ديواري ساخته اند و دختر نعمان را پشت خود پنهان دارند-)
يكي: ما غلامان اخته ايم؛ راز دار و نگهبان دختر نعمانء كه با همه خرديء بزرگان در كمند خود دارد.
و ترا چند پرسش آورديم از وي !
سنمار : منتي است؛ و از من بر آن گوهر زيبا درود!
ديگري : مي پرسند گزند از شما دور استاد؛ اين ستارگان چندند؟
و اين شنها بر چه شمار؟
سنمار : پدرم از پند نامه هاي مو بدان مي گفت:
اين شنها همه صفر هاي شماره اي هستند ء
كه نه شمردن توانيد نه خواندن !
و خدا را – من هيچ بر صفحه ي شن ننوشتم؛
مبادا باد بلا بو بدش!
و ستارگان نگبانان ماه برقع پوشند ؛ كه كاش گو شه ي چشمي به ما كند!
آن ديگري : مي پرسند گزند از شما دور استادء نام شما يعني چه ؟
و اين را مي پرسند به خاطر خوابي!
سنمار: پدرم از نامنامه ها ميگفت سيمرغ آفتاب !
پدرم داستاني مي دانست از سيمرغي ء
كه جهان زير پر گرفت تا قله اي جويد هر چه بلند تر ؛
تا از آن بلند تر بپرد!
دختر : (بي تاب) مي گويند آه – از خواب من خبر داديد؛ و دلم لرزيد!
سنمار: و به تحرير اين صدا دل من!
يكي : ( به آن دو) ما اين گفتگو نشنيديم!
ديگري : مي پرسند چه زري پاداش شماست در اين هنر كه داريد؟
سنمار : به خدا كه زر بهتر نديدم از طلوع آفتاب و غروب آن ؛
وقتي دلم نزديك به آن است كه از آن دورم !
زر ؟ -نه! با زر چه به كف مي آورم؟
جواني؟ عشق؟ يا نام نيك ؟
مرا پاداشم نگريستن بر خورنق است؛
كه تا ديروز خيالي بود-
و امروز از عشق پر استأ اگر باز قدم بر سر آن بگذاريد.
بنايي كه – چون اميد هاي من-
هر ساعت به رنگي است در آفتاب؛
و تيري از اين رنگين كمان به دلم نشسته ء
كه مرا گويد بالا تر از سيا هي چشمان تو رنگي نيست !
آن ديگري : مي پرسند گزند از شما دور باد استاد ء اين باديه ي باد است؛
و ماييم در چهار راه اين باد آباد ؛
چه مي گوييد از باد هاي موسمي؟
سنمار : من از آنها نيستم- نه!
اگر رومان خاك پا كنيد يا ايران ء قدم بر چشم منيد!
و اگر دلبستهي خيمه ي خويشيدء جز شما جهان فراموشم !
يكي : و پرسشي ديگر –
ديگري : اگر نرنجيد !
آن ديگري : مي پرسند شما و من از آن دو ايين جداييم !
كار شما با بتان ما چون است ؟
سنمار : مرا در جهان يك بت بيشتر مباد؛
و خوبست كه بدانيد كه سرا پا مي پرستمش !
نعمان : چه غلط بود اين –آه دخترم
چرا نام وي بردم تا دل وي برود ؟
از هم اكنونن غيرت عربي در خونم مي جوشد.
كاش در كودكي او را در گور نهاده بودم!
ماهرويي چنان رشك حور؛
كه اگر سنت قديم عرب زنده بود
بايد خود به زني مي گرفتمش !
( و لوله ؛ صدا هايي كه از گلو در مي آورند. سه مرد به آنچه بودند باز گشته اند-)
يكي : پشيماني از بخشش ؟
ديگري: و بد لا بد پشيماني از پشيماني !
آن ديگري : من عذز آوردن هم شنيده ام بر جفا هاي روز و شب ؛
عذز هايي خويشتن فريب يا غلط انداز !
نعمان : تو ندانستي سنمار از درد هاي منء تو ندانستي !
و اگر تو نداني – يا نخواهي دانست- چه كسي را اين راز برم ؟
دشمنانم صف اندر صف اند- با نيزه هاي زخم زبان – خواستاران دختر هم . تو ندانستي !
سنمار : من ندانستم ء گر چه نخواستم .
نعمان : تو نميديدي سنمار ؛ آنچه در گوشم ولوله مي كردند!
سنمار : من مي ديدم اگر چه نگاه نمي كردم؛
من مي شنيدم گر چه گوشم با شما نبود.
نعمان : ايشان بنايان عرب بودند؛
كه هر گز چيزي نساختند جز خيال .
( سه مرد كه تا كنون تيشه بر زنبه مي كوبيدند چيزي بر سر مي اندازند و بر مي خيزند- )
يكي : نعمان ما را فرو انداخته و سنمار را بر كشيده !
آيا هيچ معماري در حيره نبودء كه يكي- ملعون كسي- از آن سر دنيا بياوري ؟
ديگري : تو غريبه عزيز شمردي و عرب پست !
آن ديگري : تو رومي مردي گزيدي كه خون ايران دارد؛يعني كه عرب هيچند!
ها چه مي گوييد؛ من معماري بر گزيدم كه كار بداند؛او را بر نگزيدم براي ايراني يا رومي بودنش !چه كرد سنمار كه عرب نكرد؟
خشت بر خشت نهادن را هر كسي بلد است!
ديگري : ننگ تو نيست بگويند عرب همه عاجز بودندء از ساختن چنين بامي؟
آن ديگري : ننگ تو نيست كه خورنق را غريبه اي ساخته نه رعيت تو؟
يكي : ننگ تو نيست كه بهترين شترت ء بهترين اسبت ء و هفتاد بز گزين از گله ي بز هايت راء به غريبه پيشكش كني؟
ديگري : و بر تر از اينهمه – آه دخترت را كه به زيبايي در عرب مثل است؟
هرگز سلطاني چنين خويشان خود باطل نكرد؛ و غريبه اي را بر ايشان سروري نداد!
نعمان : من پاسخ گفتم سنمار و ايشان را پس راندم!
نه به خاطر توء به خاطر آنكه راست نمي گفتند ؛ و هنري را كه نداشتند گران مي فروختند.
آري از آن چماغي مي ساختند و بر سر من مي كوفتند!
يكي : هيچ آزمودي ما را ؟ هيچ شنيدي از ما كه گفته باشيم خورنق نتوانيم ؟
ديگري : چرا شاه ايران در تو به چشم رعيت خود ننگرد؛
چون تو در ما به چشم رعيت خود مي نگري- نه هم قبيله ي خود!
آن ديگري : همه دانند شاه ايران – كه تو خيره شكوه اويي-از تو كاخي نساخته.
اين تو هستي كه خواستي با كاخي شاه ايران خيره كني !
نعمان : آري- از هم اكنون دسته دسته به ديدن خورنق مي آيند.
قافله ها از اين سو راه كج مي كنند.
و دختران دم بخت به خواستگاراني دست مي دهند كه ايشان را به ديدن خورنق وعده كند!
از هم اكنون بازاري در همين نزديكي شير بز و نان بلوط به زايران عرضه مي كند.
چادر به كرا ميدهند به چندين قيمت:
گران تر- از موي شتر ؛ و انكه از موي بز است ارزانتر !
از هم اكنون شاعران ء با خشت خشت خورنق قوافي مدايح خود يك يك جلا مي دهند و بر هم مي نهند.
بيا نگاه كن بر اين نقشهاي بر ديوار :
ماهي شناور است بر دريا؛
يا شايد دريا شناور است در ماهي!
و پرنده در آسمان در پرواز ؛
و باز گويي آسمان خود خود پرنده ي در پروازي است بر سر ما!
به خدا كه شاه ايران مي آيد ؛
نه به ديدن رعيت خودء كه به ديدن شاهي چون خود!
يكي : تو پرواز در سر گرفته اي نعمان؛
اينهمه در صفت يك رومي ؟
نمي بيني دستهاي عرب در گل؟
نعمان : چرا مي بينم و مبارك است !- تو نيز ببين تن پروران چالاك شده اند!
آنها كه باديه به نظر اندازه مي كردندء
اينك دقت به مساحي باد ميكنند.
سخن از شاقول و پروردگار است؛
از عجين كردن چندين ملاط بر ديوار!
از ساختن كاهي كه هزار ساله بپايد!
آيين شاهان بابل و آشور زنده شده !
بناياني از قبايل گونا گون؛
با بت هايي از گلء چوبء يا از سنگ-و سوگند هاي نا يكسان-
خون وانهادهء در كار ساختن اند.
كجايي سنمار؟-چقدر به زمستان مانده؟
با من شرط مي بندي كه به موقع تمامش كني؟
حق ما بود خورنق!
حق ما بود بهترين شترت ء بهترين اسبتء
هفتاد بز گزين از گله ي بز هايت ؛
و دخترت- آن كهتر – كه به زيبايي در عرب مثل است!
نعمان : راستي حق شما بود؟
بيشتر سخن مگوييد با آن كوخها و بيغوله ها كه مي سازيد ء
و هر يك دهن كجي را ماند!
يك نظر در خورنق نظر كنيد؛كدام از شما ديواري بلند تر از خود ساخته؟
كدام شما كومه اي ساخته كه بادش نينداخته؟
كدام شما باده اي ساخته كه بر سر اهل بيتش نريخته؟
با زاغه هاي نيين پذيرايي باد مي كنيد؛
و بناهاتان هنوز نساخته كلنگي است!
آري ء شما عربيدء و مغرور-شما را چه نياز به سقف كه آسمان داريد؟
و چه حاجت به خوابگاه كه بالشتان شنزار است؟
آري شما سوار اسب غيرت خويشيدء كه در شن مانده!
و اكنون كه يكي به كوشش اسب جهانده؛ بر آنيد كه ساقش بشكنيد.
اين بهانه چيست؟
گناه او غريبه بودن است؟
اين كه از قبيله ي ما نيست؟
كه نه بر اسب غرور ماء
كه بر مركب دانش خويش است؟
يكي : كه ديد سلطان عرب –كه به خاطر رومي مردي- كه بهترين هم نيست- با قبيلهي خود دستو پنجه كند؟
ديگري : او ميداند – و اين نفي ماست!
آن ديگري: او مي داند- و هر دانشي نخواسته هجو ناداني است!
يكي : او بدين خورنق كوس رسوايي ما مي كوبد؛
نشان مي دهد كه ما چه كارها نكرده بوديم!
نعمان : دردتان را مي فهمم – آري خشت بر خشت نهادن را هر كسي بلدند؛
آنچه شما در سر نداشتيد آن بود كه با خشت مي سازند!
او نقش خورنق را در سر داشت؛
نقشي كه تا او نساخت ما نداشتيم!
يكي : اي نعمان كه با شاه ايران به پارسي حرف مي زني ما يز پاي سخن قصه خوانان ايراني بوده ايم!
گمان كردي نشنيديم نام رستم و زال و اسفنديار؟
ديگري : شكوه ايشان ترا به وحشت انداخته؛
و ما را در خود اين كار نديدي!
يكي : شكوه ايشان را ء پاسخ شكوه روميان دادي!
ديگري : دست عرب ء دراز پيش روميان كردي!
آن ديگري : عرب را- كه ستون خيمهي خويش است-
چه به گنبد هاي ايراني؛
كه روم نيز از آنها پر شده؟
ديگري: و آن بادگير هاشان از مشبك هاي شطرنجي !
و آن ميل ها ي چراغدان كه منزل به منزل مي سازند !
شماييد در سايه ي خورنق ايد و او نه !
پس بسيار بر پاي او مپيچيد كه زود تر برود!
يكي: آري او مي رود ؛ و چون اين خورنق بهر ديگري مي سازد !
ديگري : شايد حتي بهتر از اين !
آن ديگري : ماييم كه براي تو مي مانيم با اين سر شكستگي !
نعمان : هاه؟ بر تر از اين خورنق گفتيد؟
يا همانند اين حتي ؟-براي ديگري؟
گفتيد از اين برتر؟
يكي : كسي اين ساختء چرا بر تر از اين نتواند ؟
اگر نعمان ديگري باشد و گنج زري !
ديگري : آن گاه اين برج بلند كه گرفتي پست است؛
و گويند به مثل ؛ اين كه نعمان كرد ؛ كهتر است
از آن كه سنمار به زر پادشاه ايران ساخت !
نعمان : چشم باز كن نعمان بر آنچه مي بستي !
كسي كه اين ساخت چرا برتر از اين نتواند ؟
مي گفتم برترين جهان اينجاست!
آيا من بر ترين را نخواستم ؟- سنمار كو؟
-اگر به راستي دست در گل مي كنيد؛
چون چاكران باشيد گرداگردش.
هر چه توانيد از وي بياموزيد!
آري – در كار وي باريك شويد؛
از آن ديوار ساختن ء
و آن نقش ها كه مي كند بر ديوار !
من سيارات وي را تهديد مي كنم
تا سنمار را انكار كنند و پاي از اين در ببرند ؛
و شما اگر راستي سازنده ايد
خدمت كنيد و در كار ها سرك بكشيد
تا سيارات وي شويد !
كه چون فردا روز ء خورنق از نام وي پاك كنيم ؛
كاري نكرده نماند – و خورنق تمام كنيد!
آري از وي بسيار بياموزيدأ و بيشتر!
تا چون جهان از نام وي خالي شد
و شاه ايران بدين عجايب كاخ شگفتي كرد ؛
و معمار طلبيد و به آزمون گرفتء
در گل نمانيد!
(سه مرد دور مي شوند – دست سنمار با نامه فرو مي افتد.)


سنمار : روزي مسافري آمد و نامه اي آورد؛
از مادر سپيد موي ي چشم بر درم ؛
كه مي پرسيد از بازگشت من ؛
(پدرت بيمار است و مي پرسد كجاست گم گشته ي ما ؛ و من خوابش مي كنم ، به گفتن امروز يا فردا !درد هايش به پارس است ؛ و من آه با لغت روم مي كشم.
گفتم زبان ما هر دوان شوي؛ امروز يا فردا!)
مادرم مي پرسد تو كه اين خورنق دانستي چرا راي رومان نساختي؟
چرا اين هنر جايي نبردي كه هنر مي خواهند؟
گفتم جواب چرا؛ چون خود به جاي جواب مي روم ؟
يكي : راستي ميروي سنمار؟
سنمار : پرسيدم من كي ام؟ جاي من كجاست ؟
از ايرانم يا از روم ، يا اين صحرا كه دل اينجا باختم !
ديگري : اين بود آنچه نوشتي- و فرستادي؟
سنمار : نوشتمش بر شن ؛ و باد از صفحه پاكش كرد.
آن ديگري : پس ننوشتي و نفرستادي؟
سنمار : چه بنويسم مادر – چه پاسخي؟
تفته زير آفتاب ،سوزان بر داغي شن ،
بريان در آتش صبر؛
گاه گويم روم و ايران به يك نگاه بفروشم- و باز گويم واي اگر نخرند!
( سه مرد از زنبهها خاك و غبار بر سر خود مي پاشند و و با چوبدستي خود را چون گدايان مي سازند كه نزديك ميشوند.)
يكي : حق داري ما را نشناسي غريبه؛
ما از اقصاي باديه ايم !
ديگري : شنيده ايم به بسياري كار داده اي سنمار ؛
فقرا دوستي تو در دل گرفته اند و بسياري تو را دعا مي خوانند.
يكي : ولي آنچه تو مي سازي براي فقر است؟
نه!- براي توانگران !
نه حتي نعمان ؛ كه شاه بزرگ ايران!
ديگري : ما را حتي در سايه اش هم جاي خوابي نمي دهند.
سنمار: شاه ايران يك زمستان بيشتر اينجا نيست،
و خورنق هزار زمستان بر پاست!
نه ، آنچه من مي سازم براي شاهان ايران نيست؛
شاه ايران خود بهانه ي ساختن است و نعمان وسيله ي آن !
آن ديگري : (تندي كنان به دو گداي ديگر ) چه جفنگ مي گوييد – هر گز قصري را براي گدايي نساخته اند!
و كدام كاخي را ديده ايد كه ساخته اند بي مايه؟
اگر مايه رو كنيد شما هم خورنقي داريد؛
ور نه چه كار در خورنق، مايه ي خود نكنيد؟
يكي: من شرف مي دهم گدايي از قبايل را بر كار در خورنق !
ديگري : ما از خاكيم و خاك عادت ماست!
سنمار : شايد خورنق شما را بلند همتي بياموزد؛ كه خاك در جهان بسيار است !
يكي : از چشم كه گشودي تا بستي نيازمند آمدي و رفتي!
پس نخ نماست قباي رنگين بي نيازي ؛ كه عاريست بر تن نياز!
و شرف دارد بر آن ، درشت اين خلقان گدايي!
سنمار : كه ديد اينهمه كوشش براي دستروي دست نهادن ؟
آه كه اينجا هر دليلي مي شنوم ، براي كار نكردن است !
تنبل خانه مي جوييد؟ راستي كه غلطيد!
اگر آستين بالا مي زنيد ميان ما حرفي است ؛
ورنه برويد آنجا كه عرب ني آنداخت!
ديگري: تو سنگ دارايان بر سينه مي زني!
سنمار من كار مي كنم ؛ و معناي من انست !
و بايد كاري باشد تا بيهوده نمانم!
تو داري مرا كاري بده ، ورنه زبان به تندي دراز مكن!
يكي حيرانم از اين لاطايل! از اين مهمل!
ديگري : مي خندم به اين اراجيف !اين ترهات!
آن ديگري : ما سر خوشيم به آزادگي خود !
سنمار : نه – شما عار داريد از كار؛ كاهليد!
سر بلند به دهان باز و دست دراز !من انم كه شاهان گداي منند؛
براي كاري كه مي كنم !
يكي : مي شنوي ؟ غرور وي از ما كمتر نيست!
معقول مي گفتيم سلاطين گداي بي خيالي ما هستند؛
و هر چه كم داريم در عوض احراريم !
ديگري: نه كشوري دارم كه دشمني ببرد ،
نه گنجي يا حرمي كه به طمع آن ، در خوابم بكشند!
آن ديگري : ( با آن دو ) حرفم همين بود؛ برويم –خورنق شما را به چه كار مي آيد؛
كه از آن تنها به سايه اي دلخوشيد؟
شما را چه فرق مي كند كه در كدام سايه بخوابيد؛
راستي كه سايه بادگير نخلها ، از سايه ي خورنق خوشتر؛ كه راه باد مي بندد!
( دور شدخ اند. نعمان با چراغي شتابناك مي گذرد. در جستجو- )
نعمان : كجايي سنمار؟
كژدمي ترا گزيده ، كه مي شنوم بيماري؟
اين نقش هاي نديده چيست بر ديوتر؟
ها؛ زيباست ! بي مانند! كي ساخته اي كه نديده ام !
اينها را از كجا مي اري؟
غلط نكنم رودابه است بر بلندي دژكه زال بر مي كشد به كمند گيسوي خود!
و چه شباهتي است ميان او و دختر من !
اينها هر يك جواهري است ؛
و آيا راست مي گويند كه به پاداشي بهتر،
بهتر از اين ميسازي؟
سنمار : در خواب ديدمش، كه مرا در خواب ميبيند؛
چشم ماليدم و گفتم اوست يا خيال من؟
(دختر اندك اندك ديده ميشود-)
دختر : در خواب ديدمش كه مرا در خواب مي بيند؛
رو خواستم پوشيد، و به دستم برقعي نبود!
ديگران سايه شدند. خيمه ها بر چيده؛
حرف كه يادم رفته بود، خودش آمد.
سنمار : ما حرف زديم در خوابهاي يكديگر.
او لب گشود و فقط در خواب ؛
و صدايش آوازي ، كه هرگز نخوانده بود !

+ نوشته شده توسط a در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 12:39 |

 

سنمار؛ اثری از بهرام بيضايی

 

دختر : كاش مثل نبودم به زيبايي !
كاش زيباييم نمي ديدند؛
آن چنان كه مي بينند در خيال!
مرا آواز خويش مي كنند؛
آنها كه از دلم نمي دانند.
مرا كه حبس خيمه ي خويشم و شنزار!
كاش با آواز خويش مي رفتم ؛
در صحراي بي پايان و صحراي خروشان!
كاش روح دردمندم براي خود چهره اي داشت؛
تا ديده مي شد چه رنجور است.
( دمي نگران ) آه چه مي گويي دختر ؛
كه به حكمي قديم ، زمين گيراين صحرايي؟
(آرامتر) در اين صحرا هر كه ميبينم از من كوچكترند؛
غريبه اي هستم در قبيله ي خويش
(تند دست ميبرد به قلب خويش)
ما بر جهان چه افزوديم ؟ هيچ.
روزگار آمدو رفت ؛ و ما بر اين شنزاريم .
اينك غريبه اي آمد و شنزار را تكاني داد ؛
غريبه اي برتر از اندازه هاي خويش!
ما عوض شده ايم ؛
ما ديگر صحرا نشينان نيستيم !
ما را خورنقي است!
اينست آنچه از خورنق خود مي بينيم؛
افق را پوشانده خورنق!
تا چون بر آن فراز رويافق گشوده تر بيني؛
صحراي بي پايان و شط خروشان- كه در آن آواز ترا مي خوانند.
يكي: پس گفتي خوابي ديدي. هه! پس تو خواب هم مي بيني!
اما نگفتي چه خوابي!
ديگري: عجب عجب ! تو كي خوابيدي كه خوابي ديده باشي ؟
آن ديگري : (محرمانه) با كسي مگو دختران نعمان را به خواب مي بيني!
(هر سه خندان مي خوابند و دختر ناپديد مي شود.)
سنمار : چه بنويسم مادر؟
خشت وجودم از مهر وي پر است !
سوگند به بتهاي اين ديار- كه برايشان غريبه ام – عشق كه ديريست از روم و ايران گريخته،
اينجاست پنهان، در نگاه وي !
چگونه بيايد پاي بسته اي !
ماه پوشيده را ببين ، با نگاه دزدانه،
هزار ستاره نگهبانش !
و من در اين نزديكي، از وي دورم؛
زير آسماني نزديك ؛ از ابر تيره پر!
آيا چشم ي بيدار است، و در آسمان خويش مي نگرد؟
نگاه كن : دختران نعش
به مهماني خرس بزرگ رفته اند .
خرچنگ آسمان اب از دلو مي نوشد !
زهره نشسته بر هفت اورنگ ؛ تير افكن بر غلام درش !
دو پيكر است آن، كه جانش دو پاره شده!
سعد و نحس در پيكار؛ افلاك در مدار خود بي تاب؛
و من هنوز سنمارم!
پاي بند تو باز مي كنم سنمارتا اگر بخواهي بروي!
تا كي تير هايي كه به سويت مي افكنند سپر باشم ؟
هر كسي با انگشت ترا نشان مي دهدكه اين!
سنمار : پاي بند مرا باز مكن نعمان، مگر به سوي خيمه ي او!
بهل مادر سپيد مويم در روم ، جواب خود را لز سكوت بگيرد.
يا به لطف تو ، شتري در خانه اش بخوابد؛
كه سوار آن ، من به تنهايي نباشم!
نعمان : كجاست عقل تو ؟
من در محاصره ي رعيت خودم!
نديدي كه مرا دوره مي كردند؟
نه ، تو نشنيدي سنمار ، وقتي شيوخ عرب در سر ، مرا به چادر خود خواندند؛
به شوراي شيوخ ! و پرهيز مي داند-
از اين خورنق ساختن!
آري كلامي به لطف و كلامي تهديد!
(سه مرداز زنبه اي بر سر و رو خود آردي سپيد مي ريزند، و از آن پس شيوخند.)
يكي: تو ياد بهشت شداد كردهاي نعمان،
و باغهاي معلق بابل.
آيا آنهمه با خاك پست نشد ؟ و پست تر ؟
نعمان : وا نماندم از پاسخ نه؛
و عاقبتش را به جان خريدم !
گفتم ! آري- گفتم؛ پدرانم – شيوخ
آدمي نمي تواند نينديشدو كوششي نكند.
خورنق كوشش ماست كه شكلي يافته !
بهتر نيست ما را به كوشش بشناسندنه تن پروري؟
ديگري : كوشش كن به جهان نينديشي!
اين كهنه سراي دو در ؛
كه از يكي مي آييم و از ان يكي ميرويم – و فرصت فقط همين فاصله است !
نعمان : چرا پيشاپيش به ويراني بينديشيم ؟
آيا چون مرگ هست نبايد زيست؛
و چون ويراني خواهد بود نبايد ساخت؟
آن ديگري : روزي سه بار به قبرستان بگذر؛
تا سر انجام آدمي بيني !
روزي سه بار و شايد بيشتر ؛
تا خنده فراموش كني و مويه پيشه كني ؛
نعمان : گفتم مرگ يك بار و شيون يك !
چرا هر روز، نمرده، به مرده ي خويش بايد گريست؟
مرا جز گريستن كار ديگري هست! ص 58
تو به قدرت خويش غره اي ،و خورنق چيست جز غرور؟
بسيارند كه خيالهاي برتر دارندو واهمه از غرور مي كنند!
نعمان : شما نيز مغروريد به فروتني خويش ؛
كه از آن ديگران را سودي نيست!
ديگري : گفتي سود ديگران /
بسارند كه خيالي دارند و وسيله ندارند؛
بسياري دست خالي اند و سر پر انديشه !
نعمان : كو- كجاست نقشه و اندازه هاو فن ؟
من كه نمي توانم هر مدعي را – كه خيال غارت من دارد- بذل كنم؛
و جهان را بر بلاهت خود بخندانم !
وگر چند تني – كه من نشناختم- سزاوارند و ندارند؛
من نيز بايد دست روي دست بمانم ؟
يكي : خورنق خار بزرگي است در چشم اين صحرا!
ديگري : كوهي نداشيم و اكنون داريم !
يكي : بتهاي ما راضي نيستند!
ديگري : بترس از خشم بتهاي بزرگتر!
نعمان ك گفتم آنچه من مي كنم براي شما اعراب است!
بهتر نيست عري را به ابادي اش بشناسند نه به ويراني؟
يكي : چه فاصله اي خواهد بود ميان خورنق تو و كوخهاي ما !
نعمان : نه بيشتر از فاصله اي كه ميان همت ماست !
بياييد و در نگريد به بنايي كه آينه ايست پيش آفتاب ؛
و هر ساعت به رنگي از رنگين كمان اوست!
ديگري : بي رنگي بيامز نعمان !
نعمان : سوگند به خورشيد و ماه اگر در خسوف و كسوف نباشد كه قبيله ها به بتهاي بزرگتر، بزرگترند!
بزرگ افقهاي دور مي بينند، و كوچك تها سايه ي خود!
نترسيد از بزرگ شدن!
ما با خورنق است كه به چشم جهان مي آييم ؛
نه با خيمه هاي باد افكنده!
گفتيد با خورنق نعمان بزرگ مي شود؟ آري-
و به خدا شماييد كه بزرگ مي شويد اگر نعمان بزرگ شود!
سوگند به بتهاي بزرگتركه تا كوچكي كنيم
كوچك مي مانيم!
و تا سر خم كنيم؛ جز زير پاي خود نبينيم!
ولي آيا او غريبه اي نيست بر سر سفره تو ، و عزيز تو /
ديگري : آري- اين زمزمه چيست؟
از وي و آن مثل به زيبايي كه با همه خردي ، نامش برتر از عرايس العرب است!
يكي : واي آگر در دختر تو بنگرد و بر عرب فخر كند!
آن ديگري : اگر در قبيله بماند آبادي ماست!
ديگري: (خشمگين) او، دو خون غريبه توامان دارد؛ ايراني و رومي با هم !
نعمان اين نغمه ايست كه قبلا هم شنيده ام .
نه! او بدينجا نيست چون رومي است يا ايراني؛
او بدينجا چون سنمار است!
ديگري: چنين فهم ميكنم كه گويد عرب عزيز نعمانند؛
و او بيگانه در خدمت شما آورده !
نعمان آري- همين!
آيا روميان همه چون سنمار خورنق مي سازند؟ نه!
ايا ايرانيان همه چون سنمار مي كوشندو عرق ميريزند؟ نه!
آنها تكيه بر جهان زده اندو داد خود از زندگي مي ستانند؛
اگر نگويم كه حتي بر زندگي بيداد مي كنند!
و كي از من شنيديد كه گفته باشم سنمار بي عيب است؟
او را عيبهاست. آري؛
او به خويش بد ميكند و اين عيب اوست!
او شبها نمي خوابد و نقشه بر خاك مي كشد؛
و روزها در روياست!
او مي ترسد از گذر تند زمان من نديدم رومي و ايراني، يكي چون او بي تاب؛
گويي گم شده است،
يا گمشده اي دارد!
سنمار: آري مي دانستم- مي دنستم، گر چه نمي شنيدم.
به خوابم امد اگر به چشم نديدم!
صحرا به شورش در آمده بود؛
كه چرا-چرا-چرا؟
تا خورنق نبود نه اعتراضي بود، نه ادعايي، نه پچ پچي؛
و اكنون همه مدعيان بودند!
اكنون كه كاري مي شد، اميد بسياري در شكست خورنق بود!
(ان سه با دامن به كمر زدن و خاكي به خود ماليدن شدهاند مفتخوران خرم و خندان -)
آن ديگري : آهاي ، دستي به گل برسان . تا كي پاي ديگ و اجاقي ؟
يكي چرا خورنق به وقت تمام شود- نه!
هر بيشتر بكشد، مزدي كه ميگيرم بيشتر است!
آن ديگري : كيسه مي دوزي بدوز ، اما كاركي هم بكن!
يكي كاركي البته مي كنم ؛ ريشخند شما !
دو تاي پر خور ترين ها مي خورم ،
و نصف كم كار ترين ها كار مي كنم ؛
سود يعني اين !
چرا ستاره هاي آسمان بشمرم
وقتي سكه هاي نعمان جلوي چشمم برق مي زند؟
ديگري : (بيل مي اندازد) خوشم آمد ! كار كن و بيشتر بگير ! هه هه-
دستم پيش نمي رود مگر براي گرفتن مزد !
يكي : تقلا ميكنم كه تقلايي نكنم!
بگذار بقيه جان بكنند!
سنمار: آهاي شما چند تن كه گوشه اي خزيده ايد،
- در گوش هم مي پچپچيد و به من گوشه مي زنيد-
ميترسم ناني كه ميخوريد گير كند در گلو يتان !
شما كه وانمود ميكنيد كاري مي كنيد ؛
و كاري نمي كنيد جز نكردن كار-
من اگربه شما مزدي يكسان با ديگران بدهم
به كساني ظلم كرده ام كه به راستي كار مي كنند!
آيا خشتي هست كه زده باشيد؟
و نردباني هست كه بالا رفته باشيد؟
باج ميطلبيد جاي مزد؟ گردن كلفتي مي كنيد و شكم ستبر؟
شما اخراجيد كه جاي چند كاري را گرفته ايد!
يكي: هاه با من بود- و حتي با تو!
ديگري : هرگز غيري ، بر عربي چنين تندي نكرده !
يكي : چرا زبانش را از حلقوم بيرون نمي كشيم؛-هان؟
چرا شكمش را نمي دريم؟
ديگري: چرا نعمان دست غريبه اي را بر ما باز نهاد؟
يكي : اخراج-هه؛ چه جرئتها!
عرب نيستم اگر گوش باديه را با بد گويي وي پر نكنم!
ديگري : برويم ، سوگند به رگهاي گردنم كه بر آمده ، و غيرتم كه چون كوبه بر طبل شقيقه ام مي كوبد؛
عاقبتش را خوش نمي بينم!
و دور نيست كسي خشمگين تر از من ، روزي پنجه در خونش فرو كند!
يكي : هوم ، اگر چنين نكند چگونه بدانند اهل باديه ؛
كه خون ناكسان هم سرخ است؟
(دور مي شوند . نعمان بي تاب از ميان آنها پيش مي آيد-)
نعمان طفره نرو سنمار . تو مرا پاسخ نگفتي!
سنمار من نگفتم!
نعمان : تو نگفتي !- همه مي پرسند و جواب مي گويم ؛
ولي كو جواب پزسشي كه خود دارم ؟
مرا پاسخي در خور بگو سنمار !
سنمار : پس چيزي بپرس در خور پاسخ !
نعمان : (فرياد مي كند) آيا اين بهترين بود؟
سنمار : اين بهترين بود اينك ، و با آنچه ما داشتيم ؛
از دانش و رؤيا وفن مردم و بازو هنر.
ما منجيق كلان نداشتيم – در خورد بناهاي بلند- ونقاله و سنگ!
ما از آنچه داشتيم چيز ديگري ساختيم كه تا پيش از اين نبود.
شاه ايران ترا سرزنش نخواهد كرد!
و در نگاره هاي اين ديوار؛
-جايي كنار جنگ رستم و ديو-
ساختن خورنق را خواهد ديد.
و آنها را كه به ديدن خورنق آمدند!
و از ميان آنها يكي؛
و از او چشمانش!
نعمان: دل گرمم كردي!
سنمار : چيزي نيز بايست تا دل مرا گرم مي كرد نعمان ؛
تو مرا ندانستي. تو مرا نخواهي دانست!
تو در انديشه ي خود بودي.
خود تو در انديشه ي تو بود؛ و پرواي من نداشتي-
مرا كه نه در سرزمين خودم بودم، نه در جاي خود!
مرا كه هر تير زن از قبايل تو ،
مي توانستي به پيكان خود نشانه زد ؛
و خونخواهي نبود از تبار من بر سر من!
نعمان : آه سنمار- سخنان تازه مي گويي!
يكي : چه دير مي گفت سنمار!
ديگري : چه دير مي خواست بشنود نعمان !
آن ديگري: آيا مي خواست بشنود؟
ديگري : آيا راستي نعمان نمي دانست؟
نعمان : چيست آنچه من ند انستم – بگو سنمار !
سنمار : تو ندانستي نعمان كه مرا چه تهديد مي رسيد از قبايل تو!
چون مي شنيدند اين بنگاه
و از دور ترين نقاط صحرا مي آمدند!
(سه مرد از زنبه اي غبار اخرايي بر سر خود مي ريزندو با جامه پشت و رو كردن و بر دوش گرفتن توبره ها . سه تن از محتشمان قبايل ميشوند رسيده از گرد سفر-)
يكي : تو به ما بد مي كني سنمار !
تو بدين خورنق سر نعمان با عرش مي بري؛
و ما را حقير تر از آنچه هستيم مي كني!
ما از پشت شتر هاي خود فرا تر نمي رويم ، و او كه بر پشت شتري بود مثل ما،
تا بام خورنق بر مي شود؛
تا از آن ميان ابر – از آن سر غرور – به زير پاي خود بنگرد ؛
و ما را كوچكتر از آن چه هستيم بشمرد!
ديگري : نه سنمار ؛ بديت اين نيست!
تو بسياري را سير كرده اي بدين خشت ها كه مي زنند؛
ولي پاسخ تو چيست چون خورنق تمام شد؟
مشتي را كه سيري آموختند بار ديگر رها مي كني در باديه ؟
فرداي آنان چه؟
پيش تر ا اين ، گرسنگي آسان تر بود بر گرسنگان ،
تا پس از آنكه سيري را شناختند.
آن ديگري : نه ، بدي در تو نيست سنمار ، در خورنق است ؛
كه هر كس بايد خود را سزاوار آن كند.
ما سزاوار بيابانيم ؛ هيچ- مثل ريگ !
چگونه سر بر داريم و خود را همقد خورنق كنيم ؟
دو جهان نا يكسانيم ما ؛
دو جهانيم كنار هم و نه چون هم .
نعمان: آه اين بر من گران مي آيد؛
من بر نمي تابم با مهمانانم چنين كنند!
اينهمه با تو مي گفتند و تو با من در ميان نگذاشتي؟
سنمار : نه نعمان – اين تو بودي كه از روز و شام من نپرسيدي !
يكي : آه سنمار – تو خورنق مي سازي برتر از معابد و دير هاي ما!
نمي ترسي از زلزله ، از سيل حادثات ؟
از خشم اين بتانكه بنايي فراتر از مغاره هايشان مي سازي؟
خدايان ما – از هر قبيله و نام-
ساكن اند در تاريكي مغاكي ، حفره اي ، رفي.
ايشان بر سكويي از خاكنند؛
و تو خورنق به افلاك مي بري!
ديگري : بديت اين نيست ؛ اين است كه چيزي جاويد خلق مي كني !
ما گذرندگانيم .
روزي آمديم و روزي رفتيم – و خورنق باقي است !
چرا بماند خورنق ودر نيستي ما بنگرد مغرور؟
چرا من نباشم و خورنق باشد؟
آن ديگري : بديت اين نيست سنمار، اين است كه نشان مي دهي پيش تر ،
چه ها مي شد ساخت ، و ما نساختيم .
تو آينه اي گرفته اي پيش تن پروري ما.
در اين آينه ما لاف زنانيم ؛
كه هزاره اي تكان نخورديم از جا !
سنمار : اينست سر نوشت آن كه كاخي بر شنهاي رونده ساخت!
بنايي در آورد در باتلاق؛
و سراب را آب دريا پنداشت !
نعمان : ما چيزي مي ساختيم ، در زمانه اي كه آماده نبود .
سنمار : تو خود نيز آماده نبودي نعمان ؛
تو خود هنوز در اندازه ي آنچه مي خواستي نبودي !
نعمان : من بهترين مي خواستم!
سنمار: تو حقيري نعمان ؛ تو تنگ نظري!
تو از شاهان خشم آموختي نه بخشش!
تو بهترين خواستي ، بي آنكه خود را سزاوارآن كني !
تو مرا فرو افكندي نعمان كه ترا بر افراشتم ؛
و استخوانم شكستي كه قوتت دادم.
نعمان : آه نگو – و ياد مكن – و با اينهمه؛
آري اين كردم، و به دست خود !
و به سرزنش هاي شما مي خندم !
چرا سر به بيابا ن بگذارم ؟
چرا خويش را در باديه ي باد گم كنم ؟
سنمار : اگر مي ماند بر من ستم مي كرد ، و به پاداشي بهتر –
خورنقي بهتر از اين ، ديگران را مي ساخت!
يكي : پس دريغي ديگر !
اينك ستمي بر جهان، كه از خورنق بهتر خاليست !
ديگري : فرو انداختن هنر نيست نعمان ؛
بر كشيدن هنر است و بر ساختن!
آن ديگري : هر كس ميتواند ديگري را فو انداخت ؛
اما كيست كه تواند خورنق ساخت؟
نعمان مي گوييد و پر مي گوييد- اما بشنويد؛
در عوض، همه ماند ؛
بهترين اسبم، بهترين شترم،
هفتاد بز گزين از گله بز هايم ؛
وآن دختركم ، كه به زيبايي در عرب مثل است!
سنمار : چرا نهشتي بروم ؛ هر چند دلسوخته ، خالي دست!
آيا مهمان تو نبودم ، و فرا خوانده ي تو ، و در پناه تو ؟
گيرم من خورنق نساختم ؛
گيرم تو مرا وعده ي آن جادو چشم ندادي ؛
آيا رسم عرب است كه مهمان مي كشند، بي گناه؟
نعمان : خورنق تمام بود، و ما بر سر آن ؛ و صحرا زير پاي ما !
يكي : اي خورنق از همه جاي اين صحرا ديده مي شوي ؛
چرا نمي توان چشم از تو بر داشت ؟
من بر شتر خود بودم!
ديگري: خورنق مرا مي ديد- اين كشتي نشسته بر خشكي – من آماده ي شراع كشيدن بودم !
آن ديگري : ديدمشان – آن بالا ؛
به ترجمان نيازي نبود كه هر دو به زبان شاه ايران حرف مي زدند!
نعمان : از او پرسيدم ميتواني باز چون اين ساخت. به همين خوبي؟
گفتمش بر تر از اين نيست در خيال كسي ؛
حتي خود سنمار ؟ بگو ميتوانستي بهتر از اين ساخت؟
سنمار: گفتمش آري بهتر از اين مي ساختم؛
اگر پيشتر دانستم كه پاداش من وي است.
آن مثل به زيبايي؛
كه باز جستم آن آهوي گمشده را در نگاه وي!
كوشكي؛ اين هيچ پيش آن !
اين اگر به فن مي ساختيم آن به عشق !
كوشكي؛ هر روز نو شونده چو هر روز !
كوشكي؛ صد رنگ چون پر طاووس ؛
كوشكي با هفت گنبد و هفت اشكوب ، چون سپهر!
نعمان : از او پرسيدم پس بهتر از اين هست در خيال؟
پس مي توانب بهتر از اين ساخت ؟ و بر تر از اين ؟
سنمار گفتمش آري در سرم خورنق هاست ؛
كه چون ان جادو چشم به آرزو مي مانند.
آري اگر زر باشد و ابزار و پشتيبان !
نعمان : پرسيدم حتي بهتر از اين ؟
سنمار : گفتمش خيال را بندي و پاياني نيست.
و كمال آرزوي من است .
آري نعمان- حتي بهتر از اين ؛
اگر زمانه زمانم مي داد!

بي تابم و دل در دلم بند نيست؛
آيا نرسيده وقت پاداشي كه مي گفتي؟
نعمان : و من پاداش او دادم!
( فرياد يكصداي همه ؛ و همه گوشهاي خود را مي گيرند.)
سنمار: راه درازي بود، و فرصتي در آن
تا بدانم چه سخت ميميرم .
اي شما كه مرا خوش نداشتيد؛
صداي استخوان هايم در گوش شما خوش بود ؟
يكي: (فرياد مي كند ) چرا پشيمان نشود آنكه نيكي كرد ؟
ديگري :( فرياد ميكند) چرا پشيمان نشود آنكه چيزي ساخت؟
آن ديگري : (فرياد مي كند ) چرا پشيمان نشود آنكه انديشيد؟
سنمار : گفتم اگر زندگي از سر گيرم
و باز بدانم مرگم از آن بالاست ، كه خود مي سازم ؛
مرگي – چهل مردن !
و در هر آجر اگر صداي استخوانهاي خويش مي شنوم ؛
باز خورنقي مي سازم هر چه بلند تر !
به بلندي روح آدمي !
نعمان : نه سنمار ، درد تو ما نيستيم!
به خدا درد تو راست گويي توست!
چرا مرا فريب ندادي؟
چرا نگفتي بهتر از اين خورنق ممكن نيست ؟
چرا نگفتي ساختن فراموش مي كني ؟
چرا نگفتي فقط براي تو مي سازم سلطان عرب،
و نه هيچ شاهي ديگر ؟
سنمار: يادت هست نعمان ؟
قصه گويي آمد از ايران
قصه نويي آورد ؛ هزار افسان!
كه هر شب بدان خورنقيان خستگي از دل باز مي كردند؛
و آتش شب خاكستر!
داستان شهرياري بود كه هر شبي دختري به زني مي كرد،
و روز گردن مي زد.
حشتي بود ميان زنان ؛
و دختر وزير- شهرزاد- خود در اين هراس ، پي راهي!
و چون شب وي شد ، و آنچه بايد ميگذشت گذشت،
شهريار را بر انگيخت تا به رسم ،
از وي قصه اي بخواهد!
پس ، به جادوي قصه ها- كه از خود مي ساخت-و هر سپيده دمان –نيمه رها ميكرد،
تيغ جلاد را منتظر خون خود گذاشت، تا شب بعد؛
و تا هزاران شب با هزاران افسان ،
هزار جان رهاند!
تو نعمان – پسر امرء القيس- ميشنيدي و مي گفتي:
ايرانيان مردمي مبالغه كارند!
چگونه سلطاني قهر پاسخ مهر مي كند ؛
و مهمان شبش را روز مي كشد؟
تو مرا خون ريختي نعمان و استخوان شكستي؛
كه مهمان سال و ماهت بودم!
تو مرا به درد چهل بار كشتن ،كشتي؛
به خدمتي كه ترا كردم!
و به خدا نمي كشتي اگر خورنق تمام نبود؛
همچون قصه ي شهرزاد ، كه شهريار ، پي شنيدن پايانش ، وي را زنده نگه مي داشت.
نعمان: مرا سرزنش نكنيد اهل باديه!
آيا جز باد و سرزنش چيزي تان در مشت نيست؟
آيا شما نبوديد كه بازوي مرا قوي كرديدتا فرو افكنمش ؟
مرا سرزنش نكنيد نقش هاي بر ديوار !
كه كاش نقشي چون شما بودم ؛
كه مي شد پاك كرد و از نو بهتري نگاشت!
سنمار: گفتم كاش بر تو همين رود كه بر من رفت!
سزا نبيني آنچنان كه كه سزاست!گفتم كاش به پاداش هنر شكسته شوي!
گفتم و نگفتم ، آنگاه كه ميان دو جهان واژگونه بودم در پرواز؛
آسمان چشم مي بست و زمين آغوش مي گشود!
نعمان : اين خبر به دخترم مبريد كه وي گيس خواهد بريد!
اين خبر به وي نبريد كه گريبان خواهد دريد !
كه خود را ديريست سوگند خورده ي وي مي دانست!
سنمار : گفتم ميان نقشهاي خورنق بنگر؛
-آنجا كه خوابهايم را كشيده ام-
مرديست زير پاي پيل !
در خواب ديده ام شاهي به نام تو ، از پشت پشت تو ،
تاوان گناه تو پس خواهد داد!
هنوز خورنق بر جاست كه آن پيل سوار ،
شاه ايران ، به پاداش خدمتي شهامت ميكنش زير پاي پيل!
كاش اين خواب درست نيايد؛
كاش اين فقط خواب باشد- نه نفريني!
مرا زير پاي وي چال كنيد!
(صحنه ياران سياه پوش جسد را بر ميدارند و آرام آرام به سوي در خورنق مي برند-)
آن ديگري : روم از مرگش تكان نخواهد خورد؛
و ايران به خونش بر نخواهد خاست!
ديگري : به مادرش جز نامه ي بي نويسنده نخواهد رسيد!
يكي: پدرش ناله به پارسي بر خواهد كشيد!
(صداي طبل ها)
نعمان : دخترم گل بر سر بمال و جامه نيلي كن !
كه اگر اين خواب درست در آيد
بايد براي شاهي به نام من، از قبيله ي من ،
از پشت پشت من ، خون گريست؛
كه تاوان گناه من پس خواهد داد!
آه چرا ستون پشتم لرزه گرفت؟
از چه مي لرزم در اين تند آفتاب ؟
كجاست پسرم منذر؟
و اين خواب چه بود كه دوشينه از آن ،
با هراس پريدم؟ كجايي منذر؟
نام من فراموشت كه بر فرزند بگذاري!
و بر تست وصيت كني مباد و مباد فرزندي از فرزندانت را نعمان بخوانند!
و به بت هاي بزگ سوگند نفرينت مي كنم اگر چنين نكني !
كه در واقعه ديدم كه آن پيل در اقصاي هند بار گرفت،
كه روزي از پي دو پشت پيل نري از وي پا به جهان مي نهد،
تا زير پاي شاه ايران به حيره در آيد؛
به كشتن فرزندي از فرزندانم كه بار نام
و گناه من بر دوش مي برد!- اين صداي چيست؟
(بانگ طبلها و بوق . سه مرد شتابان بر مي گردند با آهن و خود جنگاوران ، و با بيرق ها -)
آن ديگري : آه نعمان ، زمستان ايران رسيده است و شاه ايران مي آيد؛
رخت نو كنيد!
يكي: و آداب و آيين!
ديگري: ببين كه شط به جوشش در آمده !
ببين بيرقهاشانرا كهبه صد رنگ مي درخشد!
يكي: ميشنوي بانگ ساز هايشان ؛ غريو زنگ و دراي كوس؟
نعمان : آه، دير است كه سر نهم به بيابان!
بياييد آهاي-خورنق تمام است !
نام سنمار مبريد و داستان فراموش كنيد.
از اين جسد ياد نكنيد كه در قلب خورنق است!
چيست اين؟ از هم اكنون صداي پاي پيلها را مي شنوم !
آرام بخواب سنمار؛
چرا از هم اكنون بر فرزندي از فرزندانم مويه كنم ؟
به پيشواز برويم !
بي گمان شاه ايران بدين خورنق كه تو ساختي مرا پاداشي گران خواهد داد!
(خاموشي.صداي سازها در اوج بريده ميشود.)

+ نوشته شده توسط a در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 12:38 |


مهين اسكويي هنرمند پيشكسوت تئاتر و از اعضا و بنيانگذاران گروه تئاتر آناهيتا و از ترويج دهندگان و اساتيد مكتب استانيسلاوسكي شب گذشته به علت بيماري در بيمارستان درگذشت.
به همين مناسبت حسين پارسايي؛مدير كل اداره هنرهاي نمايشي در پيامي آورده است:«درگذشت بانوي تئاتر ايران، سركار خانم مهين اسكويي، جامعه تئاتري كشور را در غم و اندوه فرو برد. اسكويي از استادان برجسته تئاتر كشور و از جمله نضج دهندگان جريان و حركت‌هاي تئاتري آن سوي مرزها بود كه چندين نسل از خبرگان و برجستگان تئاتري كشور به مدد آموزه‌هاي ايشان به جامعه هنري كشور راه پيدا كرده و معرفي شده‌اند.پاسداشت مقام و جايگاه ايشان و توجه به اثرات آموزشي ايشان در قالب كتاب‌ها، مقالات، تصاوير و گزارش‌هاي به جا مانده از اجراهاي ايشان، بي‌ترديد مي‌‌تواند ما را در رسيدن به اهداف بلند مدت و متعالي تئاتر كشور موفق‌تر نمايد.
ضايعه درگذشت اين بانوي ارزشمند و فرهيخته را به تمام هنرمندان، هنرآموزان و خانواده‌ ايشان تسليت گفته و آرزوي علّو درجات را براي ايشان مسألت داريم.»ٍ
ناصر حسيني نيز از كارگردانان تئاتر و شاگردان اسكويي در ياداشتي كه در اختيار سايت ايران تئاتر قرار داد نوشته است:«او تنها نرفت، به دنبال همبازي هنر‌ي‌اش، به دنبال همبازي هنري‌اش، به دنبال دلبر و شوي واقعي‌اش رفت. كسي خبر مرگ استاد اسكويي را به او نگفت، او پي برده بود. يادم مي‌آيد وقتي خبر بستري شدن مصطفي اسكويي در بيمارستان را به خانم اسكويي دادم، اشك توي چشم‌هايش پر شد و با بغض گفت حسيني پاشو بريم عيادتش. اما نمي‌توانست بيمار بود، پاهاي ورم كرده‌اش قدرت حركت نداشت، و بالاخره رفت به دنبال شوهرش، بعد از سه ماه رفت به دنبال همبازي صحنه‌اي‌اش. متاسفم براي اهالي تئاتر كه بانوي تئاتر ما را سه ماه در بستر بيماري تنها گذاشتند. به جز چند نفر كه آهسته مي‌آمدند با او پيمان مي‌بستند و بعد آهسته مي‌رفتند. روح بانوي تئاتر ايران و به قول استاد عباس جوانمرد، دُرناي تنها تئاتر ما شاد. »

اسكويي متولد ١٣٠٩، فارغ التحصيل رشته كارگرداني و بازيگري از روسيه در حالي‌كه تنها ١٦ سال داشت، براي ادامه تحصيل در رشته تئاتر به فرانسه و پس از آن به كشور روسيه رفت. كارگردان كارهاي ايبسن همچون لورا و خانه عروسك، نمايشهاي "باغ آلبالو"، "دايي وانيا" و "سه خواهر" از چخوف از جمله فعاليت هاي او در حوزه كارگرداني است.
مهين اسكويي علاوه بر بازي و كارگرداني تئاتر در زمينه ترجمه و دوبله نيز فعاليت مي كرد . وي در پي ٢٠ سال تحقيق و پژوهش كتاب هايي از آثار بزرگ ادبيات دراماتيك روسيه را ترجمه و انتشار داد. كتابهايي چون ” زندگي من در هنر در جريان تجسم “ ” زندگي من در جريان نقش آفريني “ تمامي آثار چخوف و آثاري از ماكسيم گورگي ، گلدوني ، آستروفسكي.مهين اسكويي در سال ١٣٥٧ براي آخرين بار به عنوان بازيگر در نمايش سه خواهر اثر آنتوان چخوف به ايفاي نقش پرداخت و از آن پس فعاليت خود را در زمينه آموزش و ترجمه پي گرفت.اسكويي كه سابقه 25 سال تحقيق و پژوهش درتئاتر را داشت چندي پيش با همراهي ناصر حسيني كتاب «‌آخرين درس بازيگري» نوشته كنستانيتن استانيلاوسكي را ترجمه كرده بود.
از وي در بيست‌و‌سومين جشنواره تئاتر فجر نيز تقدير به عمل آمد ولي او به دليل بيماري نتوانست در اين مراسم حضور يابد.
مراسم تشييع پيكر اين هنرمند چهارشنبه 9 صبح از مقابل تالار وحدت برگزار خواهد شد تا در امامزاده طاهر شهرستان كرج به خاك سپرده شود.
سايت ايران تئاتر اين ضايعه اسف‌ناك را به خانواده آن مرحوم و جامعه تئاتري تسليت مي‌گويد.
+ نوشته شده توسط a در سه شنبه سیزدهم دی 1384 و ساعت 9:58 |

نقاشان بزرگ ايران

کمال الدين بهزاد

رضا عباسی

کمال الملک

 

کمال الدين بهزاد


کمال الدين بهزاد بزرگ ترين و مشهورترين نقاش مينياتوريست ايران است. وی در هرات زاده شد. در جوانی به دربار سلطان حسين ميرزا بايقرا راه يافت و مورد توجه بسيار سلطان و وزيرش امير عليشير نوايی قرار گرفت. شاه اسماعيل صفوی هنگام تصرف هرات بهزاد را که، در نقاشی شهرتی داشت، با خود به تبريز آورد. در اين شهر، در خدمت شاه اسماعيل و پسرش شاه طهماسب، بهزاد به اوج شکوفايی هنری رسيد و شهرتش از مرزهای ايران تا دوردست های دربار بابر پادشاه مغولی هند رسيد. سلطان حسين او را مانی ثانی می ناميد و استادی بی چون وچرای او زبان زد همگان بود.
بهزاد در تاريخ هنر ايران نخستين نقاشی است که آثارش را امضا کرده است. نقاشی های وی تصوير صحنه هايی از کتاب های برجسته ادب فارسی است که در آغاز خوش نويسان برجسته آن را می نوشتند، تذهيب کاران فاصله خط ها را با طرح های گوناگون پر می کردند و آن گاه نقاش در بخش هايی که با اين منظور خالی گذاشته بود تصاويری مناسب نقش می کرد.
شاهکار کمال الدين بهزاد مجموعه شش صحنه نقاشی بر بوستان سعدی است. در نخستين تصوير کتاب سلطان حسين بايقرا در مجلس جشن و ميهمانی ديده می شود. در اين نقاشی ها، بناها، مناظر طبيعی و صحنه هايی از زندگی روستايی با واقع بينی کم نظيری به نمايش درآمده است. هنر ويژه بهزاد را در شيوه به کار گرفتن رنگ های درخشان می دانند. وی بيشتر به رنگ های سرد در مايه های سبز و آبی تمايل داشته، اما با به کار بردن رنگ های گرم، چون نارنجی تند، در آثار خود تعادلی مطبوع ايجاد کرده است. تناسب يک يک اجزا، صحنه يا مجموعه تصوير نيز در آثار بهزاد شگفت انگيز است. شاخه های پرشکوفه، نقش های کاشی ها و فرش های زيربافت پرزيور، همه نمودار کمال هنرمندی و ذوق و ظرافت بی مانند کار اوست.
واقع بينی در هنر بهزاد بيشتر در تصويرهايی به چشم می خورد که تنها جنبه درباری ندارد و از زندگی مردم عادی سرچشمه می گيرد. آن چه بهزاد را از ديگر نقاشان هم زمانش برجسته می کند حالت چهره ها در کارهای اوست. هر صورت نمودار شخصيتی و حالتی خاص است که از زندگی و حرکت سرشار است و با صورت های عروسکی و يک نواخت نقاشی های پيش از او تفاوت دارد.
تاثير کمال الدين بهزاد در نقاشان پس از او به حدی است که گاه شناخت آثار او را دشوار می کند. بسياری از نقاشان سرشناس و نام آور زمان صفويه از شاگردان بهزاد بوده اند. از آن جمله آقاميرک است که، اگرچه روش بهزاد را به کار برده، هنرمندی اش در نقش چهره ها کمتر از استاد نيست. از زيباترين آثار آقا ميرک نقاشی های کتاب خمسه نظامی است، و از ميان آن ها مراسم تاج گذاری خسروپرويز شاهنشاه ساسانی شهرت بسيار دارد.

رضا عباسی


رضا عباسی مشهورترين نقاش زمان شاه عباس صفوی است. مراوده های سياسی و بازرگانی با کشورهای اروپا، در زمان شاه عباس، موجب رواج نقاشی های ايتاليايی در بازار اصفهان شده بود. رقابت دربار صفوی با دربار هنرپرور و با شکوه جهانگير پادشاه مغولی هند نيز سبب ديگری برای توجه به هنرمندان در اين زمان بود. در اين ميان آقا رضا نامی سرآمد همه هنرمندان و نقاشان اصفهان گرديد. شاه عباس او را به خود منسوب کرد و از آن پس به نام رضا عباسی مشهور شد.
ساختمان بناهای متعدد در زمان شاه عباس اول در اصفهان، نوعی تازه از نقاشی را به وجود آورد. پيش از آن در زمان شاه اسماعيل و شاه طهماسب، نقاشان بزرگ چون کمال الدين بهزاد به تصوير کردن کتاب های خطی می پرداختند. اما در اين دوره نقاشی بر روی ديوارها و کشيدن تصاوير بزرگ برای تزيين بناها مرسوم گرديد. رضا عباسی در فاصله سال های ۱۶۱۸-۱۶۳۹ پرده های نقاشی بسيار آفريد که در آن ها به جای انبوه درباريان، تنها صورت يک يا دو آدمی زيبا نقش می شد. در اين تصويرها رنگ آميزی لباس و صورت و تزئينات و تجملات صحنه درخششی چشم گير دارد. اما مهارت رضا عباسی، که بيشتر به نقاشی سياه قلم تمايل داشت، در تصوير طبيعت و حالات روحی و اخلاقی مردم عادی بود.
رضا عباسی نقاش دوران سلطنت شاه عباس بزرگ را نبايد با عليرضا عباسی تبريزی، هنرمند خوشنويس همزمان او، اشتباه کرد. عليرضا عباسی که از طرف شاه عباس به لقب شاهنواز خان ملقب گرديد، استاد انواع خط بود. خط نسخ و ثلث را با استادی تمام می نوشت و در خط نستعليق شيوه ای خاص داشت. آثار خطی او در مساجد شيخ لطف الله و مسجد جامع عباسی و چهارسوی اصفهان، هنوز باقی است و حکايت از کمال پختگی و هنرمندی قلم او دارد. هم چنين کتيبه های طلای در سابق حرم مطهر حضرت رضا به خط اوست که امروزه در موزه آستان قدس نگه داری می شود. اختلاف سليقه و روش او با ميرعماد که او نيز هنرمندی خوش نويس بود و شيوه نستعليق رايج در نگارش فارسی امروز ابتکار اوست، موجب کدورت و انگيزه حس حسادت ميان اين دو استاد گرديد و عاقبت تلخ آن به قتل فجيع ميرعماد انجاميد

کمال الملک


کمال الملک لقب محمد غفاری نقاش برجسته ايرانی است که در نيمه قرن نوزدهم در کاشان در خانواده ای هنرمند ديده به جهان گشود. در پانزده سالگی از کاشان به تهران آمد و سه سال در مدرسه دارالفنون به آموختن علم و هنر پرداخت. در پايان سال سوم، ناصرالدين شاه، برای بازديد مدرسه بدان جا رفته بود. وی با ديدن يکی از تابلوها، که چهره اعتضاد السلطنه رئيس دارالفنون بود، کمال الملک را مورد تحسين و تشويق قرار داد. پس از آن کمال الملک به مدت چهار سال، با پشتيبانی مالی ناصرالدين شاه، در محلی که برای کار او در دربار تعيين شده بود به کشيدن بيش از ۱۷۰ تابلو گذراند. مشهورترين آنها تابلوی تالار آئينه است که شاه کار هنر نقاشی وی به شمار می آيد و نخستين تابلويی است که امضا کمال الملک در آن به چشم می خورد.
تابلوی تالار آئينه نقش موزه برليان است که بنا به درخواست ناصرالدين شاه کشيده شده است. در اين تابلو شاه نزديک تخت طاووس روی صندلی نشسته و شمشيرش را روی زانو گذاشته است. موزه برليان تالار بزرگی است که سقف و چهار ديوار آن آئينه کاری شده و سه چهل چراغ صد شاخه از سقف آويزان است. روی هر کاسه لاله آن، عکس رنگی ناصرالدين شاه نقش شده است. در يک طرف اطاق، تخت طاووس و کره جواهر و شمعدان ها قرار دارد. درهای دو طرف اطاق همه به باغ باز شده و جلوی آن ها پرده تور آويخته است. هنر بزرگ نقاش در اين شاهکار منعکس کردن رنگ اشياء در آينه ها و چراغ های ريز و درشت است که با زوايای گوناگون در يکديگر تابيده اند. در آفرينش اين شاهکار، که ترکيبی از هنر نقاشی و مينياتور به شمار می رود، صبر و حوصله نقاش کم از هنرمندی او نبوده است.
پس از مرگ ناصرالدين شاه و با آغاز سلطنت مظفرالدين شاه، کمال الملک به اروپا سفر کرد و در موزه های برجسته فرانسه و ايتاليا به مطالعه آثار هنری نقاشان بزرگ اروپا پرداخت. دوازده تابلو از روی کارهای روبنس، راميران و تی شن ره آورد اين سفر سه ساله است. سفر نقاش هنرمند برای زيارت عتبات نيز فرصتی ديگر بود که چند تابلوی نفيس بر مجموعه آثار او بيفزايد. تابلوهای فالگير بغدادی، زرگر بغدادی و شاگردش و ميدان کربلا يادگار اين سفر است.
پس از اين دوران، کمال الملک مدرسه صنايع مستطرفه را تاسيس کرد و خود عهده دار رياست آن شد. در اين مدرسه، نقاشی، مجسمه سازی، منبت کاری و قالی بافی تدريس می شد. کمال الملک شانزده سال در اين مدرسه به تربيت جوانان علاقه مند پرداخت. اما محدوديت امکانات مالی و کمبود هنرآموزان ورزيده ادامه کار را دشوار می کرد. با وجود اين، کمال الملک دانشجويان را، از اين که برای به دست آوردن پول بيشتر به نقاشی چهره رجال مملکت به پردازند، منع می کرد. وی که هنرمندی واقعی بود و بر خصائل نيک انسانی، علو طبع و بزرگ منشی ارزش بسيار می نهاد، می کوشيد که اين صفات را به شاگردان خود نيز منتقل کند. از خصوصيات اخلاقی برجسته کمال الملک بسيار سخن گفته اند.
کمال الملک به سبب دشواری هايی که پيوسته با قدرت مداران روزگار داشت، دوازده سال آخر عمر خود را در حسين آباد نيشابور به انزوا گذراند و در سال ۱۹۴۰، پس از آن که بر اثر حادثه ای چشم چپ خود را از دست داده بود، درگذشت. آرامگاه او، در نيشابور، در همان باغی جای دارد که شيخ عطار در آن در بستر خاک آرميده است.

+ نوشته شده توسط a در یکشنبه یازدهم دی 1384 و ساعت 19:16 |

آشنایی با هنر نقاشی و ابزار آن

وقتی واژه نقاشی یا نقاشی کردن به میان می آید طبیعتاً پدیده ای در نظر ما مجسم می شود که از ترکیب رنگها به وجود آمده و به دست انسان ساخته شده است .

بعضی ها تصور می کنند که نقاشی یعنی تقلید طبیعت و انتظارشان از یک نقاش این است که هر آنچه می بیند به روی بوم منتقل سازد. این انتظار غلط راه را به روی خلاقیت هنری و گسترش اندیشه بسته و او را در چارچوب تقلید و دو باره سازی و و اقعیات محدود می سازد .

نقاشی یعنی به وجود آوردن پدیده ای که وجود خارجی ندارد و هنرمند با ابزارهایی که در اختیار دارد آن پدیده را از نیستی به هستی در می آورد.

دو طرز بیان در هنر نقاشی موجود است:

 1- نقاشی تصویری       2- نقاشی انتزاعی.

 

نقاشی تصویری :

این نقاشی شامل سبکهای متنوعی است. هنرمند با توجه به اشکال موجود مثل انسان ، حیوان ، درخت و میوه ترکیباتی می آفریند و با سلیقه ای که در رنگ آمیزی و ترکیب اشیاء به کار مي برد اثری می آفریند که نمایشگر شکلهای شناخته شده است. نقاشانی که طبیعت را مدل قرار داده اند ( در هر زمان و مکتبی ) با وجود وفاداری به شکلهای طبیعی هرگز آنچه را که می بینند عیناً نقاشی نمی کنند بلکه طبیعت را از دیدگاه مخصوص به خود  نشان می دهند و اثری به وجود می آورند که با وجود شباهت به طبیعت با آن متفاوت است. به عبارت دیگر نقاشی برداشت تصویری هنرمند از محیط اطراف خود می باشد و این تفاوت عمل هنرمند نقاش است با دوربین عکاسی که عیناً واقعیات را ثبت می کند.

  

نقاشی انتزاعی:

عده ای از هنرمندان ماهر پس از یک سلسله تجربیات طولانی در زمینه نقاشی تصویری و ساده نمودن شکلهای طبیعت به این نتیجه رسیدند که بدون اشاره به طبیعت یعنی فقط از ترکیب فرم و رنگ هم می توان احساسات شاعرانه و ادراک هنری را بیان نمود. آثاری که به این شیوه آفریده شدند راه تازه ای را در بیان احساس از طریق نقاشی باز نموده و به دلیل آنکه کاملاٌ فرآورده فکر و اندیشه انسان می باشند و همانطور که می دانید، اندیشه یک عنصر مجرد است، این شیوه نقاشی را مجرد یا انتزاعی نام نهادند .

به بیان ساده تر نقاش هنرمند جهان را می نگرد و با نیروی عقل و احساس و چشمانی کنجکاو ماهیت آن را مورد بررسی قرار می دهد و نتیجه برداشت خود را در قالب تصاویر رنگین و یا رنگهایی در قالب فرمهایی بدون شکل تجسم می بخشد.

منظور از آموزش نقاشی کسب مهارت در تجسم اشکال یا کپی کردن آثار دیگران نیست، بلکه هدف بیدار نمودن ذوق و سلیقه ذاتی و ایجاد نیروی آفرینندگی و ابداع در هنرجو است

+ نوشته شده توسط a در یکشنبه یازدهم دی 1384 و ساعت 19:0 |

 

آشنایی با ابزار و وسایل نقاشی :

 

در دورانهای پیشین رنگ و قلم مو، تنها ابزارهایی بود که در اختیار نقاش قرار داشت ولی در حال حاضر مواد دیگری نیز در عرصه هنر هنر نقاشی وارد شده و امکانات خلاقیت هنر را گسترش داده است. انواع رنگهای صنعتی ، افزودن چسب یا شن به رنگ ، چسباندن اشیاء روی بوم مثل روزنامه ، کاغذ رنگی ، پارچه ، چوب و فلز امکانات تازه ای در شیوه کار نقاشی به وجود آورده است .

  

کاغذ مخصوص آبرنگ :

كه عبارتست از کاغذی سفید ، زبر با خاصیت مکندگی . هرچه این کاغذ ضخیم تر و زبرتر باشد لایه های رنگ بهتر روی آن نشسته و کاغذ چروک نمی خورد و به آسانی می توان روی آن نقاشی کرد.

  

قلم موی آبرنگ :

قلم مو وسیله ای است که به طور وسیع در نقاشی کاربرد دارد. قلم مو باید انعطاف و نرمش زیاد داشته و از موهای کاملاً نرم و مرغوب تهیه شود. قلم موی خوب وقتی خیس می شود نوکش به نازکی سوزن درمی آید. قلم موی آبرنگ را تنها باید با آب شست. پس از شستشوی قلم مو با آب آن را با پارچه نخی خشک کرده و سپس موی آن را به شکل اولیه درآورید و به کمک انگشتان نوک آن را تیز کرده، سپس در ظرفی دهان گشاد طوری قرار دهید که قسمت موئی آن در بالا قرار گیرد . درصورتی که بخواهیم نوک قلم مو همیشه تیز بماند می توانیم نوک آن را با نخی نازک ببندیم .

  

آبرنگ :

در دو شکل جامد ( قرار گرفته در جعبه های مخصوص در قطعات مختلف) یا خمیر گونه (موجود در لوله های سربی) موجود است. آبرنگ به علت جسمیت کمرنگ و مصرف آبکی شفاف بوده و زمینه زیر کار (کاغذ) از زیر رنگ به چشم می خورد و به این ترتیب با لایه های متعدد رنگ که روی هم  می آید، رنگ آمیزی از لطافت و عمق خاصی برخوردار می شود.

 

 

گواش یا گوهاش :

خمیر رنگینی که از پودر رنگ، چسب و آب تهیه شده و بر خلاف آبرنگ دارای اثر رنگی مات می باشد. این رنگ به صورت قشری نسبتاً ضخیم سطح کاغذ را می پوشاند . گواش در رنگهای مختلف و در شیشه ها یا لوله های فلزی به بازار عرضه می شود. برای رقیق کردن این رنگ باید گواش را با آب مخلوط کرده سپس آن را به کار گرفت. میزان این آب از مقدار آبی که  آبرنگ نیاز دارد کمتر است. برای جلوگیری از خشک شدن گواش پس از اتمام نقاشی در ظرف محتوی رنگ باید محکم  بسته شود.

  

مداد رنگی :

برای نقاشی روی کاغذ و مقوا به کار گرفته می شود و به راحتی با پاک کن پاک می شود و می توان درجات مختلفی از سایه روشن را با آن به وجود آورد. کم و زیاد نمودن فشار دست قوت رنگها را تشدید یا تضعیف می کند.

+ نوشته شده توسط a در یکشنبه یازدهم دی 1384 و ساعت 19:0 |

 

" کانگ یائو نن" نقاش تایوانی


با برگزاری نمایشگاه نقاشی خیریه برای کمکرسانی به مبتلایان بیماری ایدز مورد توجه رسانه های گروهی قرار گرفت. موضوع اصلی نمایشگاه نقاشی " کانگ یائو نن" مبارزه با بیماری ایدز و سلامت " بود . " کانگ یائو نن" به خبرنگاران گفت: همه این نقاشی ها حاصل زحمت سالهای گذشته وي است. وي گلدان را به عنوان موضوع اصلی نقاشی هايش انتخاب کرد ه است . زيرا در زبان چینی، تلفظ " گلدان" با " سلامت " یکسان است.

 وي گفت كه می خواهد به اين طريق آرزوي خود را براي شفاي هرچه زودتربیماران مبتلا به ایدز اعلام كند .

 " کانگ یائو نن" 43 ساله در استان تایوان به دنیا آمد. بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه در یک موسسه کار پیدا کرد و در 30 سالگی تصمیم گرفت زندگی خود را به کارهای مهم و هنري اختصاص دهد لذا شروع به آموزش نقاشی کرد. وی معتقد است باآنکه قبلا هیچ تعلیم و تربیت هنری نداشته اما با کوشش مداوم و احساس ویژه خود به نقاشی موفق شده است .

 پس از آن ، در جریان خلق اثارش ،بر اساس آشنائی عمیق خود با تصویرها و جستجوی روشهای نقاشی ، سبک ویژه نقاشی را ايجاد كرد . او با نقاشی غربی موضوعات سنتی چین مانند ظروف چینی و مجسمه هاي بودايي را نشان می دهد. وی به ترکیب تصویرها توجه زيادي ندارد اما از رنگهای مختلف استفاده می کند.

 ظرف یک سال وی در محافل نقاشی تایوان شهرت پیدا کرد و در یک نمایشگاه نقاشی این منطقه نيز جوايزي دريافت كرد. " کانگ یائو نن" گفت: به نظر من، نقاشی كردن تجمع تجربیات زندگی است . من يك هنرمند آموزش ديده كلاسيك نيستم و شاید براي همين سبب ديدگاه هاي بازتري دارم و نقش هاي خاصي را به تصوير مي كشم و موضوعات آنها نيز جديد است .

 وی افزود : در دنیای نقاشی با قلم مو می توان تنهائی و غم خود به زندگی را بیان کرد. با اين كار مي توان رنج ها را به تصوير كشيد . " کانگ یائو نن" به پيشگيري از بیماری ایدز در چین اهميت مي دهد . او از ديدن صحنه هاي رنج مردم بسيار ناخرسند است و به همين دليل اميدواراست با شادي نقاشي با اين رنج ها مقابله كرده و به بيماران طراوات و شادابي بدهد .

 او به مبتلايان به ايدز نيز توصيه كرد ناراحتي و نگراني و هر چه مي خواهند به تصوير بكشند و دنياي درون خود را به روي كاغذ ترسيم كنند . اين امر براي درمان آنها و كاهش رنج هايشان مثبت و سودمند است . " کانگ یائو نن" زمان زيادي را صرف کمک رسانی به مبتلایان بیماری ایدز نمود و در بیجینگ نمایشگاه نقاشی خیریه برگزار کرد.

 وی گفت وجوه این نمایشگاه به صندوق بیماری ایدز اعانه خواهد شد . نقاشی تنها هدف زندگی " کانگ یائو نن" نیست. وی تمایل دارد که درزمینه هاي مختلف برای مساعدت به مبادلات هنری دو سوی تنگه تايوان تلاش و به مبتلایان بیماری ایدز کمک کند تا در پیشبرد امور جلوگیری از بیماری ایدز سهم شاياني ادا كرده باشد

+ نوشته شده توسط a در دوشنبه پنجم دی 1384 و ساعت 8:48 |