«مديري» با آثاري از جمله «طنز 79»، «پاورچين»، «نقطهچين»، «جايزه بزرگ» و «شبهاي برره»، كه به گونهاي «كمدي سياه» بودند و به معضلات خانواده و اجتماع ميپرداختند، براي مردم تبديل به چهرهاي ماندگار و محبوب شد.
«باغ مظفر» عنوان سريال جديدي به كارگرداني «مهران مديري» است كه از هفته گذشته، هر شب از شبكه سوم سيما بر روي آنتن ميرود.
«مديري» با آثاري از جمله «طنز 79»، «پاورچين»، «نقطهچين»، «جايزه بزرگ» و «شبهاي برره»، كه به گونهاي «كمدي سياه» بودند و به معضلات خانواده و اجتماع ميپرداختند، براي مردم تبديل به چهرهاي ماندگار و محبوب شد.
«باغ مظفر» با آخرين كار مديري -«شبهاي برره»- تفاوتها و تشابهاتي دارد. برخلاف داستان شبهاي برره كه حركت موضوعي آن از «جامعه سنتي و توسعه نيافته» به «توسعه يافتگي و مدرنيسم» بود، در «باغ مظفر» روند حركت موضوعي داستان از «توسعه يافتگي و مدرنيسم» به «جامعه سنتي و توسعه نيافته»، يعني از حال به گذشته است كه در جريان اين روند به تفاوتهايي در ساختار خانوادهها و تفاوتهاي فكري و اجتماعي كه در گذر زمان، در اين دو مقطع زماني به وجود آمده، ميپردازد. در واقع «باغ مظفر» نمايانگر تغيير آداب و رسوم و تغيير در نوع رفتار افراد خانواده، در گذر زمان است.
«مديري» با تيزهوشي دو خانواده را كه تقريباً از يك طبقه اجتماعي- طبقه مرفه و سرمايهدار- هستند، در دو مقطع زماني متفاوت، يكي در دوران امروز و ديگري در زماني دور، زمان نجبا و اشراف زادگان، كه اصل و نسب مايه برتري بود، با استفاده از كاراكتر (كامران مظفرزاده) كه پل ارتباطي بين اين دو دوران است به تصوير ميكشد.
يكي از مواردي كه از همان ابتدا جلوهگر بود، نقش پدر خانواده، در اين دو مقطع زماني متفاوت است. در دوران گذشته، پدرسالاري بر ساختار خانوادهها حكمفرما بود. اقتدار و كاريزماي پدر توسط تمام افراد خانواده پذيرفته شده بود، در واقع پدر قدرت مطلق بود.
اما اين اقتدار و قدرت مطلق بودن، با گذر زمان، ديگر به شكل گذشته در جامعه امروز ديده نميشود و رابطه پدر با همسر و فرزندان تبديل به رابطهاي عاطفي و دوستانه شده است.
«مظفرخان» داراي ويژگي پدرسالاري در دوران گذشته و «آقاي بردبار» (نادر سليماني) داراي ويژگيهاي پدر در خانواده امروزي مثل شوخ طبعي و دارا بودن رابطهاي دوستانه با همسر و فرزندان است.
«فروغ» دختر خانمظفر (سحر جعفري جوزاني) دختري است مغرور، ديرجوش و خودپسند و نچسب از طبقه مرفه و اشرافزاده گذشته، در برابر «فروغ»، نازنين – شقايق دهقان- دختري است خونگرم، بدون غرور، زودجوش كه مانند بسياري از افراد جامعه امروز ما، به خاطر چشم و هم چشمي از هيچ كاري فروگذار نيست.
نيما، برادر نازنين، همچو بسياري از پسران امروز، بينظم، خوشگذران، رفيقباز و بيبرنامه است، در برابر او كامران پسري است منظم و تنها، او كه پلي است بين گذشته و حال بين اين دو دوره مستاصل مانده است.
اما «باغ مظفر» در كنار پرداختن به مسأله و ساختار خانواده، كه هسته اصلي اجتماع هم در گذشته و هم در زمان حال بوده است، به مسايلي كه در سطح جامعه ديده ميشود نيز ميپردازد.«باغ مظفر» به ما ميگويد كه گذر زمان، نوع سرمايهداري را تغيير داده است، اما نتوانسته است كه منش آن را تغيير دهد.«حيف نان»- نصرا... رادش- نماينده طبقه فرودست است؛ طبقهاي كه هميشه فرودست مانده و هيچگاه به آگاهي نرسيده است.
اين طبقه خدمت به ارباب و سرمايهداري را افتخاري براي خود ميداند، با تمام توان در طول تاريخ خدمت ميكند و با شدت تمام تحقير ميشود.«كامبيز سامورايي» يا «كامبيز استخواني» (سعيد پيردوست)- كه به هر دو نام در سريال اشاره شد- نماينده طبقه لمپن جامعه است، طبقهاي با منش و رفتاري خاص كه از گذشته بوده و متأسفانه امروز نيز در سطح جامعه ديده ميشود.
جمشيد (عليلك پوريان) نمايانگر طبقه متقلب و نوكيسهاي است كه با تقلب، در صدد كسب ثروت و مقام هستند.
بيكاري، پايين بودن سطح كار مفيد در جامعه، تعريف شدن جايگاهها در سازمانها، ادامه حيات شركتها و مؤسساتي كه بدون انجام فعاليتي سودمند، با واسطهگري به فعاليت ادامه ميدهند، ساخت و سازهاي بيرويه كه بدون توجه به زيباشناسي شهر و مالكيت خصوصي افراد انجام ميشود، همه از مسايلي است كه در باغ مظفر شاهد آن هستيم.
يكي ديگر از تفاوتهاي «باغ مظفر» با «شبهاي برره»، نوع گويش و لهجه بازيگران است. در «شبهاي برره» عموماً بازيگران با زبان خاص بررهاي صحبت ميكردند كه اين نوع زبان در جامعه مورد استفاده زيادي داشت، به صورتي كه در محاورههاي عاميانه مردم از اصطلاحات بررهاي به صورت فراوان استفاده ميشد، اما در «باغ مظفر» گويش و لهجه خاصي مد نظر نيست و عموماً با گويش اصيل ايراني محاوره ميشود. (بخصوص خانمظفر و فروغ). گويا «مديري» از انتقاداتي كه به گويش بررهاي شده بود خسته شده و اينبار ميخواهد فارسي اصيل و قديمي را در جامعه اپيدمي كند.
اما «باغ مظفر» تشابهاتي نيز با «شبهاي برره» دارد كه به كار جديد ضربه ميزند و احتمالاً باعث ريزش مخاطب «باغ مظفر» شود. اكثر بازيگران و عوامل «شبهاي برره» در باغ مظفر هم ديده ميشوند و تقريباً شخصيتي كه به آنها داده شده، همان شخصيتي است كه در كارهاي قبلي به آنها داده شده است.
كامران باغ مظفر با كيانوش شبهاي برره با افكاري روشنفكرانه (با بازي سيامك انصاري)، نازنين باغ مظفر با سحرناز شبهاي برره با اخلاق و رفتاري پسرمآبانه (با بازي شقايق دهقان)... تفاوت چنداني با هم ندارند.
تيتراژ، موسيقي سنتي كه دوباره با صداي مديري است، لوكيشن باغ مظفر كه بيشباهت با محيط برره نيست، مخاطب را به اين تفكر واميدارد كه شايد مديري دچار نوعي تكرار حداقل در ساختار شده است.
به هرحال، باغ مظفر هنوز در ابتداي راه است و كارهاي مديري هميشه براي مخاطبين جذاب بوده، پس بايد به انتظار قسمتهاي بعدي باشيم.
یکی از کارگردانان و بازیگران مجموعههای طنز سیمای ایران است. از جمله مجموعههایی که وی کارگردانی و بازیگری آنها را برعهده داشته میتوان از شبهای برره، پاورچین، و نقطهچین نام برد. مهران مدیری داماد بازیگر معروف منوچهر نوذری میباشد و دو فرزند به نام های شهرزاد و فرهاد دارد او در دبيرستان دلگشا درس خواند در دوران تحصيل شاگرد خيلي خوبي بود سه برادر دارد . برادر بزرگتر در ايران است و سالهاست در ادبيات و موسيقي فعاليت ميکند. دو برادر ديگر مدت بيست سال است که در سوئد زندگي ميکنند. هميشه نمرات زيست شناسي و ادبيات مهران عالي بود حتي گاهي اوقات معلم ادبياتش کلاس را در اختيار مهران مي گذاشت و ميرفت. اما در رياضيات هميشه کم هوش بود و هنوز هم علت رياضيات را در جهان نمي داند.
مهران مديري سال 1340 در ميدان بروجردي سر آسياب دولاب به دنيا آمد . او با فقر چندان هم غريب نيست البته در زمان نوجواني او اکثر خانواده ها چنين زندگي داشتند . او در کودکي هيچ وقت آرزوي خاصي نداشت يعني آدم دم دمي بود . مثلا دوست داشت زيست شناس شود و هنوز هم دوست دارد . او از بچگي با کتاب هاي برادرش که زيست شناسي خوانده بود ور ميرفت . شايد يکي از طولاني ترين آرزوهاي او کارهاي تحقيقي در باره زندگي حيوانات بود و هنوز هم علاقه مند است . فيلم هاي مورد علاقه او فيلم هاي مستند هستند .
مديري چيزي را که نمي داند آرزوست يا نه فيلم سازي است آن هم در نوع جدي تا طنز چرا که به کار جدي بيشتر از طنز علاقه دارد و اصلا اتفاقي هم وارد کار طنز شده است. اتفاقي علي عمراني پيشنهاد همکاري در ساعت خوش را به او داد و به اين ترتيب کار طنز شروع شد . آنهايي که مهران مديري را در سال 62 در تئاتر هملت با آن چهره غمگين و دراماتيک ديدند اين فکر حتي از دورترين نقطه ذهن شان هم نمي گذشت که اين جوان روزي يکي از بزرگ ترين کمدينهای ايران شود و البته قبل اين کار هم دو کار تئاتر طنز انجام داده بود يکي از آنها پانسيون نام داشت. و در سال 1366 در تالار مولوي تهران اجرا شد. مهران از زمان انقلاب تا سال 1371، 18 يا 19 کار به غير از يکي که به عنوان آهنگ ساز همکاري کرده بقيه اش بازي گر بوده ، مثل نمايش هملت و سيمرغ با دکتر صادقي ، کيسه بوکس کار علي موذني و...
او در راديو هم کار کرده چند کار تلويزيوني هم بعد از نمايش ها داشته يکي با خانم ثريا قاسمي و چند کار مذهبي با مجتبي ياسيني .
مهران مديري در سال 1365 وارد دانشگاه مي شود و نصفه رها مي کند و به خدمت سربازي مي رود زمان سربازي اش به جبهه هم رفته و در مرصاد و حلبچه جنگيده است . اصلا بازيگري براي او تعريف ديگري داشت ولي وقتي نوروز 72 ضبط شد ديد که جزئياتي در کار طنز وجود دارد که جالب است و در همين کارها بود که پيشنهاد هاي بعدي شروع شد و قضيه ادامه پيدا کرد. ناگفته نماند که مديري سراغ خيلي چيزها رفته و شايد هم استعدادش را نداشته مثل نقاشي. البته اگر فرصتي پيش بيايد دوست دارد در مورد کارهايي که فکر مي کند حتي يک درصد هم مي تواند انجام دهد تجربه کند. او حس و حال خواندن را دوست دارد و وقتي که مي خواند خودش خيلي لذت مي برد . برادرش هم پيانيست است و هميشه در خانه پدري آنها موسيقي کلاسيک شنيده ميشد. شنيدن صداي زياد موسيقي باعث شد مديري با يک بار تمرين در استوديو اجري اصلي براي ضبط کاست خود را انجام دهد.
خيلي ها معتقدند که مهران مديري صورت تلخي دارد به عقيده خودش خيلي وقت ها ين موضوع درست است و در طول روز غمگيني اش به شادي هيش مي چربد.
سرانجام بعد از مدتي بيکاري مديري جنگ 77 را ارائه داد او سعي کرد فاصله را با بيننده کم کند و از روبه رو با او صحبت کند.
از نظر خود مديري خيلي از قسمت هاي ساعت خوش ضعيف است و خيلي از لحظاتش جاودانه و او بعضي از صحنه هاي 77 را دوست دارد و خيلي از آنها را هم نمي پسندد . او به شدت مايل است که به سمت کارگرداني سينما برود . علاقه او به سينمايي است که به روابط انساني مي پردازد به طراحي آدم ها به عشق به احترام و به خيلي چيزهاي ديگر
شبکه ۳ سيمای جمهوری اسلامی ايران پخش می شود. اين مجموعه دنباله دار به ماجراهای
اهالی روستای خيالی "برره" می پردازد.
"برره" روستای فرضی است که آداب و رسوم خاص خود را دارد و
اهالی آن با گويش خاصی صحبت می کنند. مهران مديری کارگردان اين برنامه، پيش از اين
برره ای ها را در مجموعه پاورچين به مخاطبان خود معرفی کرده بود.
در مجموعه پاورچين مخاطبان تلويزيون با شخصيتهايی آشنا
شدند که متعلق به قوم و طايفه ای فرضی به نام "برره ای ها" بودند.
در مجموعه شبهای برره مخاطب در واقع شاهد زندگی و
روابط پدران همان برره ای هايی است که در مجموعه پاورچين با آنها آشنا شده
است. به اين ترتيب زمان رويدادهای اين مجموعه در پنجاه سال قبل می گذرد و ماجرا با
ورود يک روزنامه نگار متواری (سيامک انصاری) به برره اتفاق می افتد.

خلق قومی فرضی با خرافه ها، تابوها (باورهای قومی)، آداب و
رسوم و گويش خاص خود، از بارزترين ويژگی های اين مجموعه است که آن را از ساير
مجموعه های طنز تلويزيونی در ايران مجزا می کند.
تاثيرگذاری اين مجموعه به حدی است که برخی واژه های آنها در
ميان مردم به صورت تکيه کلام در آمده وحتی از رفتار و آداب و رسوم آنها به شيوه ای
طنز آميز تقليد می کنند.
به عنوان نمونه برره ای ها به شعر گفتن می گويند شعر در کردن،
به اظهار عشق کردن می گويند از خود عشق در کردن و يا اينکه پاچه خواری در اين گويش
به معنی زبان بازی و تملق گويی است.
تنها غذای محبوب برره ای ها نخود است که آن را به شيوه خاصی
می خورند. يکی از سرگرمی های آنها غيبت کردن و مسخره کردن ديگران است که در جمع
خانواده برگزار می شود و با خوردن نخود به عنوان تنقلات همراه است.
موضوعی که ماجرای سرتاسری شب های برره را پيش می برد
روابط عاشقانه (يا به قول برره ای ها عشقولانه) است. اما در هر قسمت با ايجاد يک
ماجرای فرعی زمينه برای طرح موضوع های مختلف مهيا می شود.
منفعت طلبی، باج خواهی، دو رويی، آدم فروشی، تعصب، اعتياد،
روشنفکر ستيزی، زن ستيزی ( و البته نقطه مقابل آن زن ذليلی ) و… موضوع هايی است
که اين مجموعه تاکنون به آن پرداخته است.
"رو مسخرگی پيشه کن و مطربی آموز
تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی"*

در يک ماه اخير مجموعه تلويزيونی شبهای برره يکی از
بحث برانگيزترين موضوعات روز در ايران بوده است. انتقاد و اعتراض عده ای از مسئولان
و منتقدان به پخش اين برنامه و تاييد و حمايت عده ای ديگر زمينه توجه طيف وسيعی از
مطبوعات داخلی و سايت های خبری را به اين برنامه فراهم کرده است.
دانشجويان دانشگاه ياسوج، دکتر عماد افروغ رئيس کمسيون فرهنگی
مجلس، محمد تقی فهيم رئيس انجمن منتقدان و نويسندگان ايران، محمد گبرلو منتقد فيلم
و از نويسندگان روزنامه رسالت از جمله معترضان به پخش مجموعه شبهای برره
بوده اند.
از سويی ديگر فاطمه کيا نماينده مردم تهران، حسن محمودی منتقد
و مسئول صفحه تئاتر و تلويزيون روزنامه شرق از جمله کسانی بودند که از اين برنامه
حمايت کرده اند.
آسيب ديدن يک دانش آموز در پاکدشت به دليل تقليد همکلاسی هايش
از شيوه دعوای برره ای ها از جمله اتفاقاتی بود که چندی پيش زمينه ساز اعتراض عده
ای به پخش اين برنامه شد.
بدآموزی اين برنامه بويژه برای کودکان و نوجوانان و همچنين
توهين و تمسخر به گويش و فرهنگ ايرانيان به خصوص روستائيان از مهمترين دلايلی است
که معترضان به اين برنامه به آن اشاره کرده اند.
عده ای نيز توليد اين برنامه را دستاويزی برای کسب درآمد
ميلياردی تلويزيون از طريق آگهی های تبليغاتی ای که در بين اين برنامه پرمخاطب پخش
می شود دانسته اند.
از سويی ديگر مدافعان اين برنامه معتقدند که شبهای برره
دارای پيامهای اخلاقی، فرهنگی و…. بوده و با نگاهی نقادانه آينه مشکلات و معضلات
موجود در جامعه است.
سازندگان اين برنامه نيز چندی پيش جوابيه ای به انتقادات و
اتهامات وارده به خود و سازمان صدا و سيما داده اند.
برنامه های خبری راديو و تلويزيون نيز هر از گاهی اخبار مسائل حاشيه ای، هزينه توليد ،
ورود بازيگر تازه ای به اين مجموعه را به اطلاع مخاطبان رسانده و يا توضيحی در جهت تفهيم
پيام های اخلاقی و فرهنگی آن می دهند.
به عنوان نمونه مهران مديری در مصاحبه کوتاهی که در ۱۰آبان از
اخبار شبانگاهی شبکه سه پخش شد، هزينه توليد اين برنامه را بين 125 تا 140 هزار
تومان برای هر دقيقه اعلام کرد و افزود به زودی رضا شفيعی جم و حسن شکوهی به جمع
بازيگران اين مجموعه خواهند پيوست.
پخش اين قبيل اخبار به ويژه از شبکه سراسری خبر در تلويزيون
ايران اتفاقی بی سابقه است.
واقعيت اين است که توليد مجموعه های طنز در ايران به ويژه اگر
جنبه انتقادی داشته باشند، همواره با مشکلاتی روبرو بوده است. صنف ها، قشرها و قوم
های گوناگون ايرانی معمولا در برابر هرگونه انتقادی از خود واکنش های اعتراض آميزی
نشان می دهند. تا جاييکه حتی سازندگان شبهای برره نيز با در نظر گرفتن مکانی
فرضی برای طرح قصه های خود از گزند اين قبيل واکنش ها در امان نمانده اند.
حساسيت نسبت به محتوای يک برنامه گاه به قدری اذهان مسئولان و
حتی منتقدان هنری را تحت تاثير قرار می دهد که اغلب از بررسی کارشناسانه ضعفها و
قوتهای ساختاری آن غافل می مانند.
از سويی ديگر واکنشهای جنجال برانگيز و اعتراض آميز معمولا
نظر مخاطبان بيشتری را به برنامه ای که مورد اعتراض قرار گرفته جلب می کند. در واقع
تلاش برای ايجاد ممنوعيت و سانسور اغلب برخلاف کارکرد خود عمل کرده و به ابزاری
برای تبليغ يک اثر تبديل می شود.
فارغ از اخبار و نظرات مخالف و موافقی که تا کنون در حاشيه
سريال شبهای برره بوده است، بايد گفت که اين مجموعه از ايده جذابی برای ساخت
يک سريال طنز تلويزيونی برخوردار است. اگرچه تا کنون از پتانسيل موجود در طرح اوليه
خود به خوبی استفاده نکرده است.
آدمهای اين مجموعه اغلب يک بعدی هستند و واکنشها و عملکردشان
قابل پِيش بينی است. بازی بازيگران نيز متاثر از آن يکنواخت و متکی بر رفتارها و
تکيه کلامهای کليشه ای و تکراری است. البته اين اشکال متناسب با توانايی بازيگران
در ايفای نقششان در سرتاسر مجموعه يکسان نيست.
ايجاد خنده در بيشتر لحظات متکی بر کلام و گويش خاص برره ای
ها و رفتارهای توام با لودگی است. ديالوگها گاهی در توضيح همان اعمالی است که آدمها
انجام می دهند. حتی پيام های اخلاقی برخی قسمتها از زبان بازيگران در ديالوگهايی
صريح و مستقيم بيان می شود.
به دليل همزمانی توليد و پخش اين برنامه به نظر می رسد برخی
از اين ديالوگها در پاسخ به عده ای است که اين مجموعه را متهم به بدآموزی کرده اند.
مهران مديری پيش از اين نيز در مجموعه های قبلی اش از اين شيوه برای پاسخ گفتن به
منتقدان برنامه اش استفاده کرده است.
در مجموع با توجه به سابقه ای که انواع طنز، هزل و هجو در
ادبيات کهن ايرانی دارد به نظر می رسد ايرانيان قادر به نکته سنجی و درک کنايه ها و
طنازی های شوخ طبعانه بوده اند.
در نظر گرفتن قدرت تشخيص و شعور مخاطب می تواند در شيوه
برخورد و نقد اين قبيل برنامه ها از يک سو و ارتقاء کيفيت توليدات طنز تلويزيونی از
سويی ديگر موثر باشد.
شناسنامه
سرپرست نویسندگان : پیمان قاسم خانی
نویسندگان : سروش صحت، محمد رضا آریان، محراب قاسم خانی، خشایار الوند، امیر
مهدی ژوله.
کارگردان : مهران مديری
بازيگران : محمد شيری، سیامک انصاری، محمدرضا هدایتی، فلامک جنیدی، شقایق
دهقان، سعید پیردوست، ساعد هدایتی،علی کاظمی، علی اصغر حیدری، فاطمه هاشمی، بهنوش
بختیاری و مهران مديری
تصویر برداری : بابک بذر افشان
موسیقی : بهرام دهقان (خواننده تیتراژ: مهران مديری)
مدیر چهره پردازی : حمید میهن دوست
مدیر تولید : حسن شکوهی
مجری طرح : محسن چگینی
|
مهران مدیری، نام کار جدید خود را که «راهآهن جابرآباد» نام داشت، به «شبهای برره» تغییر داد. به نوشته «جامجم»، دکور روستای برره، در باغی به مساحت 37 هزار متر واقع در سعادتآباد طراحی شده و طراحی دکور را محراب قاسمخانی و امین صدرایی طباطبایی عهدهدار هستند. داستان «شبهای برره» در 50 سال پیش اتفاق میافتد و شخصیتها در این مقطع از زمان زندگی میکنند. مدیری در «شبهای برره» به نوعی تاریخ «برره» را بازگو میکند. در این مجموعه که در 90 قسمت تولید و پخش خواهد شد، سعید پیردوست نقش خان بالابرره، محمد شیری نقش خان پایینبرره و مهران مدیری نقش پسر خان پایین برره را که «شیر فرهاد» نام دارد، بازی خواهند کرد. از دیگر شخصیتهای «شبهای برره» میتوان به سیامک انصاری (کیانوش استقرارزاده)، ساعد هدایتی (پاچهخوار اعظم)، محمدرضا هدایتی (ژاندارم برره)، علی کاظمی (شاعر برره)، علیاصغر حیدری (دکتر برره)، شقایق دهقان (دختر خان پایین برره)، فلامک جنیدی (مادر شیرفرهاد)، فاطمههاشمی (شاخ شمشاد زن خان بالا) و بهنوش بختیاری (دختر خان بالا) اشاره کرد. متن «شبهای برره» را سروش صحت، محمدرضا آریان، محراب قاسمخانی، خشایار الوند و امیر مهدی ژوله به سرپرستی پیمان قاسمخانی مینویسند. از دیگر عوامل سازنده این مجموعه میتوان از مدیر تصویربرداری: بابک بذرافشان، موسیقی: بهرام طالقانی، مدیر چهرهپردازی؛ حمید میهندوست، مدیر تولید: حسن شکوهی و مجری طرح: محسن چگینی، نام برد. |
و اما چند ویژگی مثبت مجموعهی شبهای برره که بنظر من ناگفته باقی مانده و روشن کردن آنها به درک بهتر و مفیدتر این مجموعه کمک بسیاری میکند:

بازی:
در برره همهچیز در عینحالی که وجود دارد و حقیقیست اما در نهایت فقط یک «بازی» ست. کاراکترها بهعنوان مثال واقعن بیمار میشوند اما این فقط سطح ماجراست و لایهی زیر آن که البته با رعایت فاصلهگذاری به لایهی رویی این کمدی بدل میشود، فقط یک «بازی» است و بس! اتفاقاتی که در شبهای برره میافتد در دنیای حقیقی وجود ندارد و حکم مسخرهترین بازیهای بچگانه را دارد! مثلن دو نفر در برره با هم دعوا میکنند! چنین دعوایی آنهم به اینصورت مضحک در دنیای واقعی ما نمیتواند اتفاق بیفتد اما چون «برره»ای در واقعیت وجود ندارد آن مضحک بودنِ دعوا جزو حقایق برره میشود! اینکه همهچیز در برره شکل و ریخت «بازی» به خود میگیرد ابتدا از قواعد فانتزی خاص این مجموعه میآید و سپس در معنایی ریشه دارد که البته چندان هم پنهان نیست و در واقع آن را فریاد میکشد! و آن این است که: «زندگی یک بازی مسخره است!» یا در معنای بومیتر و جزئیتر آن: «زندگی ما ایرانیها بیشتر از یک بازی مسخره نیست!»
شاید بخاطر نفهمیدن همین نکتهی ظریف باشد که بسیاری از مخالفان این مجموعه، آن را مسخرهبازی میدانند و میگویند شبهای برره اصلن چیزی ندارد!
آیا برره واقعن وجود دارد؟!:
بنظر من بله! برره در درون بیشتر ما و شهرها و روستاهای ما وجود دارد اما این «وجود» با آن «وجود»ی که ما آن را بعنوان «واقعیت اجتماعی» قبول داریم و برای آن چارچوبهای سفت و سختی تعیین میکنیم تفاوت دارد. این واقعیت درونی با کمک فانتزی و هجو و اغراق در برره خود را بهعنوان واقعیت بیرونی نشان میدهد! «برره» حاصلجمع تناقضهای مضحک انسان ایرانیست و بخاطر همین در هر جایی از ایران میتواند باشد.
فانتزی: 
شبهای برره یک کمدیِ فانتزیست. بسیار دیده میشود افراد مختلف (از عامهی مردم گرفته تا روشنفکرها) برای اثبات سطحی بودن این برنامه، آن را با مجموعهی طنز آقای عطاران یعنی «متهم گریخت» مقایسه میکنند. در حالیکه این کجا و آن کجا؟ شبهای برره با قواعد فانتزی و کارتونی سر و کار دارد و متهم گریخت با قواعد رئالیسم و گاهی رئالیسم جادویی! من بین این دو رویکرد هیچ برتریای نمیبینم تا بخواهم با صِرفِ روبرو کردن این دو مجموعه آنها را ارزشگذاری کنم. تنها چیزی که در نقد تطبیقی این دو مجموعه اهمیت زیادی دارد این است که در پرداخت هنری این دو رویکرد در این دو اثر (شبهای برره و متهم گریخت) دقیق شویم. در حقیقت باید ببینیم هریک از این دو رویکرد چه اهدافی دارند و این دو اثر در این اهداف چقدر موفق بودهاند؟ شبهای برره در قواعد فانتزی چقدر موفق بوده؟ متهم گریخت در رئالیسم و رئالیسم جادویی چقدر موفق بوده؟ که البته این بررسی موضوع این مقاله نیست و مقالهای دیگر و وقتی دیگر را میطلبد.
فانتزی اصل و اساس کمدی شبهای برره است. از شخصیتها گرفته تا طراحی صحنه و داستانها و نوع بازیگری. بیتوجه بودن مخاطب به فانتزی (همانطور که میدانیم رئالیسم اجتماعی آن هم در سطحیترین و شعاریترین حالتش در جامعهی ما بیشترین هوادار را دارد!) و یا بدفهمیدن آن باعث میشود از کل مجموعه برداشت نادرستی داشته باشد.
تنوع: 
برره همهچیز دارد! تاریخ دارد و تاریخنویس! جشن دارد و عزا! غولی دارد که بچهی زن دوم (بخوانید نامشروع!) مشهورترین شخصیت پایین برره است! زمین کشاورزی دارد و کافه!...
تنوع نقد «شبهای برره» به حدیست که به جرأت میتوان گفت در ایران سابقه ندارد! این مجموعه بهطرز زیرکانهای هم روابط شخصی و خانوادگی را به نقد میکشد هم سیاسی و اجتماعی و اقتصادی را! این تنوع در مجموعهی بهیادماندنی «داییجان ناپلئون» هم البته بصورتی دیگر و کمتر وجود دارد.
برره همهچیز یک کشور را دارد! و ارتباط برقرار کردن تمام این عناصر بصورت کمدی شاهکاریست که نویسندگان این مجموعه بیشتر اوقات انجام میدهند. شبهای برره به ما نشان میدهد برای نقد سیاسی الزامن نباید پرداختی سیاسی و بیشاز حد اجتماعی را به اثر تحمیل کرد. بگوری در وجه شخصی و محدود خود یک شاعر سطحی است که مرتبن از شعرهای این و آن میدزد و در وجه اجتماعی و سیاسیاش مدحگو و تاریخنویسی نانبهنرخروزخور است!
فاصلهگذاری:
شاید این ویژگی را باید زیر همان عنوان «بازی» مینوشتم چون بازی شبهای برره قرار نیست به ما بقبولاند که این بازیگران همان هستند که آن را بازی میکنند و این نقشها واقعی هستند و اتفاقاتی که میافتد را باید باور کرد. در همهجای شبهای برره فاصلهای هست بین آنچه بررهایها انجام میدهند و آنچه در باور ما بعنوان واقعیت وجود دارد. وجود این فاصله بخصوص در نحوهی بازی بازیگران این مجموعه یک بار دراماتیکی هجوآلود را به مجموعه تزریق میکند که هم بسیار میخنداند و سرگرم میکند و هم یک آگاهی روشنگرایانهای را بدنبال خود میآورد. آگاهیای که فیلمها و مجموعههای تلویزیونی سطح پایین از آن محروماند و مخاطب خود را فریب میدهند و به خواب فرو میبرند. البته از این مورد اخیر در جامعه کمتر نشانی از فهم دیدهام! (البته شاید هم من اشتباه میکنم!)
حضور روشنفکر منتقد: 
در کارهای قبلی گروه مهران مدیری آدمهای او تقریبن همه یکدست بودند و همه باهم هرکدام بهشکلی در تزویر و ریا و چاپلوسی و پولدوستی غوطه میخوردند. اما در «شبهای برره» با حضور کیانوش بهعنوان نمادی از روشنفکر آگاه و پاک، کمدی گروه مهران مدیری هم یک پله بالاتر رفت هم به رنگآمیزی جدیدی دست پیدا کرد. کیانوش یک روزنامهنگار است و اگر با اغماض از شخصیت شیرفرهاد بگذریم او تنها کاراکتر شخصیت در مجموعهی شبهای برره است. بازی زیبا و زیرپوستی سیامک انصاری در نقش کیانوش این وجه یگانه از این مجموعه را زیباتر میکند. کاراکترهای تیپیک برره با کارهای احمقانهی خود کیانوش را در چنان کنج عزلتی نگه داشتهاند که واقعن وحشتناک است. نقد و اعتراض به تنهایی روشنفکران حقیقی جامعهی ایرانی هدف اصلی وجود این شخصیت است. تنها فرد آگاه و سطح بالای برره کیانوش است که با تک و تنها بودنش و نیز نفوذناپذیر بودن بررهایها به تنهایی و زجر وحشتناکی دچار شده است.
جالب است که شخصیت کیانوش بهجای اینکه احساس همدردی روشنفکران را بر بیانگیزد باعث اعتراض عدهای روشنفکر و روزنامهنگار شده است!
او در دبيرستان دلگشا درس خواند در دوران تحصيل شاگرد خيلي خوبي بود سه برادر دارد . برادر بزرگتر در ايران است و سالهاست در ادبيات و موسيقي فعاليت ميکند. دو برادر ديگر مدت بيست سال است که در سوئد زندگي ميکنند. هميشه نمرات زيست شناسي و ادبيات مهران عالي بود حتي گاهي اوقات معلم ادبياتش کلاس را در اختيار مهران مي گذاشت و ميرفت. اما در رياضيات هميشه کم هوش بود و هنوز هم علت رياضيات را در جهان نمي داند.
مهران مديري سال 1340 در ميدان بروجردي سر آسياب دولاب به دنيا آمد . او با فقر چندان هم غريب نيست البته در زمان نوجواني او اکثر خانواده ها چنين زندگي داشتند . او در کودکي هيچ وقت آرزوي خاصي نداشت يعني آدم دم دمي بود . مثلا دوست داشت زيست شناس شود و هنوز هم دوست دارد . او از بچگي با کتاب هاي برادرش که زيست شناسي خوانده بود ور ميرفت . شايد يکي از طولاني ترين آرزوهاي او کارهاي تحقيقي در باره زندگي حيوانات بود و هنوز هم علاقه مند است . فيلم هاي مورد علاقه او فيلم هاي مستند هستند .
مديري چيزي را که نمي داند آرزوست يا نه فيلم سازي است آن هم در نوع جدي تا طنز چرا که به کار جدي بيشتر از طنز علاقه دارد و اصلا اتفاقي هم وارد کار طنز شده است. اتفاقي علي عمراني پيشنهاد همکاري در نوروز 72 را به او داد و به اين ترتيب کار طنز شروع شد . آنهايي که مهران مديري را در سال 62 در تئاتر هملت با آن چهره غمگين و دراماتيک ديدند اين فکر حتي از دورترين نقطه ذهن شان هم نمي گذشت که اين جوان روزي يکي از بزرگ ترين کمدينهای ايران شود و البته قبل اين کار هم دو کار تئاتر طنز انجام داده بود يکي از آنها پانسيون نام داشت. و در سال 1366 در تالار مولوي تهران اجرا شد. مهران از زمان انقلاب تا سال 1371، 18 يا 19 کار به غير از يکي که به عنوان آهنگ ساز همکاري کرده بقيه اش بازي گر بوده ، مثل نمايش هملت و سيمرغ با دکتر صادقي ، کيسه بوکس کار علي موذني و...
او در راديو هم کار کرده چند کار تلويزيوني هم بعد از نمايش ها داشته يکي با خانم ثريا قاسمي و چند کار مذهبي با مجتبي ياسيني .
مهران مديري در سال 1365 وارد دانشگاه مي شود و نصفه رها مي کند و به خدمت سربازي مي رود زمان سربازي اش به جبهه هم رفته و در مرصاد و حلبچه جنگيده است . اصلا بازيگري براي او تعريف ديگري داشت ولي وقتي نوروز 72 ضبط شد ديد که جزئياتي در کار طنز وجود دارد که جالب است و در همين کارها بود که پيشنهاد هاي بعدي شروع شد و قضيه ادامه پيدا کرد. ناگفته نماند که مديري سراغ خيلي چيزها رفته و شايد هم استعدادش را نداشته مثل نقاشي. البته اگر فرصتي پيش بيايد دوست دارد در مورد کارهايي که فکر مي کند حتي يک درصد هم مي تواند انجام دهد تجربه کند. او حس و حال خواندن را دوست دارد و وقتي که مي خواند خودش خيلي لذت مي برد . برادرش هم پيانيست است و هميشه در خانه پدري آنها موسيقي کلاسيک شنيده ميشد. شنيدن صداي زياد موسيقي باعث شد مديري با يک بار تمرين در استوديو اجري اصلي براي ضبط کاست خود را انجام دهد.
خيلي ها معتقدند که مهران مديري صورت تلخي دارد به عقيده خودش خيلي وقت ها ين موضوع درست است و در طول روز غمگيني اش به شادي هيش مي چربد.
سرانجام بعد از مدتي بيکاري مديري جنگ 77 را ارائه داد او سعي کرد فاصله را با بيننده کم کند و از روبه رو با او صحبت کند.
از نظر خود مديري خيلي از قسمت هاي ساعت خوش ضعيف است و خيلي از لحظاتش جاودانه و او بعضي از صحنه هاي 77 را دوست دارد و خيلي از آنها را هم نمي پسندد . او به شدت مايل است که به سمت کارگرداني سينما برود . علاقه او به سينمايي است که به روابط انساني مي پردازد به طراحي آدم ها به عشق به احترام و به خيلي چيزهاي ديگر .
مديري هميشه از مقوله ي زياد عصباني ميشود ينکه آدمي به کاري که به او مربوط نمي شود دخالت کندو خارج از حيطه خودش قدم بگذارد .هرکس آن کاري را که "بايد" انجام دهد و "نبايد" انجام دهد . به تعبير برنارد شاو 80 درصد آدم ها انرژيشان صرف کارهايي ميشود که به آنها مربوط نيست. دومين مقوله هم که خيلي شخصي است اين است که راجع به يک مساله مهم و جدي که او را ناراحت کرده حرف بزند و ببيند که طرفش باور نکرده و لبخند مي زند يعني پوزخند بزند که واقعا مديري را ديوانه مي کند .
او در خلوت خود مشغول سکوت ميشود و مهمتر از همه موسيقي است مويسقي کلاسيک با صداي بلند. مهران مديري دو فرزند دارد. از نظر او وقتي گرفتار شهرت ميشوي ديگر زندگي شخصي نداري ، آزاد نيستي ، محدود ميشوي و همراهانت را هم محدود مي کني . او مي گويد شهرت سرطان است…
مجموعه طنز «شبهای برره» ساخته مهران مدیری از سوی مخاطب عام و همچنین منتقدین برنامههای تلویزیون با انتقادهای بسیاری مواجه شد.
مجموعه طنز «شبهای برره» ساخته مهران مدیری با توجه به فضا و شخصیتپردازی و دیاروگها و نحوه گویش متفاوتی که دارد تقریبا از همان قسمت های اولیه پخش، از سوی مخاطب عام و همچنین منتقدین برنامههای تلویزیون با انتقادهای بسیاری مواجه شد. این انتقادها تا آنجا پیش رفت که شایعه قطع برنامه هم شنیده شد.

در مقابل سازندگان مجموعه طنز «شبهای برره» طی یادداشتی مفصل با اعتقاد بر این که این مجموعه روتین، طنزی هدفمند و مبرا از هرگونه بدآموزی است، در جواب انتقادها و پیشنهادهایی که از طریق روابط عمومی شبکه سوم سیما جمعآوری شده است به تشریح اهداف برنامه پرداختهاند. متن کامل پاسخ دستاندرکاران «شبهای برره» به نگرانیهای موافقان و مخالفان پخش این مجموعه طنز جهت تنویر افکار عمومی در پی میآید:
این روزها مطالب مختلفی در مطبوعات و درباره مجموعه طنز تلویزیونی «شبهای برره» به چاپ رسیده که در بعضی از این مطالب انتقاداتی از این برنامه شده است، عدهای از بینندگان شریف سیما نیز طی تماسهای تلفنی با روابط عمومی سازمان صدا و سیما و شبکه سوم نظرات خود را درباره این برنامه اعلام کردهاند.
بررسی مجموعه نظراتی که درباره این برنامه ابراز شده نشان میدهد که منتقدان این مجموعه 2 دستهاند. عدهای دلسوزانه و از روی حسن نیت و به قصد اصلاح و خیرخواهانه نسبت به وجود برخی کاستیها و ضعفها و احیانا بدآموزیهای این برنامه ابراز نگرانی کردهاند و عدهای دیگر به نظر میرسد که حدود انصاف را در نوردیده در مسیر تخریب رسانه سیما و دستاندرکاران این برنامه گام برداشتهاند و نقادیهای آنها متاسفانه علمی و کارشناسانه نمیباشد، اما روی سخن ما با جماعت اول است و برای رفت نگرانی ایشان باید به نکاتی اشاره کنیم که به عنوان اشکالات برنامه انعکاس یافته است. البته شاید با کمی دقت بیشتر در برنامههای پخش شده از این مجموعه دغدغه خاطری برای آنها باقی نمیماند.
1 - بیان تمثیلی که در این مجموعه به کار رفته تا حدی در این که بیننده به بعضی از ظرایف و نکات مورد نظر گروه سازنده (اقلا در قسمتهایی که تاکنون پخش شده) پی نبرد بیتاثیر نبوده است که امیدواریم در ادامه مجموعه بتوان این نقیصه را جبران کرد.
2 - اگر میخواستیم با نگاهی ایجابی و رفتا صیحیح انسانی و اجتماعی را تبلیغ و ترویج کنیم و به عبارتی بیننده را نصیحت کنیم قطعا به دام شعارزدگی میافتادیم و با تبلیغ مستقیم که مطبوع طبع بیننده هوشیار و فهیم طنز تلویزیونی نیست، از مقصود خود باز میمانیم.
پس بر آن شدیم تا با رویکردی سلبی به هجو عادات و اخلاق ناپسند فردی و اجتماعی و نقد روابط سوء و ناهنجاریهای جامعه بپردازیم تا از این راه رسالت خود را در تولید محصولاتی پیامدار و متناسب با اهداف رسانه ملی انجام دهیم. اگرچه هنوز در ابتدای راه هستیم و قسمتهایی از برنامه که تاکنون تولیدو پخش شدهاند حدود یک پنجم کل مجموعه را شامل میشوند، اما به پشتوانه تفکر و تحقیق و بحثهای کارشناسانه و حمایت ها و هدایتهای مادی و معنوی سازمان صدا و سیما و مدیران شبکه و به اتکای همکاری و همراهی گروهی منسجم و کارآزموده توانستهایم حجم قابل توجهی از مفاهیم ارزشمند و آموزههای اخلاقی مورد نیاز جامعه را در این مجموعه مطرح کنیم که در ذیل فهرستوار به آنها اشاره میکنیم.
* تقبیح چاپلوسی و تملقگویی که متاسفانه در جامعه ما رواج یافته است از طریق خلق شخصیت «جان نثار» که جز پاچهخواری هنر دیگری ندارد و موجب بیزاری بیننده از این عادت زشت میشود.
* تقبیح غیبت و بدگویی که متاسفانه نقل بعضی از مجالس و محافل ما شده و از طریق نشبیه آن به مراسم «خودچی خوران» کوشیدهایم تا تنفر بیننده را نسبت به این گناه و عمل ناپسند برانگیزیم.
* نهی از دو رویی و دو گانگی در رفتار و در روابط اجتماعی که استفاده از «افعال معکوس» تمثیل این معنا است.
* نفی سودجویی و منفعت طلبی و کسب درآمدهای حرام و نامشروع که انگیزه عمل به ارتشاء و اختلاس است و اشاره به زشتی این معنا که «همه چیز قابل معامله با پول است.»
* تاکید بر لزوم کنار گذاشتن آداب و رسوم غلط و دست و پاگیری که هیچ تناسبی با موازین شرعی و سنتهای اسلامی ندارد از جمله سختگیریهای بیمورد در ازدواج.
* نفی برخی باورهای غلط مثل بسته شدن عقد دختر عمه و پسرعمو در آسمان که متاسفانه هنوز هم در برخی از مناطق کشور رواج دارد.
* طرح مشکلات ناشی از ازدواج تحمیلی به عنوان یک رفتار غیراسلامی.
* ذم تحمل ناپذیری و پرخاشگری و توسل به زور در تعاملات اجتماعی از طریق نمایش دعواهای بیمورد و کسانی که با کوچکترین مخالفتی با یکدیگر دست به یقیه میشوند.
3 - در انتخاب جغرافیای برره، دعواها، لباسها و گویش این مردم نهایت سعی خود را کردهایم که با هیچ یک از مناطق ایران شبیه نباشد تا مبادا شائبه توهین به قوم خاص، زبان و لهجه خاص، با بخشی از سرزمین پهناور ایران را به وجود بیاورد. حتی دقت کردهایم تا بحث شهری و روستایی مطرح نشود و این که در بعضی از انتقادات به تمسخر روستاییان متهم شدهایم و در برخی دیگر به توهین به شهری نشان میدهد که واقعا قصد تحقیر و توهین به هیچ یک از این اقشار را نداشتهایم و به مقصود و منظور خود از ایجاد ناکجاآبادی انتزاعی نزدیک شدهایم. البته در این میان به موفقیت دیگری نیز نائل آمدهایم که همان ایجاد اشمئزاز و تنفر در بیننده نسبت به رفتارهای غلط بررهایها است که در اعتراض اهالی مناطق مختلفی از کشور به تشابهات اتفاقی ناشی از برخی اسمها دیده میشود.
4 - از وارد شدن لطمه به زبان فارسی به عنوان یکی از عیبهای برنامه سخن به میان آمده است که باید بپرسیم آیا لهیجههای مختلفی که در ایران وجود دارد تاکنون لطمهای به این زبان زده اند؟ اگر جواب منفی است پس لهجه بازیگران این مجموعه نیز صدمه ای به این زبان وارد نخواهد کرد. ضمن این که تاثیر اصطلاحات و تکیه کلامهای مجموعههای طنز تلویزیونی معمولا مقطعی است و به همان سرعتی که در بین بینندگان جا میافتد و شایع میشود به همان سرعت نیز از خاطرهها محو میگردد، اما نکته مهمی که در این باره میتوان گفت، این است که زبان فارسی به دلیل غنای فرهنگی و غلبه ذاتی خود در طول تاریخ که تنها تحت تاثیر لهجهها و حتی زبانهای دیگر قرار نگرفته بلکه بر بسیاری از این زبانها تاثیرگذار بوده است. در کشور همسایهمان افغانستان با وجودی که اکثریت با پشتونها است، اما مردم افغانستان یا فارسی زباناند و یا دو زبانه و حتی پشتونهایی این کشور نیز فارسی بلدند و این نشان از نفوذ زبان فارسی دارد. در برخی از ایرادات به این برنامه از هزینه میلیاردی کار سخن رفته است که برای رفع هرگونه سوءتفاهم در اینباره باید گفت: هزینه ساخت این برنامه دقیقهای 116 هزار تومان است که با احتساب نود برنامه 20 دقیقهای رقم کل هزینه ساخت برنامه نصب آنچه در مطبوعات آمده هم نمیشود که با توجه به سختی کار و تعدد بازیگران و مخارج سنگین دکور و اجازه مکان فیلمبرداری که باغی به مساحت حدود 40 هزار متر است، شاید ارزانترین سریالهای تلویزیونی است.
اما ادخال سرور در قلب مومن و ایجاد ابتهاج خاطر و نشاندن تبسم بر لبان بیننده اولین هدفی است که دستاندرکاران این مجموعه دنبال میکنند که اگر هیچ یک از نکاتی که ذکر شد نیز در این بنرامه وجود نداشت همین ایجاد نشاط و شادی و سرور در مخاطب به عنان دلیل تولید و پخش این مجموعه کفایت میگردد

بهرام بيضايي متولد پنجم دي ماه سال 1317 در تهران و داراي تحصيلات ناتمام در رشته ادبيات دانشگاه از تهران مي باشد.
فعاليت نوشتاري را از سال 1338 با نوشتن نقد، تحقيق و مطالب پراكنده درباره تئاتر و سينما در نشريات علم و زندگي، هنر و سينما، گاهنامه ي آرش، مجله موسيقي، كيهان ماه، ماهنامه ي ستاره ي سينما، ويژه ي سينما و تئاتر، كتاب چراغ و ... آغاز كرد كه تا سال 1361 ادامه داشت. تحقيقات ارائه شده توسط وي پس از گذشت نزديك به چهل سال، هنوز از معدود آثار چاپ شده در زمينه هاي مذكور به شمار مي آيند. وي در كنار اين تحقيقات، از همان سال ها نمايشنامه نويسي را شروع كرد، كه بسياري از آنها طي سال هاي بعد علاوه بر كارگرداني توسط خودش، توسط ديگران به روي صحنه برده شد.
(آسيابي نيمه تاريك. روي زمين جسدي است افتاده؛ بر چهره اش چهركي زرين. بالاي سر آن موبد در كار زمزمه است؛ اوراد مي خواند و بخور مي سوزاند. چهره ي وحشت زده ي آسيابان كه بي حركت ايستاده. زن چون شبحي برمي خيزد و دختر جيغ مي كشد.)
آسيابان: نه، اي بزرگواران، اي سرداران بلند جايگاه كه پا تا سر زره پوشيددادگري ! آنچه شما اينك مي كنيد نه است و نه چيزي ديگرنخوانده اينجا . آنچه شما اينك مي كنيد يكسده بيداد است. گرچه خون آن مهمان ريخت، اما گناهش ايچ بر من نيسترزم جامه . مرگ آن است كه او خود مي خواست. نه، اي بزرگان پوشيده، آنچه شما با ما مي كنيد آن نيست كه ما سزاواريم.
(سركرده دو كف دست را به هم مي كوبد. سرباز زانو مي زند.)
سردار: اين راي ماست اي مرد، اي آسيابان؛ كه پنجه هايت تا آرنج خونين است! تو كشته خواهي شد، بي درنگ! اما نه به اين آساني؛ تو به دار آويخته مي شوي ـ هفت بندت جدا، استخوانت كوبيده، و كالبدت در آتش! همسرت به تنور افكنده مي شود؛ و دخترت را پوست از كاه پر خواهد شد. چوب نبشته اي اين جنايت دهشتناك را بر دروازه ها خواهند آويخت، و نام آسيابان تا دنياست پليد خواهد ماند.
موبد: (در كار خود) . . . تاريده باد تيرگي تيره گون تاريكي از تاريخانه ي تن. از تيرگي آزاد شود نور، بي دود باشد آتش، بي خاموشي باشد روشني. تاريده باد تيرگي تيره گون تاريكي از تاريخانه ي تن . . .
سرباز: چوب از كجا ببريم؟ اين دور و بر طناب به اندازه هست؟
زن: بي شرم مردمان كه شماييد. ما را مي كشيد يا غارت مي كنيد؟
سركرده: تيرهاي سايبان را بكش؛ براي افراشتن دار نيك است. و اما طناب ـ
زن: آري شتاب كن، شتاب كن؛ مبادا كه ما جان به در بريم! مبادا كه داستان گريز خفت بار پادشاه از دهان ما گفته شود؛ و در گيهان بپراكند، و مردمان را بر آن شاه دلاور خنده گيرد. آري، زودتر باش!
سرباز: دستور باشد همينجا شمشيرم را چپ و راست به كار بيندازم. كار سه بار چرخاندن در هواست؛ دو رفت و يك آمد ـ
سردار: راستي، فقط دو رفت و يك آمد؟ راه ديگري هم هست؟
سرباز: دار ساختن دراز مي انجامد اي سردار. فرمان باشد همينجا بياويزمشان؛ دار مي خواد براي چه؟
سردار: (گربيان او را مي گيرد و به زانو در مي آورد) اي مرد ساده دل به كجا چهاراسبه مي تازي؟ ما همه سرداران و سركردگاني نژاده ايم نه غارتيان و چپاولگران؛ و اين دادگستري است نه شبيخون. ما آنان را نمي كشيم كه كشته باشيم؛ آنان مي ميرند به پادافره ريختن خون پادشاه دريادل, سردار سرداران، داراي دارايان، شاه شاهان، يزدگردشاه پسر يزدگردشاه و او خود از پسران يزدگرد نخستين! (او را مي راند) اين جوي سرخ كه بر زمين روان مي بيني از آن مردي است كه در چهارصد و شصت و شش رگ خود خون شاهي داشت؛ و فرمان مزدا اهورا، او را برتر از آدميان پايگاه داده بود! اينك كه دشمن گلوگاه ما را مي فشرد چه دستياري بهتر از اين با دشمن كه سر از تن جدا كنند؟ همه مي دانند كه مردم تن است و پادشاه سر!
دختر: (نالان به خود مي پيچد) پادشاه كشته نشده. پادشاه كشته نشده!
سركرده: (خشمگين) آيا اين پيكر او نيست؟
آسيابان: كاري نكن كه بر ما بخندند!
دختر: (سرخوش) او خواب است، و دارد ما را خواب مي بيند.
سردار: او مي رفت تا سپاهي فراهم آورد بزرگ و سرزمين را دشت به دشت از دشمن بي شمار برهاند.
سركرده: چه اميدي بر باد!
موبد: چون هزاره به سر رسد دوران ميش بشود و دوران گرگ اندر آيد؛ و ديويسنان بر كالبد افريشتگان پاي كوبند!
زن: (هراسان) نه، نه، ما او را نكشتيم! آنچه را كه شما بر ما مي بنديد هيچگاه رخ نداده!
سردار: چه دروغي شرم آور! كجاست آن كه پادشاه را به دست ايشان كشته ديد؟ (به سركرده) آيا تو آنها را چون كركساني بر لاشه ي پادشاه نديدي؟
سركرده: آري, من نخستين كسي بودم كه به اين ويرانسرا پا گذاشتم. و به ديدن آنچه مي ديدم موي بر اندامم راست شد. سنگ آسيا از چرخش ايستاده بود، يا شايد هرگز نمي چرخيد. و اين سه تن ـ آسيابان و هسرش و دخترش ـ گرد پيكر خونالود پادشاه نشسته بودند مويه كنان. پادشاه همچنان در جامه ي شاهوار خويش بود و از هميشه باشكوه تر. نوري از شكاف بر تن بي جان او كج تابيده بود، و در آن نور ذرات غبار و هاي و هوي شيون تنوره مي كشيد. آري، اين بود آنچه من ديدم، كه تا مرگ رهايم نكند. جويي از خون تا زير سنگ آسيا راه افتاده بود؛ و نشانه هاي تاريك مرگ همه جا پراكنده بود. و من واماندم كه چگونه اين سنگدلان بر كشته ي خود مي گريند.
آسيابان: ما نه بر او كه بر خود مي گريستيم.
زن: (ضجه مي زند) بر فرزند!
دختر: (گريان) برادرم!
زن: من آن جوانك را به خون جگر از خردي به برنايي آوردم. پسر من تك پسري بود خرد كه سپاهيان تواش به ميدان بردند. و ماه هنوز نو نشده از من مژدگاني خواستند، آنگاه كه پيكر خونالودش را با هشت زخم پيكان بر تن برايم باز پس آوردند.
موبد: مردمان همه سپاهيان مرگند! اي زن كوتاه كن و بگو كه آيا پسر اندك سال تو با پادشاه ما هم ارز بود؟
زن: زبانم لال اگر چنين بگويم. نه، پسر من با پادشاه همسنگ نبود؛ براي من بسي گرانمايه تر بود!
سردار: هاه، شنيديد؟ اينگونه است كه ايران زمين از پاي در مي آيد! بگو اي آسيابان پسر مرده؛ پس تو از پادشاه كينه ي پسرت را جستي!
آسيابان: آري، انبار سينه ام از كينه پر بود؛ با اينهمه من او را نكشتم؛ نه از نيكدلي، از بيم!
زن: تو گفتي هر پادشاه را همراهاني هست كه از پي مي رسند.
آسيابان: و مي بيني كه نادرست نگفتم.
زن: تو گفتي پس مبادا كه دست بر او فراز برم.
آسيابان: من بر او دست فراز نبردم.
دختر: (كنار جسد) تنها گواه ما در اينجا خفته.
موبد: ديگر تاب دروغانم نيست. در آن پليدترين هنگام كه هزاره به سر آيد، چون مردمان بسيارتر از بسيار شوند؛ و دروغ از هر پنج سخن چهار باشد. تو خون سايه ي مزدا اهورا را در آسياي خود به گردش درآوردي. پس جامت از خون تو پر خواهد شد؛ و استخوان هاي تو سگ هاي بياباني را سور خواهد داد. اين سخني است بي برگشت! و ما سوگند خورده ايم كه خانمان تو برباد خواهد رفت!
آسيابان: و باد اينك خود در راه است. اكنون در ميان اين توفان آنان طناب دار مرا مي بافند. و نفرين بر لب، چوبه ي دار مرا بر سر پاي مي كنند. شمشيرهاي آنان تشنه است و به خون من سيراب خواهد شد. آنان از خشم خود در برابر من سپري ساخته اند كه گفته هاي مرا چون نيزه هاي شكسته به سوي من باز مي گرداند. آه، پسر چاره كجاست؟ شما اي سروران كه جامه از خشم پوشيده ايد؛ بدانيد كه من كيفر بينوايي را پس مي دهم، نه گناه ديگر را!
موبد: تو كناه آزمندي ات را پس مي دهي. ديوي كه در تو برخواست نامش آز بود! بگو تو بر چهار آينه ي پادشاه خيره شدي يا بر زانوبند يا شكم بند يا ساق بند؟ ما نيك مي دانيم كه هر كهتر آرزوي برگذشتن از مهترش را دارد؛ و آن دونده ي وامانده چه مي خواهد جز پيش افتادن از آن كه پيشتر است؛ و باخته آرزويش چه جز بردن؟ پياده دشمن سوار است؛ و گدا خوني پادشاه!
آسيابان: با اينهمه من او را نكشتم؛ نه از بي نيازي، از بيم.
زن: تو گفتي هر پادشا را كساني در ركابند كه از پي او مي تازند.
آسيابان: من نادان بيم كردم.
زن: تو گفتي مبادا كه دست بر او فراز برم.
آسيابان: من دست بر او فراز نبردم.
دختر: (كنار جسد) تنها گواه ما در اينجا خفته.
(سرباز با چوب بلندي سركي مي كشد و باز مي رود.)
سرباز: در انبار چند تكه چوب تر پيدا شد؛ اين يكي سنگيني مردك را خوب تاب مي آرود.
دختر: (خود را به آغوش مادر مي اندازد) با مرگ پدر از هميشه بي كس ترم!
زن: (خود را جدا مي كند) بي كس دخترجان؟ نترس، تو هم بي درنگ مي ميري؛ و من با تو! اينك دشمنان از همه سو مي تازند؛ چون هشت گونه بادي كه از كوه و دامنه، و از جنگل و دشت، و از دريا و رود، و از ريگزار و بيابان مي رسد. در ميان اين توفان ايستاده منم! (فرياد مي كند) كشنده ي پادشاه را نه اينجا، بيرون از اينجا بيابيد! پادشاه پيش از اين به دست پادشاه كشته شده بد. آن كه اينجا آمد مردكي بود ناتوان!
سردار: بگو، اما زياده مگو!
زن: خاموش نمي توانم بود. اگر آنچه دارم اكنون بنگويم كي توان گفت؟ زير خاك؟ پادشاه اينجا كشته نشده. او پيش از آمدن به اينجا مرده بود!
سردار: (به آسيابان) اين زن را خاموش كن! ـ (به زن) و تو بر ما نام بيدادگران مگذار. آيا مردي گم شده در باد به آسياي ويرانه ي تو نيامد؟
زن: او آمد چون سايه اي؛ او به دنبال مرگ مي گرديد.
سردار: ياوه گفتن بس! ـ (به آسيابان) سخن بگو مرد، تا به تازيانه ات نكوفته ام. آيا بزرگمردي در جامه ي شاهان به اينجا نيامد؟
آسيابان: كاش چشمانم را به دست خود بر مي كندم، آنگاه كه از آستان در او را ديدم كه از تپه سرازير مي شد.
سردار: پس او به اين ويرانه آمد!
آسيابان: آري.
سردار: با پاي خود؟
آسيابان: آري او آمد. او آمد، سراسيمه بود. او ژنده پوش آمد!
سردار: اين او كه تو مي گويي شاه شاهان زمين بود!
آسيابان: ما چه مي دانستيم؟ او به اينجا چونان گدايي آمد. به جايي چنين تاريك و تنگ؛ به اينسان بيغوله اي. او چون راه نشيني هراسان آمد. چنان ترسان كه پنداشتيم رهزني است بر مردمان راه بريده و بر ايشان دستبرد سهماگين زده؛ كه اينك سوي چراغ را به فوتي هراسيده خاموش مي كند.
(دختر فوت مي كند؛ زن تند به سكنجي مي گريزد.)
زن: او خود را به سكنجي افكند و گفت كه روزنه ها را فروبنديد!
آسيابان: (به دختر) آيا تو نبودي كه دلت از جا كنده شد؟
زن: او بي گمان دزدي بود.
آسيابان: يا گدايي. ما چه مي دانستيم؟
دختر: (نالان) به من چيزي براي خوردن بدهيد!
سردار: بگو ـ اينك اي مرد؛ تا چوبه ي دار ترا برآورند ـ بگو آن شهريار با تو چه گفت؟ آيا در انديشه ي آغاز نبردي با تازيان نبود؟
دختر: (بر مي خيزد) او گفت به من چيزي براي خوردن بدهيد!
آسيابان: براي خوردن، چيزي؟ سفره اي اينجا هست.
دختر: نان خشك؟
آسيابان: فطيري براي تو مي سازيم.
دختر: گوشت! من گرسنه ام. پاره اي گوشت به من بدهيد!
زن: (شگفت زده) گوشت! شنيدي چه گفت؟
دختر: چنان پيداست كه هرگز گوشت نخورده ايد. آيا هرگز كبك و تيهو نديده ايد؟ آه، من با شما چه مي گويم؟ گوسفندي يا بزي اينجا نيست تا به سكه اي بخرم؟
آسيابان: اگر گوسفند يا بزي بود ما نيكبخت بوديم. دختر جوان ما بيمار است و دواي او شير بز گفته اند.
دختر: من گرسنه ام و تو در انديشه ي دواي دختركي؟ آه ـ من به كجا فرو افتادم. اين كجاست و شما كيانيد؟ نشنيده بودم كه بيرون از تيسفون جانوراني زندگي مي كنند كه نه ايزدي اند و نه راه مغان دارند.
آسيابان: تيسفون ـ شنيدي زن؟ آنچه من آرد مي كنم به تيسفون مي رود.
دختر: من گرسنه ام!
زن: چرا در تيسفون نماندي؟ آنجا گويا سير مي شدي.
دختر: اين نان خشك جوين را چگونه بايد خورد؟
زن: آن را به آب بزن. براي مهمان اندكي هم كشك مي افزاييم.
دختر: (گريان) آنچه او خورد، خوراك شب من بود. (ناگهان مي غرد) زبان ببند پتياره ي گيسو بريده؛ به من آب بده!
زن: (شگفت زده) او در خانه ي ما به ما فرمان مي دهد.
آسيابان: غلط نكنم اين مرد گدا نيست. گدايان دريوزه مي كنند و او مي ستاند. او چون ارباب خانه رفتار مي كند.
زن: بي گمان زور او از زري است كه در كيسه دارد. در انبان او بايد جست اي آسيابان.
آسيابان: آرا باش تا بخوابد. بيرون از اينجا همه جا توفان است.
(دختر پارچه اي به روي جسد مي كشد.)
سردار: و آنگاه كه در خواب بود شما انبان او را گشتيد.
زن: ما همداستان شديم كه او گردنه گيري است دستبرد به شهرياري زده، آنگاه كه در كيسه اش آن همه در شاهوار يافتيم.
موبد: آن همه در شاهوار بايد به شما مي آموخت كه او شهرياري سترگ است بر همهي سروران سر و بر همه ي پادشاهان شاه.
آسيابان: آيا پادشاهان مي گريزند؟ چون گدايان دريوزگي مي كنند؟ چون رهزنان مال خويش مي دزدند؟ آيا جامه دگر مي كنند؟ ما آن جامه ي شاهوار را ديديم كه پنهان كرده بود، و آن پساك زرنگار را؛ و پنداشتيم تيره روزي است راه مهتري بريده و گوهران او دزديده و جامه ي او به در كرده. آري چنين بود انديشه هاي ما.
دختر: (مي خندد) چه سوري بود، چه سوري بود؛ و من در آن مهمان بودم. (گريان) پادشاه كشته نشده ـ (نعره مي كشد) همسايگان ما را رها كرده اند. لشكر بيگانه همه جا ديده شده ـ (نالان) بگريزيد!
آسيابان: نه! ـ چگونه مي شد دانست كه او به راستي پادشاه است؟
سردار: نفرين به زير و بالاي روزگار! ما خود در پي او مي تاختيم، با اسپان تكاور؛ و او برخنگ تيز رو پيشتر از ما بود. و ما از او واپس مانديم در توفان. تيرگي كه اف بر اهريمنانش باد افسار اسپان ما را به كف داشت و هر جا كه خواست مي كشيد ـ
موبد: بر اهريمن بد سگال نفرين؛ دوبار، سه بار، سي بار، هزار بار ـ
سردار: در تيرگي اين بامداد، كه گيتي چون پر زاغي تاري و روشن بود، اسپان رهوار ما سه بار رميدند؛ و ما در پي ايشان به اين كومه درآمديم؛ و چون در گشوديم از پيكر شكافته ي پادشاه دوران، بر افق رنگ خون پاشيد.
دختر: (زير لبي مي خندد) دختران مي دانند رنگ خون يعني چه.
زن: خفه! نمي ترسي دست رويت بلند كنم؟
دختر: چرا بترسم؟ ديگر چه دارم كه از دست بدهم؟
سركرده: (غران نيزه برمي دارد) خون او در اين تاريكده چون خورشيد نيمه شب است!
موبد: (به شور آمده) زخم هاي او به فرياد دادخواهي مي كنند!
سركرده: (حمله ور) بايدشان كشت!
سردار: (جلوي او را مي گيرد) به خشم خود ميدان نده! مي خواهي همينجا به يك برق شمشير تو بميرند؟ اين براي آنان مرگي زيبا و آرزوكردني است؛ و نيز بسيار كوتاه. نه ـ من براي مرگشان انديشه ها كرده ام. مرگي ديرانجام؛ گام به گام؛ زشت؛ مرگي كه ده بار مردن است!
سركرده: (خوددار) نيايش بخوان موبد؛ نيايش بخوان!
موبد: (زانو زنان بر كنار جسد) چگونه ماه مي افزايد؟ چگونه ماه مي كاهد؟ از كيست كه مي افزايد و مي كاهد جز تو اي مزدا اهورا؟ بشود كه او براي ياري ما آيد. بشود كه براي گشايش ما آيد. بشود كه براي رامش ما آيد. بشود كه براي آمرزش ما آيد. بشود كه براي پيروزي ما آيد ـ
آسيابان: براي مرده ي ما هم نيايشي خوانده مي شود؟
موبد: بدكيش را مرده خواهم؛ بدكنش را مرده خواهم؛ ديوپرست را مرده خواهم! نكند كه ما از پي او رويم؛ نكند كه هيچگاه بدو رسيم؛ نكند ك بازيچه ي او شويم ـ
سركرده: روزگار از نامشان پاك شود! آيا هيچ نمازي نيست كه خواب مرگ را پاره كند؟
موبد: (برمي خيزد) ناشدني نگفته بهتر! تو بگو اي همگانت خوب؛ چگونه اين خواب مرگ را پاره مي شود كرد؟
سركرده: (نوميد) آري, نمي شود.
آسيابان: (ناگهان) خوابش پاره شده بود. يادت نيست؟ خوابش پاره شده بود!
سردار: (برخاسته از كنار جسد) آن كس كه شما كوردلانش بنشناختيد؟
زن: (ناگهان كنار مي كشد) انبان را رها كن!
دختر: (هراسان) ببينش كه مي غلتد!
آسيابان: خوابش پاره شده بود؛ غريوكشان برخاست و دست به زير سر برد!
زن: دست به زير سر؛ به سوي كيسه ي زر؛ و دست ديگر به دسته ي شمشير.
دختر: هاي مردك؛ چه مي گردي در آن انبان؟
آسيابان: چون دانست كه ما بر راز پاره هاي زر آگاهيم در كار خود ماند! غريد؛ من پادشاهم! به من بنگريد؛ من پادشاهم! (به زن) تو خنديدي!
دختر: او خنديد!
آسيابان: من پادشاهم!
زن: هر كس پادشاه خانه ي خود است؛ و بدينسان پادشاه اين ويرانه آن مردك بينواي آسيابان است.
آسيابان: او شمشير كشيد.
دختر: (ترسان) او شمشير كشيد!
زن: اي شاه، اگر پهلواني برو با دشمنان بجنگ؛ چرا پيش ما پهلواني مي كني؟
آسيابان: سرم!
دختر: (با هراس و شگفتي) او سرش را به دست گرفت.
آسيابان: سرم! در سرم آوايي است. گويي هزار تبيره مي كوبند. در سرم سپاهي به شماره ي ريگ هاي صحرايي است.
زن: (پوزخند زنان) اين بازي براي فريب ماست!
دختر: من نيز بر اينم. ببين كه هيچ كارش به شاهان مي ماند؟
موبد: (به زمين لگد مي كوبد) اين اوست! اين خود اوست! من آن جامه را مي شناسم؛ آن زره را كه به يكباره زرين است؛ آن ساق بند و ساعدپوش؛ آن مچ بند و شكم بند كه پاره هاي فلز زر ناب است. آري من پادشاه را مي شناسم!
آسيابان: من گفتم ترا كه خود و زره هست و اسب و سپر اگر بگريزي مرا چه جاي ايستادن كه تن برهنه ام و تهي دست؟
زن: او ترسان بود؛ او در خود نمي گنجيد؛ او وامانده بود؛ او نالان بود و غران بر اين تير سايبان سر مي كوبيد! او مي خروشيد كه دشمنان نزديكند. او خواست تا شمشير را پنهان كند، و ديهيم و جامه را؛ او خواست تا جايي پنهان شود.
آسيابان: من خروشيدم!
زن: او خروشيد!
آسيابان: من به او بد گفتم!
زن: (نگران) تو به او بد نگفتي!
آسيابان: من گفتم اي پادشاه، اي سردار، پايت شكسته باد كه به پاي خود آمدي. پاسخ اين رنج هاي ساليان من با كيست؟ من هر روز زندگيم به شما باژ داده ام. من سواران ترا سير كرده ام. اكنون كه دشمنان مي رسند تو بايد بگريزي؛ و مرا كه سال ها دست بستي دست بسته بگذاري؟ مرا كه ديگر نه دانش جنگ دارم و نه تاب نبرد؟ آري، من به او گفتم. من او را زدم!
زن: (به شور آمده) تو او را زدي!
آسيابان: يك بار، دوبار، سه بار ـ
سردار: وه كه در چهار گوشه ي اين سرزمين بلاديده كسي چنين ياوه اي نشنيده. دست تو نشكست؟ تو او را زدي، و زمين و آسمان بر جاي خود استوار ماند؟
آسيابان: من ـ او را ـ زدم!
زن: تو او را زدي ـ (آرام كنان) ـ به بازي و خوشدلي؛ آنچنانكه در نوروز شاه ساختگي را مي نشانند و مي زنند. ما هرگز باور نداشتيم كه او پادشاه است. او راست دروغزني را مي مانست كه با مردمان ريشخند مي كنند.
موبد: خاموش! آيا نمي دانيد كه روان مرده تا سه روز بر سر مردار ايستاده است؟ او اينجاست؛ ميان ما. مبادا به رنج آيد؛ مبادا برآشوبد؛ مبادا به سخن درآيد.
آسيابان: مي شنوي زن؟ روان پادشاه هنوز اينجاست.
زن: (مي دود) گريبانش را بگير. دريچه ها را ببند، مبادا بگريزد!
آسيابان: (مي دود) بزنش، بتارانش، بكوبش!
سردار: هاي، چه مي كنيد؟
آسيابان: (با چوبدستي) به درك شو اي روان؛ يا به سخن درآ و بگو كه ما راست گفته ايم.
زن: (با چوبدستي) سخن بگو اي روان؛ كدام گوشه خزيده اي؟ (مي زند)
آسيابان: كدام سويي، اين گوشه؟ بگير! (مي زند)
زن: تو پاي اين گردنكشان را به اينجا باز كرده اي؛ پس خود پاسخشان را بده!
موبد: دست برداريد! اينها همه كار افسونيان و ديوخويان است كه مي كنيد. آيا از دين به در شده ايد؟
زن: اگر روان پادشاه اينجاست پس بگذار تا نفرين مرا بشنود؛ بسوزي اي روان ـ
(آسيابان دهان او را مي گيرد.)
موبد: دور باد افسون افسوني؛ دور باد دشنام دشخوي؛ دور باد پليدي پليدان؛ راندمش به شش گوشه ي زمين؛ هزار دست او را به اين نيايش بستم!
زن: (خود را آزاد مي كند) گوش هاي خود را بگيريد تا نشنويد؛ زيرا من به دنبال بدترين ناسزاها مي گردم!
سردار: بس كن اي زن! من ديگر برنمي تابم كه به روان پادشاه ناسزا گفته شود.
سركرده: مي شنوي زن؟ اين سروران خوش ندارند كه ناسزا بشنوند.
سردار: و نيز دشنام!
زن: آيا دشنام و ناسزا هم سرمايه ي بزرگان است كه هرگاه كه بخواهند خرج كنند؟ نه، اين سنگ و كلوخي است بر زمين ريخته كه من نيز مي توانم چندتايي از آن را به سوي شما پرتاب كنم.
سردار: تو ميل گداخته را نيز بر كيفر خود افزودي!
زن: شكنجه ي ديگري يادت نمي آيد؟
سركرده: زبان تو بريده خواهد شد اي زن!
دختر: (گريان) خشمشان را پاسخ نده!
زن: (غران) چرا؟ ـ (آرام) زبان من چيزها از پادشاه شما مي داند؛ آيا به شما نگفتم كه او خوابي ديده بود؟
موبد: خواب؟
زن: آنچه مردمان با چشمان بسته مي بينند!
موبد: اين ديگر شگفت است. مي شنويد؟ شهريار ما خوابي پريشان ديده بود. در خواب، تا آنجا كه همه مي دانند، رازي هست! بگو اي زن چه رازي؟
(سرباز خندان و خشنود وارد مي شود.)
سرباز: ترا مژده باد اي بزرگترين سرداران، چراغ بخت تو روشن، كه شكارگرانت شكاري نيكو گرفته اند. جانبازان تو از تازيان يكي نيمه جان را گرفته اند، خون آلود.
سركرده: (پيش مي رود) يكي از تازيان؟
سرباز: ببينيد؛ شمشيرشان كج است؛ به سان ابروي ماه. و ردايشان از پشم سياه شتر. و اين هم شپش!
سركرده: زبانش را باز كن؛ چه مي داند؟
سردار: آنچه بايد فهميد اينست كه چه پنهان مي كند!
سركرده: چگونه مردي؟ سپاهي، تبيره زن، ستوربان؟
سرباز: مردي است گمشده!
سركرده: هر گمشده اي براي خود مردي است؛ و او چگونه است؟
سرباز: سرسخت، اما گرسنه؛ و نيز بسيار دل آشفته.
موبد: آشفته تر از خواب پادشاه؟
سردار: نان كشكينش بده و سپس به تازيانه ببند تا سخن گويد. بپرسش شماره ي تازيان چند است؛ كدام سويند؛ چه در سر دارند؛ سواره اند يا پياده؛ دور مي شوند يا نزديك؛ در كار گذشتن اند يا ماندن؟ او چرا مانده است؟ پيك است يا خبرچين يا پشاهنگ؟ بپرسش ويرانه چرا مي سازند؟ آتش چرا مي زنند؛ سياه چرا مي پوشند؛ و اين خداي كه مي گويند چرا چنين خشمگين است؟
سرباز: پاسخ نمي دهد سردار.
سركرده: (خشمگين) از خيرگي؟
سرباز: پارسي نمي داند.
سردار: با ريسمانش ببند. نگهش دار و بكوش و با چوبدستت بكوبش و او را به سخن درآر. دار آيا آماده است؟
سرباز: آنچه آماده نيست كوره است، براي سرخ كردن آهن.
دختر: (با نيم جيغي) هاه!
آسيابان: (خشنود) زغال و هيزمشان بس نيست!
سردار: (به آسيابان) بيهوده اميد مبند! ـ (به سرباز) اگر نيابي ميل سرد به چشمش بايد كرد ـ شنيدي؟ زودتر برو! دار چه شد؟ ـ به گفتن وادارش كن!
(سرباز خارج مي شود)
ـ (به زن) داستان اين خواب چيست؟
موبد: من نيز گوشم به سخنان تست اي زن؛ تو گفتي پادشاه ما خوابي ديده بود.
زن: آري، خوابي از آن گونه كه پادشاهان مي بينند.
موبد: همه مي دانند كه در خواب سروشي هست. بگو اي زن، در خواب پادشاه آيا رازي بود؟ او چرا آشفته سر از آن برخاست؟
زن: او از شما مي هراسيد.
سردار: هراس ـ از ما؟
زن: از مردماني چون شما!
سردار: زبان او سرش را بر باد مي دهد!
زن: اگر نتواند مرا برهاند همان بهتر كه به باد دهد!
آسيابان: (التماس كنان) از اين گفتن چه سود؟
زن: و چه زيان؟
سردار: خواب را بگو!
زن: نه! من لب مي بندم.
موبد: بگو اي زن؛ اين فرمان سردار اسپهبد است.
زن: او فرمان داد تا زبان من بريده شود؛ چگونه زبان بريده سخن مي گويد؟
سركرده: آن از خشم بود. بگو اي زن؛ موبدان موبد از تو درخواست مي كند. آيا بايد از تو درخواست كرد؟
زن: پس چه بايد كرد؟
دختر: مرا نترسان.
آسيابان: بد را بدتر نكن.
زن: جلو نيا!
سركرده: باشد؛ نبرده سواري چون من، با موي سپيد، از تو درخواست مي كند.
زن: تشنه ام!
موبد: آب!
زن: دور بريز! (به دختر) آتش روشن كن. چه تاريك. چيزي نمي بينم. چراغي نيست؟
موبد: او را چه شده؟
سركرده: اينهمه شوريده نبود
دختر: چرا مي گريزد؟
آسيابان: از چه خود را پنهان مي كني؟
زن: (جيغ مي زند) چر ـ ا ـ غ!
دختر: چه شده؟
زن: خواب بدي ديدم! خوابگزاران من كجا هستند؟
موبد: من اينجا هستم شهريار!
زن: در خواب ديدم كه سواره در بيابان بي كران مي روم، بر باره ي تيزپاي خود؛ و بر زمين، نه خار و علف كه شمشير تيز مي رويد.
آسيابان: همه ي زندگي ام خوابي آشفته بود. در چنين آسياي ويرانه كه از پدران پدر به من رسيد جز خواب آشفته چه بايد ديد؟
زن: بخت بد سوار بر باد مي آمد!
موبد: اينگونه خواب را در چنين دم روز ـ كه نه روشن است و نه تاريك؛ و زمان نه به سوي روز مي رود و نه به سوي شب ـ بي گمان پيغامي است.
زن: تكاوري تك، جنگي خداي تيزسنان، آن بهرام پشتيبان، آن دل دهنده به من، آن جگردار، آنكه ديدارش زهره بر دشمن مي تركاند، بر باره ي كهر مي رفت؛ و با گردش درفش راه را نشانم مي داد؛ ـ تا آن باد تيره پيدا شد! آن ديوباد خيزنده! آن لگام گسسته؛ بي مهار! و خاك در چشم من شد! چون ماليدم و گشودم، جنگي خداي تيزستان، آن بهارم پشتيبان، آن دل دهنده به من، آن جگردار، آن كه ديدارش زهره بر دشمن مي تركاند، آن او، در غبار گم شده بود. آري، من او را در باد گم كردم.
سركرده: اكنون مي توان دانست كه چرا پادشاه اينهمه مي هراسيد.
آسيابان: ما مهمان به كس نمي فروشيم!
زن: نه؟ چرا نه؟ بهترين كار است. بسيارند آنها كه سر مرا خريدارند. سرداران بسياري هستند ـ به گفتار يكدل و نيك انديش ـ كه در پنهان بر تخت يزدگردي آرزومندند. آيا تو، به زر ايشان فريفته نشده اي؟
آسيابان: نه!
زن: چرا نه؟ اي نادان، بار خود ببند. ترا كالايي بس نيكوست. پس برو و كالاي خود به بازار خريداران ببر؛ سر مرا در كيسه اي. من خود چندين نام و نشان از سرداراني براي تو مي نويسم كه خريداران سر بريده ي من اند.
دختر: او ديوانه است.
زن: ديوانه؟ هاه، آهاي، آري ديوانه! سپاه من، آن انبوه پيمان شكنان، هنگام كه به پشتگرمي ايشان به انبوه دشمن تاختم به من پشت كرد و گريخت! موي من سپيد نبود اي مرد تا آن هنگام كه بيكسي ناگاه چنين تنگ مرا در خود نفشرده بود. ترس من چنان بزرگ بود كه سپاه تازيان از هول آن شكافت، و راه بر من گشود.
آسيابان: مي شنوي؟ او از دوستان مي گريزد، نه دشمنان.
زن: كجا شد آن پندار و گفتار و كردار نيك؟ كجا شد آن سوگند سلحشوري؟ كجا شد آن درفش آهنگران؟ هر دم گويي به سنگ منجنيقم مي كوبند.
دختر: اين سخنان به راستي نشان مي دهد كه او پادشاه است!
زن: پادشاهي كه وحشت، پرچم اوست. و سپاهش تنهايي است.
آسيابان: تو نيك نكردي اي پادشاه كه خود را بر من شناساندي. در دل من رنجي است؛ مي داني ـ مرا پسري بود.
زن: (گريان) نگو!
آسيابان: او را به نام تو سرباز بردند. و چون برگشت گويي از ديار مردگان بازگشته بود.
زن: (ضجه مي زند) پسرك نارسيده ي من!
آسيابان: اينك در سرم روان آزرده ي پسر برخاسته است (چوب مي كشد) او مرا به كشتن تو پادشاه برمي انگيزد!
زن: برمي انگيزد؟ خوبست. بگذار آن روان را آزرده تر كنم اگر به راستي ترا برمي انگيزد ـ (گريان) هر چه مي خواهي بگو، اما با روان افسرده ي پسركم تندي مكن كه اينك از ميان نور كجتاب بام فرود مي آيد؟ با سري شكافته و چهره اي مفرغين.
دختر: به راستي ترس برم داشته. دهشت بر دهشت مي انبارم. كو؟ (جيغ مي كشد) برادركم؛ آنجاست. (بيزار) او ترا مي نماياند؛ با نشانه ي انگشت!
زن: (غران به آسيابان) آيا نبايد چوبدست را فرود آوري؟
دختر: او خون بالا مي آورد؛ و به راستي بر زمين چكه هاي خون چكيده. برادركم ـ (پاهاي مادر را مي گيرد) از روزن گريخت. خوني آنجا نيست؛ نور كجتاب بام پريده رنگ شد.
آسيابان: (با سستي چوبدست را فرود مي آورد) نه ـ هر پادشاه را سواراني اندر پي اند كه مي رسند.
زن: پسرم، پسرم ـ
آسيابان: ابر از سر آسياي ن مي گذرد. افغان باد مي شنوم. گويي توفان آسياي مرا دربرگرفته است.
سردار: اينان به خود مي انديشند. اين مردمان پست نژاد به پستي خود مي مانند. اينان كه جز آب و نان خود دردي ندارند. پادشاه اينجا چه ديد جز پلشتي و جز چهره ي دژم؟ اين جانوران زشتخوي چاره ناپذير را بنگر؛ كه چاره سازي دولتمندان و دلسوزي شاهان نيز ايشان را بر مردمي نمي افزايد.
زن: هاي اي درشتگوي؛ كدام چاره سازي، كدام دلسوزي؟ بزكشان را ببين. بلندتباراني چون شما از گرده ي ما تسمه ها كشيده ايد. شما و همه ي آن نوجامگان نوكيسه. شما دمار از روزگار ما درآورده ايد. فرق من و تو يك شمشير است كه تو بر كمر بسته اي.
سردار: زبانت ببرد!
زن: و تو شمشير را براي همين بسته اي!
دختر: (سرگشته در پندارهاي دور) اگر كيسه اي آرد مانده بود بر سر خود مي ريختم تا سراپا سپيد شوم. شايد ناهيد هورپيكر مرا جاي فرشته اي مي گرفت؛ يا به جاي دختر خود؛ و در چشمه اي شستشو مي داد.
زن: من چه بگويم اي مردان، شوهرم مردي پريشان است؛ آسياباني كه جز شوربختي براي خود چيزي در آسيابش آرد نكرد. مردي پشيمان از مردي؛ كه در سرماي سرد و گرماي گرم جز آه و عرق بهره اي نداشت. اين چنين است شوهر من؛ كه شما اينك به شمشيرتان نويدش مي دهيد. ما چه داريم جز بامي رو به ويراني؟ جز سنگي غرنده كه برگرد خويش مي گردد؟ همچون اين سنگ غران بود، و برگرد خويش مي گرديد، آنگاه كه آن مرد ژنده پوش مهر از لبان خود برداشت.
(آسيابان برمي خيزد.)
آسيابان: چرا مي خندي؟
دختر: تو هراساني! هرگز مردي را اينسان هراسان نديده بودم. تو به چپ و راست مي روي و دست بر زانو مي كوبي. چون مرغ غمخوار گاهي ناله برمي كشي؛ و در همه حال خود را از خود نيز مي دزدي. تو غمگيني!
آسيابان: خاموش! همهمه اي نمي شنوي؟ شنيده ام كه چهره هاي سنگي باستاني ايستاده در كاخ صدستون، پيشكش هايي را كه يكهزار سال در كف داشتند رها كرده و به بيابان گريخته اند. چيزي پرسيدي؟
دختر: من به تو خنديدم.
آسيابان: آه، آري، من نيز روزگاري بسيار خنديده ام.
سردار: من اين پساك زرنگار را به تو مي دهم؛ بر سر بنه و بگو پادشاه با تو چه گفت؟
زن: (بر سر آسيابان تاج مينهد) او در انديشه بود ـ
زن و دختر: گره به پيشاني افكنده. با كف دست بر پيشاني ميكوبيد. او در انديشه بود!
آسيابان: اسبم در همين نزديكي مرا جا گذاشت. مرا فروانداخت و خود به تيرگي توفان گريخت. از تمام دخمهها مردگان به راه افتادهاند. صاعقه در مردمان افتاده است. شنيدهام كه مردمان با نان و خرما دشمنان را پيشواز ميروند.
سردار: ببينيد، او سخنان پادشاه را ميگويد!
آسيابان: براي پادشاهي كه در سرزمين خويش ميگريزد بزرگان چه گفتهاند؟
زن: (غربال كنان) سخن بزرگي نگفتهاند!
آسيابان: من گريزان در سرزمين خويش خانه به خانه ميروم و همه جا بيگانهام. سفرهاي نيست كه مرا مهمان كند، و رختخوابي نه كه در آن دمي بياسايم. ميزبانان خود در حال گريزند. اسبان رهوار به جاي آن كه مرا به سوي پيكار برانند از آن به در بردند. شرم بر من!
زن: چه ياوه به هم ميبافي؟ تو ژندهپوش ما را بازي مده. اينهمه ناله كه تو داري براي آنست كه نپرسيم بر سر خداوندان اين زر چه آوردهاي. ورنه تو يكي مردي چون شوهر من دست تنگ و بدرفتار. پول ناني كه خوردهاي را به تو ميبخشم اگر زودتر روانه شوي.
آسيابان: با كدام اسب؟ و من كجا را دارم؟ درهاي دنيا به روي من بسته است!
زن: فقط اينجاست كه درش مثل كاروانسرا باز است. به اين مردك گفتم كلون در را دوباره بساز؛ نشنيد!
آسيابان: خورشيد و ماه به هم برآمدهاند. در هيچ گوشه رهاييم نيست. دنيا در كمين من است. چرا مينالي؟
دختر: سينهام. شكمم. دردي در هر دو جا دارم.
آسيابان: از گرسنگي است دخترجان. من امروز دانستم. در تيسفون مرا از دنيا خبر نبود. بسيار نالهها بود كه من نشنيدم. من به دنيا پشت كرده بودم، آري؛ و اينك دنيا به من پشت كرده است. چرا ناله مي كني؟
دختر: دردم. دردهايم.
آسيابان: آري، يك بار گفتي؛ پس چرا فراموشم شد؟ در تيسفون من درها را يك به يك به روي خود بستم، و اينجا را دري نبود ـ (ميماند) ـ من آسيا را از شما به سكههاي زرين ميخرم. اي آسيابان به من بگو چند؟
زن: (شگفتزده) او ميخواهد آسياي ويرانه را بهايي بنهيم.
آسيابان: (به زن) تو آسيابان باش و بگو من چه پاسخ دادم. جوال مرا بردار. آيا كسي نيست كه اين آسياي ويران را به من به چند پارهي زر بفروشد؟
زن: (غربال بر سر) در اين شغل سودي نيست اي مرد. ما خود درمانده و ورشكستهايم! سنگ آسيا فرسوده است؛ ستونها شكسته؛ و حيوان باركش را پيشتر از اين خوردهايم.
آسيابان: آه آري شنيدهام كه اسبان سواران خود را زير لگد كوبيدهاند؛ و سگهاي فرمانبردار به اربابان خود دندان نشان ميدهند. باكيم نيست، اين سكهها! چرا ناله مي كني؟
دختر: از سوز سينهام. اين آسيا را هيچ بهره در دنيا نيست؛ جز زخمي كه در جان من نهاده است.
آسيابان: شما سر خود گيريد و بگريزيد.
زن: چرا سكهها را از خود دور ميكند؟ اين روزها خداوند زر بودن دردسر است و آنكه زر دارد بر جان خود آسوده نيست. آيا كساني بيرون در كميناند و ما پيشمرگ توييم؟
آسيابان: بشمريد!
زن: سكههاي دزدي!
دختر: دزد نبايد باشد. راهزنان پولشان را بهتر از اين خرج ميكنند.
زن: اين ويرانسرا ترا به چه كار ميآيد؟ اين تيرهاي سقف در كار فرود آمدن است. همسايهها يك يك گريختهاند. اين ويرانه را اگر نه براي آسيا براي چه كار ميخواهي؟
آسيابان: خودكشي!
سرداران: خودكشي؟
زن: همين را گفت!
آسيابان: خودكشي! (به دختر) چرا ميخندي؟
دختر: من نخنديدم.
زن: به چند درهم؟
آسيابان: هر چه دارم.
زن: تو پاك ما را دست انداختهاي! اين شوخي نامردان است كه اميد ميدهند و سپس بازپس ميگيرند و بر نوميدشدگان از ته دل ميخندند.
دختر: كي از ته دل به ما ميخندد؟ از خنديدن به ما چه سود؟
آسيابان: دنياست كه به من ميخندد. ناله نكن. ناله نكن. همهي سكهها!
زن: پذيرفتم.
آسيابان: اما شرطي هست.
دختر: شرط؟
زن: ميدانستم كه بيدردسر نيست. جان بكن؛ بنال و بگو!
آسيابان: دست من به فرمانم نيست.
زن: ميترسي؟
آسيابان: دشنه از دستم فرمان نميبرد.
سردار: (خشمگين) پادشاهان بيترسند. پادشاهان بيمرگ نه، ولي بيترسند!
دختر: تو از مرگ نيز چون زندگي هراساني.
آسيابان: تا هفت بند!
موبد: (ناباور) او ـ پادشاه ـ فرمود كه ميترسد؟
زن: با چهارصد و چهل پاره استخوانش!
سردار: من نميشنوم؛ من گوش نميدارم.
سركرده: (خشمگين) در سپاه دروغان تو يكي سرداري! آيا پادشاه ـ به فرمايش خود ـ فرمود كه ميترسد؟
زن: بگو پادشاه، درست شنيدم؟ تو گفتي ميترسي؟
آسيابان: تا ريشه!
سردار: نفرين بر بخت واژگون!
آسيابان: آري، من به تو همهي سكهها را ميدهم اگر ياريام كني.
زن: ياري يعني چه؟
آسيابان: دشنه را تو بزن!
سردار: ميشنويد؟ او ميخواهد گناه را از خود بگرداند!
آسيابان: آنسان كه ندانم ضربه كي ميآيد و كجا! يكروز با من سر كن؛ ناگهان، از پشت، در خواب، هر گونه كه ميخواهي؛ اما من ندانم كي!
زن: اين آدمكشي است، ياري نيست.
آسيابان: خورجينم از سكهها پر است؛ يك تالان! ـ بگو، بگو كه آن هنگام من چه پاسخ دادم.
زن: آسيابان گفت اي زن، اي هرزه، هوشدار! اندك اندك درمييابم كه پادشاهي چيست. و اگر كاري است چنين ترسآور چگونه است كه گردان و سالاران به جان ميخردندش؟ بنگرش؛ مينالد!
آسيابان: دشمنانم به خون من تشنهاند و من از جان سير آمدهام. آه اگر اسبم نگريخته بود ـ
زن: راست بخواهي من خود نيز جز مرگ او نميخواهم. روز من تيره چنين نبود اگر او چنين نبود. با اينهمه من مرديام كه هرگز دست نيالودهام. نان من جوين بود ولي خونين نبود. بگذار بر خاك، نيك و بد بياورم. اي زن چيزي بگوي؛ نيك است يا بد؟ تو اي دختر پيش بيا و زن آسيابان باش و بگو كه من چه پاسخ دادم.
دختر: (خندان) من زن آسيابان باشم؟ آه آسيابان، لختي مرا در كنارگير.
زن: بي شرم نديده خير، تو زن آسيابان باش، و به اين پادشاه گوشدار تا چه ميگويد.
آسيابان: كاش ميشد رها كنم و بروم به چوپاني. هر كس ميتواند رست جز پادشاه.
دختر: ه













